Wednesday, September 02, 2026

شهیدان بزرگوار یونس، محمد، شهباز، اسکندر و محمد ابراهیم همایون

شهید یونس همایون (متولد ۱۳۴۶، شهادت ۱۳۶۵

· شهید محمد همایون (متولد ۱۳۳۴، شهادت ۱۳۶۲)

· شهید شهباز همایون (متولد ۱۳۴۰، شهادت ۱۳۶۴)

· شهید اسکندر همایون (متولد ۱۳۴۰، شهادت ۱۳۶۰)

· شهید محمدابراهیم همایون (متولد ۱۳۳۸، شهادت ۱۳۵۹

دوستان سلام، لطفا جهت تصحیح یا تکمیل اطلاعات مربوط به این شهدای عزیز، با ما تماس بگیرید.

صادقی، انتشارات هدهد، 09176112253 

🌹 🇮🇷 ♥️ 🙏 💗 🌷 ✌️

پرتوی از زندگی شهید بزرگوار شهباز همایون


فرزند الله‌یار و جواهر همایون

ولادت: ۲ مهر ۱۳۴۰ روستای کوشک مرودشت فارس

شهادت: ۱۷ تیر ۱۳۶۴ اشنویه

آرامگاه: گلزار شهدای روستای کوشک (شهید مفقودالاثر)

تشییع و تدفین: ۱۰ خرداد ۱۳۷۵


شهید شهباز همایون، فرزند الله‌یار و جواهر همایون، در دومین روز از مهرماه سال ۱۳۴۰ در روستای کوشک از توابع شهرستان مرودشت دیده به جهان گشود. او در خانواده‌ای متدین و زحمتکش پرورش یافت و پدرش کشاورزی سخت‌کوش بود که روزی حلال خانواده را با عرق جبین فراهم می‌کرد. او در میان ۳ برادر و ۳ خواهر رشد یافت و از همان کودکی، مظهر مهربانی، درستکاری، ایمان و از خودگذشتگی بود.


او تحصیل و کار را تا ۱۴ سالگی در کنار یکدیگر پیش برد و پس از آن درس را رها کرد و برای کمک به معیشت خانواده، ابتدا نزد پدر به کشاورزی پرداخت و سپس به کارگری روی آورد. او زحمتکش و مؤمن بود و زندگی‌اش سرشار از صفا و پاکی بود.


او که خانواده‌دوستی نمونه بود، با بانویی صالحه ازدواج کرد و صاحب سه فرزند (یک پسر و دو دختر) شد و با عشق و علاقه فراوان، زندگی ساده و صمیمی خود را بنا نهاد.


با شروع جنگ تحمیلی، او که همیشه از حمله دشمن به خاک وطن ناراحت و غمگین بود و پیوسته برای رزمندگان و کشور دعا می‌کرد، برای دفاع از دین، ناموس و وطن، هرچند عیالوار بود و دل کندن از فرزندانش دشوار، به رزمندگان اسلام پیوست و همراه با سپاه ناحیه فارس و لشکر ۱۹ فجر به جبهه‌های غرب اعزام شد.


سرانجام در تاریخ ۱۷ تیر ۱۳۶۴ در عملیات قادر در منطقه اشنویه، در درگیری با مزدوران داخلی دشمن بعثی به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در آن میدان نبرد مفقودالاثر شد.


پس از سال‌ها چشم‌انتظاری خانواده و همسر و فرزندان، پیکر مطهر این شهید بزرگوار در سال ۱۳۷۵ توسط گروه‌های تفحص پیدا شد و در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۷۵ با حضور باشکوه و گسترده مردم، در زادگاهش تشییع و به خاک سپرده شد.


پدر بزرگوار ایشان چند ماه بعد از شهادت فرزندش دار فانی را وداع گفت و مادر گرامی‌شان نیز پس از سال‌ها چشم‌انتظاری در خردادماه 68 به فرزند شهیدش پیوست.


لازم به ذکر است که فرزند دیگر این خانواده ایثارگر به نام شهید محمد همایون، فرزند الله یار در اسفند 1362 در عمیلات خیبر در طلاییه شهید و مفقود شد و پیکر مطهرش در آبان 73 تفحص و در گلزار مطهر شهدای زادگاهش، روستای کوشک مرودشت، دفن گردید.


روحشان شاد، یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد. 🌹



پرتوی از زندگی شهید بزرگوار یونس همایون


فرزند ایوب (عیوب) و شهربانو همایون

ولادت: ۳ فروردین ۱۳۴۶ روستای کوشک مرودشت

شهادت: ۲۴ دی ۱۳۶۵ منطقه سومار (مفقودالاثر)

آرامگاه: گلزار شهدای روستای کوشک ( هنوز مزار مشخصی ندارد)


شهید یونس همایون، فرزند ایوب (عیوب) و شهربانو همایون، در سومین روز از فروردین‌ماه سال ۱۳۴۶ در روستای کوشک از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای مؤمن، زحمتکش و با آگاهی خوب از مسائل انقلابی دیده به جهان گشود. پدرش کاگری پیر و زحمتکش بود. شهید فرزند آخر خانواده پس از ۳ برادر و ۲ خواهر بود.


یونس از کودکی خوش خلق و اهل مسجد و کمک به دیگران بود. او تحصیلات خود را تا کلاس پنجم ابتدایی ادامه داد و سپس برای کمک به معیشت خانواده به کار و فعالیت پرداخت و به شاگردی ماشین‌های سنگین و رانندگی مشغول شد. او که دل در گرو انقلاب و اسلام داشت با آغاز جنگ تحمیلی بارها برای حضور در جبهه‌ها ابراز تمایل کرد وسرانجام به عنوان سرباز وظیفه در ایرانشهر آموزش دید و به لشکر ۸۸ زرهی زاهدان پیوست و به جبهه‌های غرب کشور اعزام شد.


شهید یونس که برادرش نیز جانباز دوران دفاع مقدس است در منطقه سومار مشغول دفاع از میهن بود و سرانجام در تاریخ ۲۴ دی ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۶ به شهادت رسید و پیکر پاکش در آن میدان ناپدید شد.


این شهید بزرگوار متأهل بود و هفت ماه زندگی مشترک خود را در جبهه گذراند، تنها دخترش نیز پس از شهادت و مفقود شدن پدر به دنیا آمد.


ایشان علاقه خاصی به دوستان و آشنایان داشت و دائم اهل رفت و آمد بود و صله رحم به جا می‌آورد و سفارش صله رحم را هم می‌کرد. ایشان با تمام افراد خانواده مهربان بود و احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود و مهربانی خاصی نسبت به فرزندان خواهر و برادر خود داشت.


این شهید والامقام و مظلوم و فداکار هنوز مزار مشخصی ندارد و دوستان و آشنایان با دیدن مزار هر شهیدی نام و یاد و مجاهدتهای او و خانواده اش را گرامی می دارند.

مادر گرامی‌ ایشان نیز در سال ۱۳۹۱ پس از سال‌ها چشم‌انتظاری به فرزند شهیدش پیوست.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹




پرتوی از زندگی شهید بزرگوار اسکندر همایون


فرزند سرافراز و بیگم‌جان همایون

ولادت: ۱۹ خرداد ۱۳۴۰ روستای کوشک مرودشت

شهادت: ۹ آذر ۱۳۶۰ بستان

آرامگاه: گلزار شهدای روستای کوشک



شهید اسکندر همایون، فرزند سرافراز و بیگم‌جان همایون، در نوزدهمین روز از خردادماه سال ۱۳۴۰ در روستای کوشک از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای متدین و زحمتکش دیده به جهان گشود. پدرش کشاورزی سخت‌کوش و کوره‌دار بود که با تلاش فراوان روزی حلال خانواده را فراهم می‌کرد. او در میان ۴ خواهر و ۳ برادر رشد یافت و از همان کودکی با روحیه‌ای مومن، انقلابی و دلداده به اسلام و اهل بیت (ع) پرورش یافت.


اسکندر تحصیلات خود را تا مقطع اول راهنمایی در زادگاهش ادامه داد و سپس به دلیل شرایط زندگی، ترک تحصیل کرد. با اوج‌گیری نهضت اسلامی، او به همراه دوستانش در مرودشت به فعالیت‌های انقلابی پرداخت و با پیروزی انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی به پایگاه مقاومت بسیج پیوست، سرانجام عشق به امام خمینی (ره) و دفاع از میهن، او را به جبهه‌های حق علیه باطل کشاند. ابتدا به عنوان بسیجی، سپس به عنوان سرباز ارتش در دفاع مقدس مشغول به خدمت شد.


شهید اسکندر در جبهه‌های جنوب، در منطقه بستان، به عنوان تک‌تیرانداز مشغول نبرد با دشمن بعثی شد. او در وصیت‌نامه‌اش با بیانی شیوا، عشق خود را به ایثار و فداکاری اینگونه بیان کرده است:


«افسوس که من بیشتر از یک جان در کالبدم وجود ندارد که بتوان با ایثار و از خودگذشتگی، اسلام عزیز را یاری نمایم... خدايا تشکر می‌کنم که تو این نعمت را به من دادی که بتوانم در برابر تو و در راه اهداف حکومت اسلامی، لذت‌ها و صحبت‌های دنیوی را فراموش کنم و فقط راه تو را در نظر داشته باشم.»


سرانجام در تاریخ ۹ آذر ۱۳۶۰ در منطقه بستان، در حالی که با تمام وجود در برابر هجوم دشمنان ایستاده بود، به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در گلزار شهدای زادگاهش، روستای کوشک، به خاک سپرده شد تا یاد او برای همیشه در دل اهالی دیارش جاودانه بماند.


لازم به ذکر است که پدر بزرگوار ایشان در اردیبهشت‌ماه ۱۳۷۸ و مادر گرامی‌شان در سال ۱۳۹۴ دار فانی را وداع گفتند و در جوار فرزند شهیدشان به آرامش ابدی رسیدند.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹



بسم الله الرحمن الرحیم


وصیت‌نامه سرباز شهید اسکندر همایون


درود به روان پاک امام امت رهبر مستضعفین جهان رهبر دردمندان و مصیبت زدگان، رهبر زحمتکشان و رنجبران و مظلومین جهان، بارالها از تو خواهانم به کمک این ملت غیور و مسلمان انقلاب اسلامی مان به رهبری ناب امام زمان پرچمش ؟؟؟ و مرزها و؟؟؟ اسلام محمد (ص) سراسر منطقه را فراگیرد و نمونه ای از حکومت علی (ع) در این منطقه استقرار یابد. خدایا مرا در برقراری و پا بر جا شدن راه علی (ع) کمک کن. افسوس که من بیشتر از یک جان در کالبدم وجود ندارد که بتوان با ایثار و از خودگذشتگی اسلام عزیز را یاری نمایم. خدایا من را ببخش اگر خدای نکرده حرفی را بر علیه اسلام قدمی را بر علیه اسلام برداشته چرا که از جهل و کوته بینی من بوده. خدایا شهادت من را جزء شهدای صدر اسلام ثبت بنما، جزء شهدای زمان حضرت ختمی مرتبت که اکمل موجودات افضل انسانها اشرف مخلوقات است قرار بده. افسوس که یک جان بیشتر نداشتم که در راه ناب امام زمان که راه اسلام است شهید نمایم. خدایا تشکر می کنم که تو این نعمت را به من دادی که بتوانم در برابر تو و در راه اهداف حکومت اسلامی لذتها و صحبتهای دنیوی را فراموش کنم و فقط راه تو را در نظر داشته ام. خدایا من هر چه از تو خواستم به من عطا فرمودی حتی شهادت در راه خودت را از من دریغ ننمودی، من چطور بتوانم از عهده شکر تو برآیم.

پدر عزیزم می دانم که محبت من در دل تو بسیار است و رنج و اندوه از دست رفتن من برایت سنگین است ولی در راه الله و در راه به ثمر رسیدن حکومت اسلامی بسی ناچیز است و از درگاه خداوند باید تشکر کنی که این نعمت را بر شما ارزانی داشته است. پدر عزیزم مرا فراموش کن و مبادا خدای نکرده گریه کنی و اجر و منزلت خود را در برابر حضرت پروردگار از میان ببری. مادر عزیزم همچون پدر دلبندم می دانم که غم از دست رفتن فرزند برای مادر بسیار مشکل و دشوار است اگرچه بگویم مادر فراموشم کن ولی می دانم که این امر برای مادر امکان پذیر نمی باشد ولی مادر عزیزم غم دنیا کوتاه است بالاخره آدمی یک روز آمده و یک روز هم از دنیا می رود چه بهتر که مرگ و شهادت انسان در راه الله باشد. مادر عزیزم از زحماتیکه در مدت ۲۰ سال که از عمرم می گذرد کشیدی تشکر می کنم و از خدای با عظمتی خواهان اجر و منزلت در بهشت خداوند به شما عنایت فرماید.

از برادرانم و خواهرانم خواهش می کنم که گریه نکنند. نگذارند پدر و مادر گریه کنند از تمام دوستان و قوم و خویشان خواهش می کنم که نگذارند پدر و مادر گریه کنند و برادرانم گریه کنند چونکه این آرزوی من بوده که در راه الله بروم به آرزویم رسیدم به جای اینکه گریه کنید شادی کنید من می روم پهلوی زاهد عابدی و محمد ابراهیم همایون.

باز هم می گویم نگذارید مادر گریه کند دوستان و آشنایان شما هم گریه نکنید روزی که من آمدم سربازی آرزوی من شهید شدن در راه الله بود. خدانگهدار برای همیشه

۳/۹/۶۰




پرتوی از زندگی شهید بزرگوار محمدابراهیم همایون


فرزند جهانشاه و فاطمه نجاتی

ولادت: ۳ اردیبهشت ۱۳۳۸ روستای کوشک مرودشت فارس

شهادت: ۱۰ دی ۱۳۵۹ بهمن‌شیر (اروندرود)

آرامگاه: گلزار شهدای روستای کوشک مرودشت


شهید محمدابراهیم همایون، فرزند جهانشاه و فاطمه نجاتی، در سومین روز از اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۳۸ در روستای کوشک از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای مؤمن، زحمتکش و کشاورز دیده به جهان گشود. پدرش با کشاورزی و کوره‌داری روزی حلال خانواده را فراهم می‌کرد. خانواده او از آگاهی خوبی نسبت به مسائل انقلاب و روحیه‌ای عالی برخوردار بود. او در میان ۶ برادر و ۲ خواهر رشد یافت و از همان نوجوانی خوش‌اخلاق، شوخ طبع، خوش‌برخورد و ایثارگر بود و به قوم‌وخویش‌دوستی و مهمان‌نوازی شهرت داشت. محمدابراهیم عاشق اهل‌بیت (ع) و بویژه سیدالشهدا (ع) بود و علاقه فراوانی به اسلام، انقلاب، روحانیت، مسجد و شهدا داشت.


او از نخستین روزهای اوج‌گیری نهضت اسلامی، در صف مقدم مردم بود. در تظاهرات و مجالس انقلابی، از جمله سخنرانی‌های پرشور و مراسم شهدا شرکت می‌کرد و در سختی ها به یاری دیگران می‌شتافت. او باور داشت که باید برای برقراری حکومت عدل علی (ع) جانش را فدا کند.


محمدابراهیم در اوج گرما و در ماه مبارک رمضان، با وجود روزه‌داری در کوره کار می کرد. یکی از عادات او اهدای خون بود و برای اهدای خون به بیمارستان نمازی شیراز می‌رفت.

او در شب‌های احیا، مخارج سفره افطار را تأمین می‌کرد و برای مراسم و مجالس دعا هزینه می داد و از اموال خود کمک دوستانش محرمانه به نیازمندان کمک می کرد.


در جریان درگیری‌های انقلاب، او خود را به مناطق درگیر می‌رساند و با خودروی «تویوتا» مجروحان و زخمی‌ها را از مهلکه به بیمارستان منتقل می‌کرد. یکی از تلخ‌ترین خاطرات او، شهادت دختر جوانی بود که برای جمع‌آوری کمک و انتقال مجروحان به تلاش می‌کرد و در همان‌جا به شهادت رسید؛ این صحنه چنان در قلب او اثر گذاشت که بارها با اندوه فراوان آن را روایت می‌کرد. او همواره نسبت به خانواده‌های نیازمند دلسوز بود و به همراه خانواده و پدر و مادرش به آن‌ها رسیدگی می‌کرد.


وی در عین جدیت و قدرت تصمیم‌گیری، روحیه‌ای شوخ‌طبع و شیرین داشت که باعث جذب دیگران می‌شد. او بسیار به قوم و خویش اهمیت می‌داد، اهل صله رحم بود و همواره بر رعایت حجاب خانواده و خواهرانش اصرار می‌ورزید. او با تمام وجود عاشق شهادت بود؛ به‌گونه‌ای که هنگام تماشای تشییع شهدا با حسرت می‌گفت: «خوش به حال این‌ها، این‌ها سعادتمندند». یکبار در پاسخ به نگرانی مادرش که از تمایل او به شهادت ناراحت می‌شد، با اطمینان به سینهٔ خودش کوبید و گفت: «نگاه کن مادر جان، این سینه را گذاشته اند برای گلوله های دشمن.... »


محمدابراهیم تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در رشته اقتصاد ادامه داد و موفق به اخذ دیپلم شد. او ازدواج کرد و صاحب یک فرزند دختر شد. با آغاز جنگ تحمیلی و تجاوز دشمن بعثی به میهن اسلامی، او برای رفتن به جبهه لحظه‌ای تردید نکرد. حتی وقتی مسئولان نظامی به او گفتند که چون زن و بچه دارد نباید به جبهه برود، او در صف ایستاد و با اصرار فراوان، دوباره خود را از صف بیرون کشید و به هر ترتیبی که بود، خود را به جبهه رساند. او به عنوان سرباز ژاندارمری در جبهه حضور یافت.


سرانجام در تاریخ ۱۰ دی ۱۳۵۹ در منطقه بهمن‌شیر (اروندرود)، بر اثر اصابت گلوله به پا و جراحات شدید وارده، به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید والامقام در گلزار شهدای زادگاهش، روستای کوشک، به خاک سپرده شد.


لازم به ذکر است که پدر بزرگوار ایشان در سال ۱۳۹۴ و مادر گرامی‌شان در سال ۱۴۰۱ دار فانی را وداع گفتند و به فرزند شهیدشان پیوستند.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹


دوستان سلام، لطفا جهت تصحیح یا تکمیل اطلاعات مربوط به این شهدای عزیز، با ما تماس بگیرید.

صادقی، انتشارات هدهد، 09176112253 

🌹 🇮🇷 ♥️ 🙏 💗 🌷 ✌️


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار محمد همایون

فرزند الله‌یار و جواهر همایون

ولادت: ۱۹ شهریور ۱۳۳۴ روستای کوشک، مرودشت،

شهادت: ۱۲ اسفند ۱۳۶۲، عملیات خیبر، طلاییه

آرامگاه: گلزار شهدای کوشک، شماره مزار ۲


بسم الله الرحمن الرحیم


در دل روستای کوشک و خاک پاک مرودشت، در نوزدهم شهریور ۱۳۳۴، کودکی چشم به جهان گشود که قرار بود نامش در دفتر جاودانگان تاریخ ورق بخورد. محمد، فرزند الله‌یار و جواهر همایون، در خانواده‌ای مملو از ایمان، صفا رشد کرد و در خانواده ای متدین و زحمت‌کش قد کشید؛ خانواده‌ای که عطر اهل بیت (ع) در فضایش پیچیده بود و هر گوشه‌اش با عشق به امام و انقلاب عجین شده بود.


محمد، دومین فرزند خانواده بود و در کنار چهار برادر و سه خواهر، بزرگ شد. از کودکی، غیرت و مردانگی در نگاهش موج می‌زد و بزرگ‌منشی و سخاوت، خصلت همیشگی‌اش بود. هر آنچه داشت، بی‌دریغ در راه رضای خدا و کمک به دیگران خرج می‌کرد و با دستانی باز، لبخند را به خانه‌های نیازمندان می‌برد.


تحصیلات را تا پایان دوره ابتدایی ادامه داد، اما دل در گرو کار و تلاش داشت. برای کمک به معیشت خانواده، راهی کارخانه آرد دادلی مرودشت شد و با دستان پینه‌بسته‌اش، رزق حلال به خانه آورد. او از اصحاب مسجدالرضا (ع) بود و در حلقه‌های پایگاه مقاومت، در صفوف به‌هم‌فشرده نماز جمعه و در میان شور انقلابی‌هایی که عطر شهادت و شفاعت می دادند حضوری چشمگیر داشت.


از همان آغاز پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، محمد در اکثر صحنه‌ها، راهپیمایی‌ها، در مساجد و مجالس مذهبی فعالیت داشت و عشق به امام خمینی (ره) و ولایت، در رگ‌هایش جاری بود و روح انقلابی‌اش هیچ‌گاه تحت تأثیر ناملایمات و مشکلات، خاموش نشد. او از اصحاب و اعضای فعال پایگاه مقاومت مسجدالرضا (ع) در کوشک بود و اهل امر به معروف و نهی از منکر؛ همیشه با لبخندی بر لب و دلی سرشار از ایمان، دیگران را به راه حق دعوت می‌کرد.


محمد ازدواج کرد و چهار فرزند، ثمرهٔ پیوند پاکش با همسری مؤمن بودند. فرزندانی که امروز، میراث‌دار غیرت و فداکاری پدری هستند که عاشقانه زیست و عاشقانه رفت.


با آغاز جنگ تحمیلی، وقتی دشمن متجاوز، صدها روستا و شهر را به خاک و خون کشید و هزاران کیلومتر مربع از خاک وطن را اشغال کرد و هزاران خانواده را آواره و بی‌پناه ساخت، محمد همایون که عاشق سیدالشهداء (ع) بود و دلش برای حسین زمان می‌تپید، نتوانست در برابر ظلم جهانخواران سکوت کند لذا به‌عنوان بسیجی، رخت سفر بر بست، با اهل و عیال و پدر و مادر وداع کرد و راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد.


محمد که در غیرت و فداکاری الگوی دیگران بود با همرزمانش در عملیات خیبر، در تاریخ ۱۲ اسفند ۱۳۶۲ به دشمنان متجاوز بعثی تاختند و ضربات سنگینی بر نیروهای دشمن وارد کردند و قسمتی از خاک خونین وطن را آزاد نمودند، سرانجام در منطقه طلاییه، پیکرش بر اثر اصابت ترکش، در خاک سخت و آتشین جنوب ماند و نامش در زمره شهدای مفقودالاثر ثبت شد. همه می‌دانستند که او به آرزوی دیرینه‌اش رسیده، اما چشم‌ها سال‌ها به راه ماند تا شاید پیکر پاکش بازگردد و والدین و خانواده داغ‌دیده‌اش، آرام بگیرند.


سال‌ها گذشت؛ سال‌هایی که دل‌ها در انتظار بود و مادر و خواهران و برادران و همسر و فرزندان، با چشمانی خیس و دستانی به دعا، طلوع هر روز را به امید بازگشت آن اسوه آزادگی و جوانمردی نظاره می‌کردند. تا اینکه در ۵ آبان ۱۳۷۳، پس از سال‌ها چشم‌به راهی، پیکر مطهر محمد همایون شناسایی شد. برادر شهیدش، شهباز، نیز که در ۱۷ شهریور ۱۳۶۴ در اشنویه مفقود شده بود، همچون او به کاروان شهدا پیوسته بود.


و سرانجام، پیکر محمد در گلزار شهدای کوشک، در جوار یاران شهیدش، با تشییعی باشکوه به خاک سپرده شد. پدرش الله‌یار، سال ۱۳۶۵ و مادرش جواهر، سال ۱۳۶۸، پس از سال‌ها تحمل فراق، به دیدار فرزندان شهیدشان شتافتند.


اما نام هزاران شهید مثل شهباز و محمد همایون، امروز بر تارک تاریخ می‌درخشد؛ مردانی که با غیرت، سخاوت، فداکاری و عشق به اهلبیت (ع)، الگویی جاودان برای نسل‌های آینده شدند و خالصانه و بی چشمداشت ثابت کردند ایران و ایراتی تن به ذلت همزیستی با دشمنان نمی دهند و عشق به امام حسین (ع) زندگی را زیبا و مسیر شهادت را هموارتر و زیباتر از هر راهی می‌کند.


روحشان شاد، یادشان گرامی و راهشان پررهرو باد. 🌹



وصیت‌نامه شهید بزرگوار محمد همایون


بسم الله الرحمن الرحیم


«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَکُمْ»

جنگ بر شما نوشته شده و واجب گشت، در حالی که از آن اکراه دارید.

و در جای دیگر می‌فرماید: «وَ مَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ»

و هیچ کس نمی‌داند در کدام نقطهٔ زمین خواهد مرد.


---


سلام بر سرور آزادگان، حسین بن علی (ع) که به ما درس شهادت، شهامت، آزادمردی و ایثارگری آموخت. ما هر چه داریم، به گفته امام عزیز، از محرم و حسین است.

و سلام و درود بر منجی عالم بشریت، حضرت مهدی (عج) و نائب برحقش، و بر کربلا و کربلاهای ایران.


من کوچک‌تر از آنم که به شما مردم شهیدپرور پیامی بدهم، اما چند کلمه‌ای را به عنوان وصیت در این برگه می‌نویسم.


ای خواهران و برادران مسلمان، اول از همه از شما تقاضا می‌کنم که مرا ببخشید و حلال کنید. و همچنان از کلیه خواهران و برادران اهل کوشک تقاضا می‌نمایم که هر بدی از من دیده‌اند، مرا حلال کنند.


من به ندای رهبر کبیر، لبیک گفته‌ام و فقط برای رضای خداوند بزرگ و یاری اسلام، از آیات قرآن و احکام و نصایحی که به ما رسیده، پیروی می‌کنم. ما هم باید با فداکاری خود، نگذاریم ارزش‌های الهی پایمال شود. تقوا را پیشه کنید که لازم‌ترین ارزش‌ها، تقوا و پرهیزکاری است. از همه جهت لازم است نماز جماعت و جمعه را که از اهمیت خاصی برخوردار است، به جای آورید و همیشه پشت سر رهبر و در خط امام باشید.


شما عزیزانی که در پشت جبهه هستید، با این گروه‌های منحرف و خدا بی‌خبر مبارزه کنید و کمک به جبهه و جنگ را فراموش نکنید که سرنوشت مسلمین در گرو همین جنگ است.


از برادرانم می‌خواهم که به پدر و مادر بزرگوارم کمک کنند. برادر جان، اطاعت از خداوند بزرگ را پیشه کن. پدر جان، شما خودتان گفته بودید که جبهه واجب است و امیدوارم که حرف خود را جامهٔ عمل بپوشانید. به خدای بزرگ توکل کنید که بهترین یاری‌دهنده است.


از مادر و خواهرانم می‌خواهم برای من گریه نکنند و همچنین برادرانم را نیز سفارش می‌کنم. از شما می‌خواهم که مرا حلال کنید. مجلس پرخرج نگیرید و خرج ختم و دیگر وسایل را از پول خودم بدهید. از کسانی که در تشییع جنازهٔ من شرکت می‌کنند، سپاسگزارم و تشکر می‌نمایم.


خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار.


والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. 🌹

Monday, August 31, 2026

وصیت نامه سردار شهید ناصر قاسمی

وصیتنامه سردار شهید ناصر قاسمی


الاتقاتلوا فی سبیل االله و المستضعفین؛ چرا در راه خدا و مستضعفین پیکار نمیکنید؟ 


نزدیک به 1400 سال است که از انقلاب پیامبر اسلام میگذرد، انقلابی که هدفش نجات انسانیت 

و جامعه انسانی از ارزشهاي ناهنجار و ضدانسانی و حاکمیت ارزشهاي معنوي و اسلامی و استوار 

جامعه ای که در آن تمام انسانها بتوانند از تمام وسایل و نعمتهاي الهی و طبیعی بطور عادلانه جهت 

رشد و کمال خود استفاده نمایند و با تمام مظاهر شرك و نفاق و آنچه که رشد انسانیت است مبارزه 

نمایند. کسانیکه این سیستم عالی و ارزشی اسلام را پذیرفتند. جهت تحقق بخشیدن به آرمانهاي آن با 

خداي خود عهد و پیمان بستند که تا پاي جان استقامت کنند و فلسفه بودن را و زندگی را و بهتر 

زیستن را و بهتر مردن را در همین عهد و پیمان خود میدانند. 

و امروز که قیام پیامبر اسلام و حسین (ع) توسط روح خدا، خمینی بت شکن تجدید گذشته است 

قیامی که تاریخ را کاملاً متوقف ساخت و جهت آنکه بسوي قابیلیان و یزیدیان و به نفع متکبرین بود 

عوض نمود و چهره سردمداران کفر و نفاق را در دو بلوك غرب و شرق را آشکار ساخت و آنچه در 

باطن جنایتکار آنها بود برملا ساخت و چون این حرکت میرود تا بساط ظلم و ستم و استکبار در 

گیتی درهم بپیچد و جهانی را از چنگال دیوسیرتان انسان نما نجات دهد، مسلماً مورد هجوم سیاسی و 

نظامی و تبلیغاتی مستکبرین قرار میگیرد و این جانب برحسب وظیفه شد که دارم و میبینم که جنگ 

بین دو جناح حق و باطل درگیر است. به «هل من ناصر ینصرنی» حسین (ع) و فرزندش امام خمینی 

لبیک گفتم 

گرچه کوچکتر از آنم که بخواهم ادعاي پیروي از مکتب حسین کنم، ولی این انتخاب عالی را 

میپذیرم تا شاید رستگار گردم و به نظر من ساکت بودن زمانی که جنایتکاران دستشان به خون 

محرومین و مستضعفین آلوده است، معنایی ندارد جز تأیید آنها، امروز دست صهیونیزم جهانی از پیکر 

آمریکاي جنایتکار و همچنین شوروي بیرون آمده تا ریشه اسلام را قطع نماید و نهایتاً درگیري بین 

اسلام و صهیونیزم میباشد. باشد تا کسانیکه ادعاي اسلامیت دارند این مسئله عمیق را درك نمایند و 

خود تصمیم بگیرند که «ان االله لایغیر ما بقومٍ حتی یغیروا ما بانفسهم»... 

در آخر از برادر و خواهران مسلمان تقاضایی دارم که اگر بخواهند در دنیا و آخرت رستگار شوند فقط از اسلام کمک بخواهند، اسلامی که امروز در وجود و خط امام خمینی متجلی میباشد و در غیر این صورت انحراف و سقوط 

و رسوایی میباشد...

والسلام - ناصر قاسمی


 وصیت نامه سردار شهید قاسمی☝️ به عنوان بیانیه جبهه مقاومت و تمام حق طلبان و شهدا و رهروان آن‌ها...🌹 🇮🇷 ♥️

در مراسم شب میلاد رسول الله در حرم امام زاده شاهزاده قاسم قرائت شد

Wednesday, August 26, 2026

شهید جوادعلی هوشمند، روستای چهارطاق مرودشت

 پرتوی از زندگی شهید بزرگوار جواد علی‌هوشمند


فرزند برات

ولادت: ۱۳ آبان ۱۳۴۸ روستای چهارطاق مرودشت، فارس

شهادت: ۴ تیر ۱۳۶۷ منطقه عملیاتی مجنون

آرامگاه: مفقودالاثر (تشییع و خاکسپاری: ۱۴ خرداد ۱۳۷۹ آرامستان روستای چهارطاق مرودشت)


---


شهید جواد علی‌هوشمند، فرزند برات، در سیزدهمین روز از آبان‌ماه سال ۱۳۴۸ در روستای چهارطاق از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای متدین، زحمتکش و مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش کشاورز و دامدار سنتی بود که قبل از شهادت فرزندش دار فانی را وداع گفته بود. او که اولین پسر خانواده بود، دو خواهر و یک برادر داشت و از همان کودکی، به عنوان فرزندی متدین، مودب، باغیرت، فداکار و زحمتکش شناخته می‌شد.


او در سال پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی حدود دهسال داشت و هنگام شروع جنگ تحمیلی دوازده ساله بود و علیرغم تمایل به حضور داوطلبانه در دفاع از دین و ناموس و وطن، پذیرفته نشد. 


جواد تحصیلات خود را تا کلاس دوم راهنمایی ادامه داد و سپس به دلیل شرایط زندگی، به کارگری و کشاورزی پرداخت. پس از آن، با شور و شوقی وصف‌ناپذیر، عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و به لشکر ۱۹ فجر سپاه فارس پیوست.


به نقل از دوستان و خانواده ایشان، وی فردی متدین، مودب، فداکار، زحمتکش و با صداقت بود. او برای مجالس امام حسین (ع) و شهدا احترام و ارزشی خاص قائل بود و همواره دیگران را به پیروی از شهدا دعوت می‌کرد.


سرانجام در تاریخ ۴ تیر ۱۳۶۷ در جزیره مجنون و در آخرین روزهای جنگ تحمیلی، در تک مشهور دشمن بعثی، بر اثر جراحات وارده به درجه رفیع شهادت نائل آمد و مفقودالاثر گردید.


مادر بزرگوار ایشان نیز پس از سال‌ها چشم‌انتظاری و فراق فرزند دلاورش، در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۷۲ از دنیا رفت و به فرزند شهیدش پیوست.


این شهید بزرگوار سرانجام در سال ۱۳۷۹ در عملیات تفحص توسط کمیته جستجوی مفقودین، از طریق پلاک شناسایی شد و در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۷۹ همراه با پیکر سایر شهدای مفقودالاثر، در تشییعی با شکوه در زادگاهش، آرامستان روستای چهارطاق مرودشت به خاک سپرده شد و پس از سال‌ها انتظار، در جوار مادر و همرزمانش به آرامش ابدی رسید. 


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹

Tuesday, August 25, 2026

سه شهید گرانقدر، شهیدان نوروز و اکبر دیندارلو و علی کشاورز

 پرتوی از زندگی شهید بزرگوار علی کشاورز


فرزند شاه‌میرزا و عالم کشاورزی

ولادت: ۲۰ اردیبهشت ۱۳۳۸ روستای عزآباد مرودشت، فارس

شهادت: ۳ آبان ۱۳۵۹ جاده آبادان – ماهشهر

آرامگاه: روستای عزآباد (شهید مفقودالجسد)


---


شهید علی کشاورز، فرزند شاه‌میرزا و عالم کشاورزی، در بیستمین روز از اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۳۸ در روستای عزآباد از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای متدین و زحمتکش دیده به جهان گشود. پدرش کشاورز و دامدار سنتی بود که با رنج و تلاش فراوان، روزی حلال خانواده را فراهم می‌کرد. علی که اولین فرزند خانواده بود، در میان ۵ برادر و ۴ خواهر رشد یافت و از همان کودکی، روحیه‌ای مسئولیت‌پذیر، خوش‌اخلاق، متدین و صمیمی داشت.


علی تحصیلات خود را تا مقطع پنجم ابتدایی در روستا ادامه داد و از همان کودکی گوسفندان را به چرا می‌برد و در اقتصاد خانواده نقش مؤثری ایفا می‌کرد. پس از پایان دوره ابتدایی، به دلیل فراهم نبودن امکان ادامه تحصیل در روستا، به کمک معیشت خانواده شتافت و به کارگری، کشاورزی و دامداری پرداخت. او اهل کمک به دیگران بود و همواره به عنوان جوانی خوش‌برخورد و از ارادتمندان سیدالشهدا (ع) در میان اهالی روستا شناخته می‌شد.


علی در دوران انقلاب، در حد توان خود تلاش کرد و از مدافعان نظام اسلامی و امام خمینی (ره) بود. با آغاز جنگ تحمیلی و در اولین روزهای دفاع از میهن، وقتی کشورش مورد تهاجم ارتش متجاوز عراق قرار گرفت، برای دفاع از اسلام و ایران عازم جبهه شد و به لشکر ۲۱ حمزه تهران پیوست و به جبهه‌های جنوب اعزام گردید. او مجرد بود و قصد داشت بعد از پایان خدمت سربازی ازدواج کند، اما عشق به میهن و دفاع از آرمان‌های انقلاب، او را زودتر از موعد به میدان نبرد کشاند.


سرانجام در تاریخ ۳ آبان ۱۳۵۹ در دومین ماه جنگ تحمیلی در جاده آبادان – ماهشهر، در مقابله با تهاجم دشمن بعثی و دشمنان داخلی و خارجی علیه ایران مظلوم و مقتدر به درجه رفیع شهادت نائل آمد و از پیکر پاک ایشان اثری به دست نیامد.


گروه تفحص شهدا درباره این شهید عزیز پس از جستجوی چندین ساله نوشته است:

«با نگرش به اینکه هیچ نشانه‌ای از اسارت ایشان در عراق به دست نیامده، در نتیجه شهادت وی در میادین عملیاتی، یا در راه انتقال به پشت جبهه دشمن، یا بیمارستان و یا اردوگاه‌های مخفی عراق متصور است؛ لذا در مورخه ۹ آذر ۱۳۸۲ احراز شهادت وی به تصویب رسید و به عنوان شهید مفقودالجسد شناخته شد.»


لازم به ذکر است که پدر داغدار ایشان در سال ۱۳۸۷ و مادر چشم‌انتظار ایشان در سال ۱۳۸۵ به فرزند شهیدشان پیوستند و در جوار قبر یادبود فرزند شهیدشان به آرامش ابدی رسیدند.


روحشان شاد، یادشان گرامی و راه شهید عزیزشان پر رهرو باد. 🌹








پرتوی از زندگی شهید بزرگوار نوروز دیندارلو


فرزند بهروز و ماهتاب کشاورزی

ولادت: ۳ بهمن ۱۳۳۹ روستای خیرآباد مرودشت، فارس

شهادت: ۱۶ آذر ۱۳۶۰ سوسنگرد، بستان

آرامگاه: گلزار شهدای روستای خیرآباد مرودشت


---


شهید نوروز دیندارلو، فرزند بهروز و ماهتاب کشاورزی، در سومین روز از بهمن‌ماه سال ۱۳۳۹ در روستای خیرآباد از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای متدین، زحمتکش و مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش کشاورزی سخت‌کوش بود که با کاشت جو، گندم و چغندر، روزی حلال خانواده را فراهم می‌کرد. شهید که پسر دوم خانواده بود، در میان ۴ خواهر و ۲ برادر دیگر نیز داشت و از همان کودکی، دارای روحیه‌ای مسئولیت‌پذیر، خوش‌برخورد، مومن و انقلابی بود.


نوروز تحصیلات خود را تا مقطع ابتدایی در روستا ادامه داد و سپس برای کمک به والدین، به کار و کشاورزی و دامداری پرداخت. مدتی نیز در کارخانه بیسکویت‌سازی مرودشت مشغول به کار شد. او در دوران انقلاب از یاران انقلاب بود و در اکثر مراسم مذهبی و انقلابی که در مرودشت برگزار می‌شد، حضوری فعال داشت. او که جوانی مومن، انقلابی و اهل ایثار و مقاومت بود، آماده تشکیل زندگی بود و مقدمات نامزدی و ازدواجش را فراهم کرده بود، اما جوانمردانه دفاع از ناموس و میهن را برگزید و به جبهه‌های نبرد پرواز کرد.


او سرباز ژاندارمری بود و در یگان‌های مرزی و مرزبانی دشت آزادگان، بستان و تنگ چذابه به خدمت و دفاع از وطن پرداخت. نوروز خود و همرزمانش را لشکر امام زمان (عج) و نایب برحقش امام خمینی (ره) می‌دانست. او خیانت بنی‌صدر را به چشم دیده بود و می‌گفت:


«بنی‌صدر می‌گفت بگذارید دشمن بیاید در داخل کشورمان با او می‌جنگیم؛ اگر بنی‌صدر خیانت نکرده بود، دشمن نمی‌توانست اینهمه سرزمین‌های ما را اشغال کند و اینهمه خرابی و جنایت به بار آورد. بعد از سرنگونی بنی‌صدر، رزمندگان حماسه آفریدند و دشمن متجاوز را در بسیاری از جبهه‌ها به عقب راندند.»


او در مرخصی‌ها پدر و مادرش را دلداری می‌داد و با خاطرات تلخی که از جنایات دشمن در هویزه، سوسنگرد و شهرهای دیگر داشت، می‌گفت:


«خدا ما را برای چنین روزی و برای جنگ با دشمن آفریده است. اگر ما نباشیم، دشمن متجاوز بعثی تا اینجا هم می‌آید و زندگی و ناموس همه را بر باد می‌دهد.»


سرانجام در تاریخ ۱۶ آذر ۱۳۶۰ در منطقه مرزی بستان، از ناحیه سمت چپ بدن، پهلو و گردن به شدت مجروح شد. پس از انتقال به بیمارستان اهواز و تحمل یک هفته درد و رنج، به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.


لازم به ذکر است که پدر بزرگوار این شهید در سال ۱۳۹۰ و مادر گرامی‌شان در سال ۱۳۸۵ به فرزند شهیدشان پیوستند و در آرامستان روستایشان در جوار شهدا، آسمانی شدند و در کنار یادبود فرزند دلاورشان آرام گرفتند.


روحشان شاد، یادشان گرامی و راه شهید گرانقدرشان پر رهرو باد. 🌹



پرتوی از زندگی شهید بزرگوار اکبر دیندارلو


فرزند صفر و دختر بس دیندارلو

ولادت: ۳ مهر ۱۳۴۷ مرودشت، فارس

شهادت: ۴ تیر ۱۳۶۷ منطقه عملیاتی مجنون

آرامگاه: گلزار شهدای خیرآباد (شهید مفقودالاثر)


---


شهید اکبر دیندارلو، فرزند صفر و دختر بس دیندارلو، در سومین روز از مهرماه سال ۱۳۴۷ در شهرستان مرودشت از توابع استان فارس، در خانواده‌ای متدین و زحمتکش دیده به جهان گشود. پدرش کشاورزی سخت‌کوش و مادرش خانه‌داری مهربان و همیار پدر در امور زندگی و معیشت بود.  اکبر که فرزند اول خانواده بود، در میان ۴ خواهر و ۲ برادر بزرگ شد و از همان کودکی، به عنوان فرزندی متدین، زحمتکش و کمک‌حال والدینش شناخته می‌شد.


اکبر در دوران انقلاب ۱۰ ساله بود، اما از همان کودکی عاشق امام خمینی (ره) و شهدا بود. او در مراسم مدرسه و شهدا شرکت می‌کرد و سرود و نوحه‌های انقلابی می‌خواند. با آغاز جنگ تحمیلی، بارها برای اعزام به جبهه و نبرد با دشمنان داوطلب شد، اما به دلیل کم‌سن و سال بودن قبول نشد؛ با این حال، در پشت جبهه در مسیر شهدا و رزمندگان اسلام، در مسجد و پایگاه مقاومت فعالیت داشت.


او همیشه در خانواده و بین دوستانش و بچه های مسجد می‌گفت: «من شهید می‌شوم و جنازه‌ام به دست نمی‌آید.» بارها برای آماده کردن مادرش، عکس خودش را در آغوش می‌گرفت و مثلا در حالیکه داشت یک شهید را تشییع می کرد می‌گفت:


«این گل پرپر از کجا آمده / از سفر کرب و بلا آمده»


به همین خاطر خانواده همیشه مانع اعزام او بود، اما او که همیشه خود را شهید مفقودالاثر می نامید می‌گفت:


«هر روز که دورتر به جبهه بروم خیانت به وطن و انقلاب است و باید تا فرصت فراهم است بروم، چون ما آغازکننده جنگ نیستیم؛ باید شجاعانه دفاع کنیم، چون جنگ به وطنمان تحمیل شده باید برای خدا و احیای دین بجنگیم.»


عاقبت در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۶۶ به آرزویش رسید و به لشکر ۱۹ فجر سپاه استان فارس پیوست و در خط رزمندگان اسلام و مدافعان دین، ناموس و میهن قرار گرفت.


سرانجام در تاریخ ۴ تیر ۱۳۶۷ در آخرین روزهای جنگ تحمیلی، در تک مشهور دشمن در منطقه عملیاتی مجنون به شهادت رسید و مثل بسیاری از همرزمانش مفقودالاثر شد و به همان آرزو و سرنوشتی که پیش‌بینی کرده بود رسید.


لازم به ذکر است که این شهید با صفا و با بصیرت در تاریخ ۹ آذر ۱۳۸۲ احراز شهادت شد و شهادت وی توسط کمیتهٔ مفقودین به تصویب رسید و به عنوان شهید مفقودالاثر شناخته شد.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹



Monday, August 24, 2026

سه شهید گرانقدر امیرآباد مرودشت، شهیدان صدرالله استواری، احمد رضا استخری، مصطفی محمد زاده

 انتشارات هدهد:

پرتوی از زندگی شهید بزرگوار صدرالله استواری


فرزند امان‌الله و گلجان شیری

ولادت: ۸ بهمن ۱۳۴۴ مرودشت، فارس

شهادت: ۴ اسفند ۱۳۶۷ (مفقودالاثر)، منطقه شلمچه

 تشییع و خاکسپاری ۷ مرداد ۱۳۷۵

آرامگاه: گلزار شهدای امیرآباد مرودشت

---


شهید صدرالله استواری، فرزند امان‌الله و گلجان شیری، در هشتمین روز از بهمن‌ماه سال ۱۳۴۴ در شهرستان مرودشت از توابع استان فارس، در خانواده‌ای متدین، زحمتکش، مذهبی و آگاه دیده به جهان گشود. پدرش امان‌الله، کشاورز بود که با زحمت فراوان روزی حلال خانواده را فراهم می‌کرد و مادرش گلجان شیری، بانویی مؤمنه، صبور و مقاوم بود که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد. او در دامان این خانواده مقدس، در میان ۲ برادر و ۲ خواهر رشد یافت و از همان کودکی، صبر، ایثار و عشق به اسلام را در وجود خود نهادینه کرد.


صدرالله تحصیلات خود را تا مقطع دوم راهنمایی در شهرستان مرودشت با موفقیت ادامه داد، اما به دلیل مشکلات معیشتی و نیاز خانواده، ترک تحصیل کرد و با دستانی جوان اما پینه‌بسته و ترک‌خورده، به کارگری مشغول شد. او به عنوان کسی که مظهر ایثار و مقاومت بود هیچ‌گاه از سختی کار و زندگی نمی‌هراسید؛ حتی در ایام ماه رمضان، با زبان روزه و با اخلاص تمام، به کارگری می‌پرداخت و نماز و روزه اش را ترک می‌کرد.


او انسانی مخلص، باتقوا و بی‌ادعا بود و همواره در هر حال و به‌ویژه در خانه، نوحه، مرثیه‌های مذهبی و حماسی را زیر لب زمزمه می‌کرد. اهل نماز و روزه بود و با روحیه‌ای متعالی، عشق به شهادت را در قلب خود می‌پروراند.


صدرالله به خدمت سربازی اعزام شد و ۲ سال از عمر خود را در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل گذراند؛ به نحوی که ۶ ماه از این دوران را در دزفول و ۱۸ ماه را در کردستان مشغول نبرد با دشمن بعثی و مزدوران داخلی بود. پس از پایان دوره سربازی، شش ماه به کارگری مشغول شد، اما دل‌بستگی او به اسلام و انقلاب، بار دیگر او را به سوی رزمندگان اسلام کشاند و دوباره با لشکر ۱۹ فجر سپاه استان فارس به جبهه‌ها پیوست؛ در حالی که قانوناً هیچ وظیفه‌ای نداشت ولی با تمام وجود، ندای امام خود را لبیک گفته بود.


یکی از زیباترین فرازهای زندگی او در آخرین اعزام متجلی شد، زمانی که برادرش در جبهه حضور داشت خانواده از او خواستند که صبر کند تا برادرش برگردد و سپس او عازم شود، اما صدرالله با قلبی سرشار از عشق به اسلام نپذیرفت و گفت: «اکنون جبهه به من نیاز دارد و باید ندای امام را لبیک بگویم.»


سرانجام در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۶۷ در آخرین روزهای جنگ، در منطقه شلمچه و در جریان تک معروف دشمن بعثی، او که با تمام وجود عاشق شهادت بود در میان آتش و گلوله‌های دشمن، به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در آن منطقه مفقودالاثر شد.


سال‌ها انتظار و چشم به راه بودن، داغی بزرگ بر قلب خانواده‌اش گذاشت. پدرش در سال ۸۰ سالگی و مادرش در سال ۷۵ دار فانی را وداع گفتند؛ مادری که تا آخرین لحظه عمر، در انتظار دیدار فرزند شهیدش بود.


در نهایت، پس از هفت سال، در تاریخ ۷ مرداد ۱۳۷۵ پیکر مطهر این شهید بزرگوار توسط گروه تفحص شهدا پیدا شد و با عزت و شکوه در گلزار شهدای امیرآباد مرودشت، در جوار دیگر همرزمانش به خاک سپرده شد.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹


پرتوی از زندگی شهید بزرگوار احمدرضا استخری


فرزند رضا و خاتون تقی‌زاده

ولادت: ۱۹ خرداد ۱۳۴۴، مرودشت، فارس

شهادت: ۲۵ اردیبهشت ۱۳۶۵، منطقه حاجی عمران

آرامگاه: گلزار شهدای امیرآباد، مرودشت


---


«عاشق دویدن تا آغوش خداوند»


شهید احمدرضا استخری، فرزند رضا و خاتون تقی‌زاده، در نوزدهمین روز از خرداد ماه سال ۱۳۴۴ در شهرستان مرودشت از توابع استان فارس، در خانواده‌ای مذهبی، ساده‌دوست و سرشار از معنویت دیده به جهان گشود. پدرش رضا، کشاورزی سخت‌کوش و زحمتکش بود که با کاشت گندم، جو و چغندر، روزی حلال خانواده را فراهم می‌کرد و مادرش خاتون تقی‌زاده، بانویی مؤمنه، فداکار و خانه‌دار بود که همچون حضرت زهرا (س)، فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد. او در دامان پدر و مادری مهربان و باایمان، در میان ۳ برادر و ۳ خواهر رشد یافت و به عنوان کوچک‌ترین و آخرین فرزند خانواده، از همان کودکی با محبت خاص والدین بزرگ شد.


احمدرضا دانش‌آموزی کوشا و نمونه بود که تحصیلات خود را در دبستان زادگاهش آغاز کرد و پس از پنج سال، وارد مدرسه راهنمایی شهید شبان‌پور (لورنگ) شد. در دوران نوجوانی، علاوه بر تلاش در درس و کمک به پدر در کارهای کشاورزی، به عضویت «باشگاه ولی‌عصر (عج)» درآمد و با اخلاق نیکو، رفتار خوب و عالی، زبانزد همگان بود. او سپس برای ادامه تحصیل به دبیرستان امام و پس از آن به دبیرستان شهید اسلامی‌منش رفت و در تمام این دوران، الگویی برای هم‌کلاسی‌هایش بود.


او که از نوجوانی انسانی مؤمن، متعهد و انقلابی بود، عشق فراوانی به ورزش، به‌ویژه رشته دوومیدانی داشت و به عنوان قهرمان و رکورددار استان فارس شناخته می‌شد. در سال ۱۳۶۳ در مسابقات دو ۱۰۰ متر مقام اول را کسب کرد و در سال ۱۳۶۴ در مسابقات انتخابی استان در رشته‌های دو ۱۰۰ متر، ۲۰۰ متر و ۳۰۰ متر، تمام مقام‌های اول را از آن خود کرد. با وجود این افتخارات، او هرگز دچار غرور نشد و «قهرمان اخلاق» بود.


او که عاشق امام و انقلاب بود، پس از اخذ دیپلم، به خدمت سربازی اعزام شد. دوره آموزشی را در پادگان لشکر ۶۴ ارومیه گذراند و با شور و اشتیاقی وصف‌ناپذیر و رضایت کامل، راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد. او باور داشت که «وقتی جنگی در کار می‌آید و حماسه‌ای وجود پیدا می‌کند، انسان را از حال خمودی و سستی بیرون می‌آورد و او را به طرف حق‌گرایی می‌کشاند» و عاشقانه در این راه گام برداشت.


او در وصیت‌نامه به یادگار مانده‌اش، از مادرش خواسته بود که برای شهادتش گریه و زاری نکند، چرا که راهی را برگزیده که حسین (ع) و سلاله‌اش رفتند و جان خود را برای رضای خدا و حفظ عزت و شرف میهن فدا کرده است. به برادرانش سفارش کرده بود که درس بخوانند و راه او را ادامه دهند و به خواهرانش گفته بود که با حجاب خود، سنگر جبهه‌ها را گرم نگه دارند.


او در پیام خود با تواضع بسیار نوشته بود: «خدايا تو گفتی که شهادت به اندازه آغوش همگان نیست اما خدايا من به لیاقت شهادت عطا کن.»


سرانجام در تاریخ ۲۵ اردیبهشت ۱۳۶۵، در سن ۲۱ سالگی، در منطقه عملیاتی حاجی عمران، بر اثر اصابت ترکش، در حالی که برای دفاع از میهن اسلامی می‌جنگید، به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، طبق وصیت خودش، در گلزار شهدای روستای امیرآباد مرودشت به خاک سپرده شد. در سال‌های بعد، پدر و مادر مهربانش نیز دار فانی را وداع گفتند و به فرزند شهیدشان پیوستند.


امروز به پاس افتخارات ورزشی و منش جوانمردانه‌اش، مجموعه ورزشی شهید استخری در مرودشت، یادآور نام و خاطره جوانی است که هم در میدان‌های ورزشی می‌درخشید و هم در میدان نبرد، قهرمانانه جاودانه شد.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹


پرتوی از زندگی شهید بزرگوار مصطفی محمدزاده

فرزند رضا

ولادت: ۱۷ آبان ۱۳۷۵، مرودشت، فارس

شهادت: ۹ اسفند ۱۴۰۴، تهران، بیت رهبری

آرامگاه: گلزار شهدای امیرآباد مرودشت


---


شهید مصطفی محمدزاده، فرزند رضا، در هفدهمین روز از آبان‌ماه سال ۱۳۷۵ در شهرستان مرودشت از توابع استان فارس، در خانواده‌ای متدین، آگاه و عاشق اهل بیت (ع) دیده به جهان گشود.


 خانواده محمدزاده (كه با فاميل قنبرزاده نیز شناخته می شوند) از جانبازان و پیش‌کسوتان دفاع مقدس بودند و شهید رضا محمدزاده، عموی این شهید بزرگوار، نیز پیش از او در گلزار شهدای امیرآباد به خاک سپرده شده است؛ این پیوند عمیق خانوادگی با خون شهدا، از کودکی در وجود مصطفی ریشه دوانده بود.


مصطفی که جوانی ۲۹ ساله، مجرد و دارای مدرک کارشناسی حقوق بود، با علاقه‌ای وصف‌ناپذیر به خدمت در نیروهای مسلح، به عنوان کادر رسمی ارتش جمهوری اسلامی ایران مشغول به خدمت شد. او به دلیل تخصص، تعهد و اخلاص در کار، به عنوان عنصر حفاظتی به ستاد آجا و در تیم حفاظتی فرمانده کل ارتش خدمت محرمانه داشت و هیچیک از اعضای خانواده از مسئولیت او اطلاع نداشت.


وی به عنوان یک سرباز فداکار و حافظ امنیت، پس از جنگ ۱۲ روزه، در مأموریتی حساس و مهم، به همراه ریاست ستاد کل نیروهای مسلح، شهید امیر سپهبد سید عبدالرحیم موسوی، در بیت رهبر معظم انقلاب اسلامی حضور می یافت.


سرانجام در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴ در نخستین روز جنگ رمضان و در جریان حمله متجاوزانه و جنایتکارانه رژیم تروریستی امریکا به بیت رهبر شهید حضرت آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای (ع)، این جوان رشید و مخلص که با تمام وجود از حریم ولایت و رهبری دفاع می‌کرد، در سن ۲۹ سالگی به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.


پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، با عزت و شکوه فراوان در گلزار شهدای امیرآباد مرودشت و در جوار مزار مطهر عموی شهیدش به خاک سپرده شد و نام و یاد او و خانواده‌اش برای همیشه در تاریخ این سرزمین جاودانه ماند.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹


شهید بزرگوار مصطفی محمد زاده، از شهدای بیت رهبری☝️امرآباد مرودشت

Thursday, August 20, 2026

شعر، در مدح و رسای امام عسکری

 در مدح و منقبت و سوک امام حسن عسکری علیه السلام و به استقبال حضرت موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف 


هوالجمیل


حامل میراث خدا


از مَطلع ادیان و رُسل در شب خلقت

تا ختم بساط همه در صبح قیامت

مسموم نبوده ست دمی در بشریت

از دوره پایانی جانکاه امامان

در عهد جواسیس و  حکومت-به-حرامان


تاریخ گذشت و حسن عسکری آمد

فرعون به دینداری و پیغمبری آمد

دوران ریا و خفقان-گستری آمد

شد  «معتمد» دیو صفت، حاکم اسلام

زُوار، بسی شد، هدف، جوخهٔ اعدام


در بیت حسن، شَحنه و تفتیش بیفزود

بسیار جفا کرد به هر مادر و مولود

میخواست تولد نشود مصلح موعود

تا وعده صدق نبوی، کذب، در آید

تا سروری  آل محمد ، به سر آید


در عمر شریفش، همه در حصر و خفا بود

در سامره، محصور، شبیه اسرا بود

اما به جهان، حامل میراث خدا بود

در عالم ظاهر نشده زائر بطحا

هر شیعه ولی نایب او بوده به آنجا


تا زهر جفا بر بدنش کارگر افتاد

بر جان حسن، بارش تیر شرر افتاد

او را، اثر آتش کین بر جگر افتاد

اما به قضا راضی و آرام-روان بود

چون وارث او منجی موعود جهان بود


با آمدنش، فتنه تاریخ به هم خورد

مستورترین سنت تقدیر رقم خورد

بر فتنهٔ بیدادگران مهر عدم خورد

موعود خدا از افق غیب عیان شد

با اذن خدا صاحب و مولای زمان شد


 والسلام، محمد حسین صادقی، زرقان

8 ربیع 1448، 29 مرداد 1505

Tuesday, August 18, 2026

برای شهید بزرگوار محمد رنجبر، از ایج فسا

 هوالجمیل

شهود سرخ

شبی داغم از حد فزونی گرفت

دلم ردّ گلهای خونی گرفت

بجز چند خط روضهٔ جنگی ام

نمی کاست چیزی ز دلتنگی ام

ز آن ابر پُر پشت پُر آذَرَخش

فرو ریخت باران آرامبخش

سبک شد دلم بال و پر باز کرد

به آفاق و معراج پرواز کرد

به یک لحظه قانون هستی گسیخت

زمان و مکان از بُن و پایه ریخت

دمی کردم از محبس تن، سفر

به غرب و جنوب و به دریا و بر

شدم میهمان خداباوران

شدم باز همسنگر دیدبان

گرفتم گرای تجاوزگران

دوباره پس از سجدهٔ معرفت

شدم غرق در شوخی و شیطنت

پریدم به سردشت و سومار و هور

به هر خط جنگی نمودم عبور

رسیدم ولیکن در اقصای دشت

به بستان و چزابه در بازگشت

جوانی دلم را به خود جلب کرد

که آرام و صبر از دلم سلب کرد

به دوشش تفنگ و به فرقش کلاه

که می کرد بر شمس مغرب نگاه

بگفتم که ئی، از کجا آمدی؟ 

چه دیدی در آن مغرب سرمدی

بگفتا سلام ای مسافر، دمی

نشین تا دهم شرح گر محرمی

به اذن خداوند لیل و نهار

من آوردمت باز، در کارزار

چو دیدم دلت گشته زار و نژند

شفیعت شدم تا شوی سربلند

🌹

رخش نیک بود و مرامش نکو

کلام و سکوتش پر از ذکر او

یکی پایمرد بهشتی سرشت

که بودی بری از خیالات زشت

بگفتم دوباره که ئی، ای شهید

بگفتا یکی چون هزاران سعید

نباشد دوئی بین ما شاهدان

همه یک وجودیم در حق نهان

تمامی، شفیعان این امتیم

علمدار اعزاز و امنیتیم

رها از دل و روح و نام و تنم

تمام شهیدان عالم، منم

به او گفتم ای یار حیدر-طراز

هزاران سؤالم به دل مانده باز

چرا انقلاب و چرا جنگ و خون؟ 

چرا آتش و دود و داغ و جنون؟ 

چرا و چرا و چرا و چرا...؟

 بگفتا بجو از وصایای ما

فقط گویمت ساده در یک کلام

که شد بیمه ناموس و دین، والسلام

❤️

 چو چشمم گشودم شهودم شکست

دوباره ستون وجودم شکست

شهید از برم رفت و ماندم به جا

کنار وصایای آن لاله ها

بگفتم خدایا چه نالایقم

که نشناختم کو بر او عاشقم

شفیعم شد و نام نیکش نهفت

ز شهر و مزارش نشانی نگفت

♥️

در این  فکر و حسرت، یکی زنگ زند

که پیغام او بر دلم چنگ زد

بگفتا برای شهیدی نکو

اگر می توانی تو شعری بگو

شهیدی خداجو و والاگهر

محمد مرام، و منش رنجبر

یکی از شهیدان پاک بسیج

ز شهر ولایت مداران ایج

که در تنگ چزابه، آن نازنین

فدا گشت در راه ناموس و دین

چو عکسش فرستاد آن کهنه دوست

بدیدم که یار و شفیعم هموست

خدایا به حق شهیدان قسم

به مهدی رسان پرچم این حرم

حرم باشد این کشور و انقلاب

که کرده مرام حسین انتخاب

❤️

هلا ای دل چاک چاک الیم

بیا تا دوباره به میدان رویم

به دیدار آنانکه باغیرتند

و بر خلق ایران ولینعمتند

به دیدار یاران خونین کفن

ز هر گوشهٔ خاک پاک وطن

که در خیمهٔ سرور سربلند

شهیدان همه چون ید واحدند

ز هرجا کنی مدحت و یادشان

نصیبت شود بذل و امدادشان

نباشند محتاج ما، آن یلان

که مائیم محتاج آن شافعان

وصیت؟ چه دانی وصیت که چیست؟

بخوان تا ببینی که حق-دار کیست

سلوک شهیدان شیدا نگر

بصیرت، دیانت، تولا نگر

بنازم به آنان که بی ورد و نی

شبی راه صدساله کردند طی

بیا غرق عشق و حماسه شویم

بیا در شهیدی خلاصه شویم

والسلام

ارادتمند و ملتمس دعا

محمد حسین صادقی، زرقان

شهدای گرانقدر امیرآباد مرودشت

 در حال ویرایش و تکمیل

مخاطبین عزیز لطفاً اگر اطلاعات و عکس لز لین شهدای گرانقدر دارید با شماره 09176112253 تماس بگیرید تا مصاحبه انجام و با نام خودتان منتشر شود. 

والسلام، صادقی، انتشارات هدهد

🌹 🇮🇷 ♥️

شهدای امرآباد مرودشت

🌹 🇮🇷 ♥️ 

شهید مصطفی محمدزاده 

رضا

17 8 75

9 12 1404

تهران، جنگ رمضان

🍀 🙏 🇮🇷 ♥️ 🌹 👇 

پرتوی از زندگی شهید بزرگوار مسعود قاسمی

فرزند صمد و معصومه اسدی کردشولی

ولادت: ۴ اردیبهشت ۱۳۴۲، مرودشت

شهادت: ۲۸ دی ۱۳۶۳، جزیره مجنون

آرامگاه: گلزار شهدای امرآباد، مرودشت


شهید مسعود قاسمی، فرزند صمد و معصومه اسدی کردشولی، در چهارمین روز از اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۲ در شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای مومن و متدین دیده به جهان گشود. پدرش صمد، کشاورزی زحمت‌کش بود که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های اسلام و قرآن و اهلبیت  پرورش داد. مادرش معصومه اسدی کردشولی، بانویی خانه‌دار و مؤمنه بود.


او آخرین فرزند از میان ۲ برادر و ۴ خواهر بود و در خانواده‌ای پرجمعیت رشد یافت. مسعود از همان دوران نوجوانی، انسانی مؤمن، متعهد و انقلابی بود. او عاشق قرآن و اهل بیت (ع) بود و در عزای سالار مظلومان اباعبدالله الحسین (ع) حضوری پرشور داشت. اهل نماز و عبادات بود و همواره لبخندی بر چهره داشت. او فردی باغیرت، باوفا، مردم‌دار و خوش‌برخورد بود که اخلاق و رفتار عالی‌اش در خانه و خانواده و همچنین بین دوستان و همرزمانش زبانزد بود.


تحصیلات خود را تا مقطع متوسطه ادامه داد و مدتی به کارگری و کار در لبنیاتی پرداخت. در انقلاب شکوهمند اسلامی، او دانش‌آموز بود و در حد خود در مراسم انقلابی شرکت داشت و عشق به امام خمینی (ره) و آرمان‌های انقلاب در دلش ریشه دواند. با شروع جنگ تحمیلی، برای پیوستن به سپاه اسلام آرام و قرار نداشت و از طریق پایگاه مقاومت شهید علی بوستانی، در خدمت نیروهای پشتیبانی جبهه و جنگ بود.


مسعود در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۶۲ به خدمت سربازی اعزام شد و به عنوان سرباز پیاده در گروهان ۳ گردان ۱۹۰۸ قدس از تیپ یک، لشکر ۹۲ زرهی اهواز به دفاع از میهن و ناموس و انقلاب پرداخت. او پس از ۲۲ ماه خدمت در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل، سرانجام در تاریخ ۲۸ دی ۱۳۶۳ در منطقه عملیاتی جزیره مجنون، بر اثر اصابت ترکش به شکم، به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای امیرآباد، مرودشت آرام گرفت.


یاد و نام شهید مسعود قاسمی، همواره در میان شهدای شهرستان مرودشت گرامی داشته می‌شود و نام او بر یکی از خیابان‌های شهر مرودشت نقش بسته است.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹


 🌹 ♥️ 🇮🇷 🙏 🍀 ✌️ 


بسیجی شهید صدراله استواری، امان اله

8 2 44

شهادت 4 3 67

دفن 7 8 75

شلمچه؟؟؟ 

🌹 🇮🇷 ♥️ 


سرباز شهید احمد رضا استخری، حاج رضا، 1344    25 2 65 حاجی عمران


🌹 ♥️ 🇮🇷 ✌️ 🍀 🙏 

پرتوی از زندگی شهید بزرگوار محمد اسلامی


فرزند عوض‌آقا

ولادت: ۱۰ خرداد ۱۳۴۰ مرودشت

شهادت: ۱۰ آبان ۱۳۵۹، اندیمشک، تهران (بر اثر جراحات و سوختگی شدید)

آرامگاه: گلزار شهدای امرآباد، مرودشت


---


شهید محمد اسلامی، فرزند عوض‌آقا، در دهمین روز از خرداد ماه سال ۱۳۴۰ در روستای امرآباد از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای متدین، پرجمعیت، انقلابی و با آگاهی خوب از مسائل دینی و انقلابی دیده به جهان گشود. پدرش عوض‌آقا، مردی مؤمن بود که پیش از شهادت فرزندش، دار فانی را وداع گفت. مادرش بانویی خانه‌دار و مؤمنه بود که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد.


محمد تحصیلات خود را تا مقطع متوسطه ادامه داد و مدتی به کارگری پرداخت، اما عشق به میهن و دفاع از انقلاب اسلامی، او را به سوی ارتش جمهوری اسلامی ایران کشاند. او به لشکر ۹۲ زرهی اهواز پیوست و به عنوان خدمه تانک، در خط مقدم نبرد با ارتش متجاوز بعثی حضور یافت.


او عاشق قرآن و اهل بیت (ع) بود و در عزای سیدالشهداء (ع) خدمتگزاری می‌کرد. او همواره راضی به رضای خدا بود و لبخندی بر چهره داشت و در هر حال به دیگران کمک می‌کرد. در میان اعضای خانواده و دوستان و همشهریان به فردی مهربان، خوش‌برخورد و با اخلاقیات بسیار عالی شهرت داشت. فرماندهان و همرزمانش ارادت ویژه‌ای به او داشتند و از او به عنوان انسانی فراتر از حد معمول یاد می‌کردند.


محمد در وصیت‌نامه خود نوشته است: «من برای آب و خاک و کشور و دینمان و برای رهبر انقلاب امام خمینی به جبهه می‌روم و اگر شهید شدم راه من را ادامه دهید… من را بعد از شهادت در کنار قبر پدرم خاک کنید که افتخار می‌کنم که پدری داشتم این چنین مرا تربیت کند تا جان خود را نثار کشور کنم.» او از برادرانش خواسته است که خدا را فراموش نکنند و نماز و روزه را به جا آورند و همچنین سفارش کرده که مادرش را با هزینه خودش هفت مرتبه به مشهد و یک بار به کربلا و خانه خدا بفرستند. او در پایان وصیت خود تأکید کرده است: «من به خاطر ناموس و وطن شهید می‌شوم و وصیت می‌کنم شما از ناموس من دولت اسلامی ایران و ارتش جمهوری اسلامی ایران بعد از شهادت من نگهداری نمایید.»


با آغاز جنگ تحمیلی در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، لشکر ۹۲ زرهی اهواز یکی از اولین یگان‌هایی بود که با تهاجم نیروهای عراقی مواجه شد و در عملیات‌های دفاعی در خرمشهر، آبادان و دشت آزادگان نقش تعیین‌کننده‌ای ایفا کرد. شهید اسلامی در این نبردها، با شجاعت مثال‌زدنی، دشمن را وادار به عقب‌نشینی کرد، اما در منطقه اندیمشک، تانک او مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و به شدت دچار سوختگی شد. او به بیمارستان تهران منتقل شد، اما بر اثر جراحات و سوختگی شدید، در تاریخ ۱۰ آبان ۱۳۵۹ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.


شهید محمد اسلامی، اولین شهید شهرستان مرودشت است که نامش در تاریخ این دیار برای همیشه ماندگار شد. پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای امرآباد، مرودشت آرام گرفت.


لازم به ذکر است که مادر بزرگوارش نیز در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۶۹، پس از سال‌ها فراق و صبر، به دیدار فرزند شهیدش شتافت.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹


🌹 ♥️ 🇮🇷 ✌️ 🍀 🙏 


وصیت‌نامه شهید بزرگوار محمد اسلامی


بسم الله الرحمن الرحيم 

به نام خدا و با اجازه و یاری پیامبر اسلام محمد (ص) و امام خمینی.


شهید گروهیان یکم به برادران خود حسین، غلام، عزیز و مادر و خواهران خود وصیت می‌کنم که خدا را فراموش نکنید و به برادر خود چنین می گویم که من برای آب و خاک و کشور و دینمان و برای رهبر انقلاب امام خمینی به جبهه می‌روم و اگر شهید شدم راه من را ادامه دهید و برادران من خدا را فراموش نکنید و نماز و روزه را به جا آورید. من را بعد از شهادت در کنار قبر پدرم خاک کنید که افتخار می‌کنم که پدری داشتم این چنین مرا تربیت کند تا جان خود را نثار کشور کنم.


برادر حسین جان! مادرم را با خرج خودم ۷ مرتبه به مشهد و یک بار هم به کربلا و خانه خدا بفرستید و به شما نصیحت می‌کنم مادر بزرگ من را خیلی خوب به مشهد مقدس بفرستید و به تمام شما توصیه می‌کنم در راه این انقلاب مردانه بکوشید و یاری امام باشید.


من به خاطر ناموس و وطن شهید می‌شوم و وصیت می‌کنم شما از ناموس من دولت اسلامی ایران و ارتش جمهوری اسلامی ایران بعد از شهادت من نگهداری نمایید.

والسلام - ١٣٥٩/٦/٣١

🌹 🇮🇷 ♥️ 


شهید احمد نفری

زیاد

21 6 45

24 7 65

شلمچه،نیروی زمینی ارتش، لشکر 92 زرهی اهواز


 

🇮🇷 ♥️ 🌹 


پرتوی از زندگی شهید بزرگوار غضبان آلبوعبادی


فرزند عبدالحسین و زهیره آلبوعبادی

ولادت: ۱ آذر ۱۳۱۹، شادگان، خوزستان

شهادت: ۴ خرداد ۱۳۶۷، شلمچه

آرامگاه: گلزار شهدای امرآباد، مرودشت (مزار ۸) 


---


شهید غضبان آلبوعبادی، فرزند عبدالحسین و زهیره آلبوعبادی، در اولین روز از آذر ماه سال ۱۳۱۹ در شهرستان شادگان استان خوزستان، در خانواده‌ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود. پدرش کارگر و کشاورز بود و مادرش بانویی خانه‌دار و مؤمنه که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد. پدر بزرگوارش پیش از شهادت فرزندش دار فانی را وداع گفت و مادرش مدتی در ماهشهر و نورآباد ممسنی زندگی کرد.


او در سال ۱۳۴۴ ازدواج کرد و دارای هفت فرزند (۳ پسر و ۳ دختر بر اساس یک منبع، و با احتساب فرزند دیگر) شد . شهید آلبوعبادی فردی غیرتمند، ایثارگر، متدین و انقلابی بود. او اهل نماز اول وقت، روزه و مستحبات بود و به صدق و وفا و خوش‌برخوردی شهرت داشت. او حدود هشت سال در مرودشت در کارخانه آزمایش کار و آشپزی می‌کرد.


اگرچه او عیالوار و سالمند بود و قانوناً نمی‌بایست به جبهه برود، اما غیرتش اجازه نداد که دشمن در سرزمینش باشد و او بی‌تفاوت بماند. لذا از طریق بسیج سپاه مرودشت، چندین بار به جبهه رفت .


او در وصیت‌نامه خود نوشته است: «هر که باشد از خمینی بدگمان... حق ندارد پا گذارد در این مکان. از خداوند مسئلت دارم که از توانایی خود مرا بین شهیدان خود قرار دهد و زمانی قرار شد، رسالت خود را نسبت به خدا ادا نمایم... وظیفه شرعی هر مسلمانان است که باید در مقابل تجاوز به اسلام و ناموس و وطن مبارزه کرد و همچون کوهی استوار در مقابل تجاوز کردن ایستادگی کرد تا آخرین پیروزی آنان را نابود و از کشور ایران اسلامی» .


او همچنین در وصیت خود تأکید کرده است: «برادران اسلام و مسلمین دنیا را فراموش نکنید... یاران رسول اکرم را در موقع هجوم تنها نگذارید مخصوص تمام عزیزان و امام خمینی این بزرگ مرجع تقلید تمام شیعیان جهان و نائب به حقش امام زمان (عج) را تنها نگذارید» .


سرانجام در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۶۷ و در آخرین روزهای جنگ تحمیلی، در منطقه عملیاتی شلمچه و در قالب سپاهیان محمد رسول‌الله (ص) لشکر رزمی ۱۹ فجر استان فارس، به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش در منطقه ماند و جاویدالاثر شد .


پس از ۴۴ سال، در سال ۱۴۰۱، پیکر مطهر این شهید بزرگوار در منطقه شلمچه تفحص و از طریق آزمایش DNA شناسایی شد و در تاریخ ۳ مهر ۱۴۰۱، با حضور گرم و باشکوه مردم شهیدپرور مرودشت، از مقابل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مرودشت تشییع و در گلزار شهدای امرآباد (بهشت زینب) به خاک سپرده شد .


---


وصیت‌نامه شهید بزرگوار غضبان آلبوعبادی


بسم الله الرحمن الرحیم


هر که باشد از خمینی بدگمان ... حق ندارد پا گذارد در این مکان.


از خداوند مسئلت دارم که از توانایی خود مرا بین شهیدان خود قرار دهد و زمانی قرار شد، رسالت خود را نسبت به خدا ادا نمایم و امید بر این که با توسل خداوند متعال بتوانم به یاری پروردگار بزرگ دشمنان اسلام و مسلمین را از خاک ایران بیرون کنم. البته نه تنها بنده این کلمه را وظیفه خود دانستم بلکه وظیفه شرعی هر مسلمان است که باید در مقابل تجاوز به اسلام و ناموس و وطن مبارزه کرد و همچون کوهی استوار در مقابل تجاوز کردن ایستادگی کرد تا آخرین پیروزی آنان را نابود و از کشور ایران اسلامی. برادران اسلام و مسلمین دنیا را فراموش نکنید. 


 ای برادران و خواهران گرامی هم اکنون که گفتم و فرمایشی که برای هشداری شما را روی کاغذ می‌آورم مدرکی است که در آخرت به شما و شما عیان خواهد شد و ادعایم به شما را به اثبات می‌رسانم و به شما امت محمد (ص) باد که اسلام را یاری دهید.


یاران رسول اکرم را در موقع لزوم تنها نگذارید و مخصوص (ای) تمام عزیزان، امام خمینی این بزرگ مرجع تقلید تمام شیعیان جهان و نائب به حقش امام زمان (عج) را تنها نگذارید. بلکه به ندايشان لبیك گفته و با او میثاق بسته و دلسوز راستین باشید.


دم برگشت دلم از هوس استاده است

 کای هوس در دل میشان استاده اند

شربت جانم شهادت چقدر شیرین است

 گویی اندر شکرستان همگی افتاده است


من غضبان آلبوعبادی از طرف بسیج سپاه مرودشت،.... وصیت دارم که اگر خداوند مرا بین شهیدان وطن قبول خود قرار داد مرا از مرودشت تشییع کرده و بعداً مرا به نورآباد ممسنی گلزار شهداء پل فهلیان.... به خاک بسپارید... 

من الله التوفیق

غضبان


من الله التوفیق 


---


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹


♥️ 🇮🇷 🙏 🍀 ✌️ 










بسیجی شهید عسکر شش بلوکی

طمراس

1 5 48

4 4 66

ماووت، نصر 4


پاسدار وظیفه شهید خداداد ظهرابی 

قارداش

12 11 46

3 5 67

شلمچه




پرتوی از زندگی شهید بزرگوار رضا محمدزاده

فرزند جمال و گلی هاشمی

ولادت: ۱۸ مرداد ۱۳۴۸، امیرآباد، مرودشت، فارس

شهادت: ۴ تیر ۱۳۶۷، جزیره مجنون

آرامگاه: جاویدالاثر (سنگ یادبود در گلزار شهدای امیرآباد مرودشت)


شهید رضا محمدزاده ملقب به موسی رضا، فرزند جمال و گلی هاشمی، در هجدهمین روز از مرداد ماه سال ۱۳۴۸ در امیرآباد مرودشت، در خانواده‌ای مؤمن، زحمت‌کش و انقلابی دیده به جهان گشود. پدرش جمال، کشاورزی زحمت‌کش بود که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد. مادرش گلی هاشمی، بانویی خانه‌دار و مؤمنه بود.


او آخرین فرزند از میان ۶ برادر بود و در خانواده‌ای پرجمعیت رشد یافت. در سال پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی، او کودک بود ولی با وجود این، از همان دوران، انسانی مؤمن، متعهد و انقلابی بود و از ارادتمندان اهل بیت (ع) به شمار می‌رفت. او در اکثر مراسم مذهبی و تشییع پیکر شهدا حضوری پرشور داشت.


او در سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد ولی دارای فرزند نشد.


با گسترش جنگ تحمیلی، رضا در سال ۱۳۶۶ برای دفاع از دین و ناموس و وطن، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و به عنوان پاسدار وظیفه در لشکر فارس به خدمت پرداخت. برادران ایشان نیز در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل حضور داشتند و برخی به مقام جانبازی نائل آمدند.


او که در واحد تدارکات لشکر خدمت می‌کرد، در وصیت‌نامه خود خطاب به همسرش نوشته است: «همسر چند روز قبل به میدان انقلاب رفتم جایی که باید با چه کسی معامله کنم… تصمیم گرفتم در این میدان تجارتم را سودمندترین تجارت قرار دهم و در بین هر چه داشتم، آن چیز را که نداشتم انتخاب کردم… اکنون در ازای یار جانم را می‌دهم که آن هم متعلق به یار است و امانت است در پیش من.» او با ایمان به وعده الهی که هر کس با جان و مال با خداوند معامله کند، بهشت را پاداش خواهد گرفت، جان خود را در راه اسلام و انقلاب تقدیم کرد.


رضا در ادامه وصیت خود، سفارش اکید به حمایت از امام خمینی (ره) و رهبری کرده و نوشته است: «امام هدیه الهی به مردم ماست… سفارش انقلاب را هم خیلی می‌کنم، آخر می‌دانی این انقلاب را باید آنقدر نگهداری کنیم تا به صاحب اصلی‌اش مهدی جان بدهیم.» او همچنین بر حفظ حجاب به عنوان پیام خون شهدا تأکید کرده و از همسرش خواسته است که امام را تنها نگذارد و راه شهدا را ادامه دهد.


او که عاشق خدا بود و در دعاهایش همواره برای امام خمینی (ره) و رهبری طلب طول عمر می‌کرد، سرانجام در تاریخ ۴ تیر ۱۳۶۷ و در آخرین روزهای جنگ تحمیلی، در منطقه عملیاتی جزیره مجنون و در تک مشهور دشمن، به فیض شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش در منطقه ماند و جاویدالاثر شد. سنگ یادبودی در گلزار شهدای امرآباد مرودشت به نام ایشان نصب شده است.


لازم به ذکر است که پدر بزرگوارش پیش از شهادت ایشان و مادر صبور و فداکارش پس از شهادت فرزندشان، دار فانی را وداع گفتند.


یاد و نام شهید رضا محمدزاده، همواره در میان شهدای شهرستان مرودشت گرامی داشته می‌شود و در لیست شهدای ۴ تیرماه استان فارس که توسط بنیاد شهید منتشر شده، قرار دارد.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹



وصیت‌نامه شهید بزرگوار رضا محمدزاده


با توکل به خداوند متعال و با درود بر مهدی موعود (عج) و با درود بر مادر موعود

وصیت‌نامه‌ام را به دنیا که وصیت‌نامه‌ام می‌باشد، خطاب به همسر ایثارگرم که وارث همه مسئولیت شهادتم در بین بستگانم می‌باشد، می‌نویسم.

همسر من! چند روز قبل به میدان انقلاب رفتم، جایی که باید با چه کسی معامله کنم. من با توجه به اینکه در ظرف چند سالی که خدایم را که رب و همه چیز هست شناختم و در مدت شناختم جز ندا و توبه به درگاهش و سجده کردن و درخواست استغفار چیزی نداشتم، تصمیم گرفتم در این میدان، در این عرصه، تجارتم را سودمندترین تجارت قرار دهم. به خاطر همین در بین هر چه داشتم، همسرم و فرزندانم و مادرم و برادرانم و اموالم و دنیای پشت سرم را رها کردم و آن چیز را که نداشتم انتخاب کردم. چرا که برای یافتن، از خانه‌ام به سوی نور جبهه هجرت کردم و اکنون در ازای یار جانم را می‌دهم که البته آن هم متعلق به یار است و امانت است در پیش من. چون وعده الهی حق است که هر کس به جان و مال با خداوند تبارک و تعالی معامله کند، خدا نیز وعده بهشت را به او می‌دهد.

همسر من! خیلی به امام عزیز، رهبرم خمینی، مدیون و بدهکارم. سفارش او را خیلی به تو می‌کنم. امام هدیه الهی به مردم ماست و خیلی سفارش او را می‌کنم. باور کن نمی‌توانم رسا و کامل بگویم، ولی هر چه از عظمت روحی آن پیر جماران که پدر واقعی خود او را می‌دانم، بگویم که گفته‌ام. سفارش انقلاب را هم خیلی می‌کنم. آخر می‌دانی این انقلاب را باید آنقدر نگهداری کنیم تا به صاحب اصلی‌اش مهدی جان بدهیم. این باید همین طور دست نخورده و کامل تحویل آقا بشود.

راجع به حجاب که پیام خون شهیدان است بسیار می‌گویم، چون مشت گره کردهٔ تو و حجاب سیاهت آنقدر برای دشمن خطرناک و کشنده است که پیش از خون شهدا، برایش مرگ محتوم را می‌آورد. بنده کوچکتر از آن هستم که بخواهم پیام بدهم، ولی آخرین پیامم به همه، اطاعت از امام است.

من عاشق خدا هستم. نکند با تنها گذاشتن امام، لگدمال کنید خون همه شهدا را، و خدا را برنجانید. باور کنید بچه‌های جبهه همه وقتی که می‌خواهند آقا را دعا کنند، گریه می‌کنند و با گریه می‌گویند: خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی، حتی کنار مهدی (عج)، خمینی را نگهدار و از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزای.

اگر خواهید ادامه راه شهیدان را بدهید، اگر می‌خواهید رزمندگان را خشنود کنید، امام را کاملاً حمایت کنید و امام را تنها نگذارید.

خداوند به شما توفیق بدهد و.....

 من الله التوفیق

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. 🌹

Saturday, August 15, 2026

دو سیاوش شهید از روستای عزآباد مرودشت

 پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار سیاوش هوشمند

فرزند محمد و گلزار بازوبندی

ولادت : ۱ شهریور ۱۳۴۲ روستای عزآباد، مرودشت، فارس

شهادت : ۲۶ اسفند ۱۳۶۶ منطقه حلبچه عملیات والفجر ۱۰

آرامگاه : گلزار شهدای عزآباد، مرودشت (مزار ۱) 


---


شهید سیاوش هوشمند، فرزند محمد و گلزار بازوبندی، در اولین روز از شهریور ماه سال ۱۳۴۲ در روستای عزآباد از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای مؤمن، زحمت‌کش و انقلابی دیده به جهان گشود. پدرش محمد، کشاورزی زحمت‌کش بود که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد. مادرش گلزار بازوبندی، بانویی خانه‌دار و مؤمنه بود.


او در میان اعضای خانواده و ۶ برادر و ۴ خواهر، به فردی مهربان، شوخ‌طبع، خوش‌برخورد و باگذشت شهرت داشت و همواره مایهٔ آرامش و افتخار آنان بود. از کودکی با پدر در کار کشاورزی و کشت گندم و یونجه همکاری می‌کرد و با تراکتور کار می‌کرد. خانواده‌ای معتقد و ارادتمند به اهل بیت (ع) داشت و روحیه‌ای با نشاط، فداکار و خونگرم داشت که در میان قوم و خویش و دوستان محبوب بود. 


تحصیلات خود را تا پایان دوره پنجم ابتدایی ادامه داد، اما چون در روستا دوره بالاتر نبود، مانند اکثر دانش‌آموزان روستایی ترک تحصیل کرد و برای کمک به معیشت خانواده به کارگری و کشاورزی پرداخت. با وجود ترک تحصیل، انسانی مؤمن، متعهد و انقلابی و از اصحاب مسجد و اعضای فعال پایگاه مقاومت روستا بود. او در مجالس مذهبی و انقلابی حضوری پرشور داشت و همواره در صحنه‌های انقلابی و دفاع از نظام اسلامی پیشگام بود. اهل نماز اول وقت و کار خیر بود و از ارادتمندان دلسوختهٔ اهل بیت (ع) به شمار می‌رفت.


با آغاز جنگ تحمیلی جهانخوران علیه نظام مقدس و مظلوم و نوپای جمهوری اسلامی ایران، برای خدمت سربازی به سپاه پاسداران پیوست و پس از ماه‌ها خدمت در مناطق سرد و برفی کردستان و کرمانشاه، در نهایت راهی جبهه‌های جنوب شد.


سرانجام در عملیات پرافتخار والفجر ۱۰ در منطقه حلبچه، در تاریخ ۲۶ اسفند ماه ۱۳۶۶، در حالیکه رمز مقدس «یا رسول الله (ص)» بر لب داشت، بر اثر اصابت ترکش به گردن و پشت سر به فیض شهادت نائل آمد . پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، با تشییعی باشکوه، در گلزار شهدای عزآباد، مرودشت آرام گرفت.


لازم به ذکر است که عملیات والفجر ۱۰ در ۲۴ اسفند ۱۳۶۶ با رمز مبارک «یا رسول الله (ص)» و با هدف تصرف شهر حلبچه و بخش‌هایی از خاک عراق، به مدت شش روز در منطقه عمومی حلبچه و سد دربندیخان در شمال عراق و استان سلیمانیه توسط رزمندگان اسلام در نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به وقوع پیوست و طی آن، بیش از ۱۲۰۰ کیلومتر مربع از خاک عراق آزاد شد و ضربات سنگینی بر پیکره نیروهای متجاوز عراقی وارد کرد که باعث تقویت روحیه مردم ایران و تضعیف روحیه دشمن در رسانه‌ها و مجامع بین‌المللی شد. در این عملیات، ارتش عراق به اتهام همکاری با نیروهای ایرانی، اقدام به بمباران شیمیایی حلبچه نمود که به کشته شدن بیش از ۵ هزار نفر از افراد غیرنظامی عراقی انجامید .


سیاوش در زمان شهادت مجرد بود و آگاهانه و عاشقانه، جان شیرین خود را در راه اسلام و انقلاب و ناموس وطن فدا کرد.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹


🙏 🌹 🇮🇷 ♥️✌️ 


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار سیاوش لشنی افراسیابی


فرزند فرامرز و بیگم‌جان امیری

ولادت : ۹ اردیبهشت ۱۳۴۴ روستای عزآباد، مرودشت، فارس

شهادت : ۱ آبان ۱۳۶۵ جاده اهواز - ماهشهر

آرامگاه : گلزار شهدای عزآباد، مرودشت (مزار ۳)


---


شهید سیاوش لشنی افراسیابی (علی)، فرزند فرامرز و بیگم‌جان امیری، در نهمین روز از اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۴ در روستای عزآباد از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای مؤمن، زحمت‌کش و انقلابی دیده به جهان گشود. پدرش فرامرز، کشاورزی زحمت‌کش بود که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد. مادرش بیگم‌جان امیری، بانویی خانه‌دار و مؤمنه بود.


او در میان اعضای خانواده و ۵ خواهر و ۳ برادر، به فردی مهربان، خوش‌برخورد، مردم‌دار و باگذشت شهرت داشت و همواره مایهٔ آرامش و افتخار آنان بود. از همان دوران نوجوانی، آگاهی خوبی نسبت به مسائل مذهبی و انقلابی داشت و از ارادتمندان اهل بیت (ع) و اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. تحصیلات خود را تا پایان دوره پنجم ابتدایی در عزآباد ادامه داد و سپس دوره راهنمایی را در مرودشت به پایان رساند، اما به دلیل کمک به معیشت خانواده، از ادامه تحصیل بازماند و جذب بازار کار شد.


با آغاز جنگ تحمیلی جهانخوران علیه نظام مقدس و مظلوم و نوپای جمهوری اسلامی ایران، به‌عنوان پاسدار وظیفه راهی جبهه شد و در مناطق جنگی جنوب و هورالهویزه و ام‌البخاع، در طاقت‌فرساترین شرایط آب و هوایی و سخت‌ترین شرایط جنگی، عاشقانه خدمت کرد .


سرانجام در تاریخ ۱ آبان ماه ۱۳۶۵، در حالیکه در حین بازگشت از خط مقدم بود، بر اثر واژگون شدن خودرو در جاده اهواز - ماهشهر، به فیض شهادت نائل آمد . پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، با تشییعی باشکوه، در گلزار شهدای روستای عزآباد، مرودشت آرام گرفت .


سیاوش در زمان شهادت مجرد بود و آگاهانه و عاشقانه، جان شیرین خود را در راه اسلام و انقلاب و ناموس وطن فدا کرد.


لازم به ذکر است که شهادت ایشان در آبان‌ماه ۱۳۶۵ و در بازه زمانی عملیات کربلای ۴ (دی‌ماه ۱۳۶۵) و کربلای ۵ (بهمن‌ماه ۱۳۶۵) رخ داده و همرزمانش در تیپ ۹ بدر و سپاه پاسداران، در سخت‌ترین شرایط جنگی در منطقه هورالهویزه و ام‌البخاع، به دفاع از میهن اسلامی مشغول بودند.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹


🙏 🌹 👇 🇮🇷 👇 ♥️ ✌️ 👇 

 لطفاً عکس و اطلاعات تکمیلی به انتشارات هدهد.09176112253 ارسال فرمایید




Monday, August 10, 2026

شهید بزرگوار سعدالله جمشیدی

 بنام خدا، با سلام و عرض ادب 

 احتراما عزیزانی که از شهید گرانقدر سعدالله جمشیدی هرگونه اطلاع یا عکسی دارند تقاضا می شود به نشانی زیر ارسال فرمایند تا با نام خودشان در کتاب و سایت شهدا منتشر گردد

Holyloveandlife@gmail.com  00989176112253   Sadeghi,M.H. 

 این شهید گرامی که ساکن روستای محمدآباد مرودشت، گشک سابق،  بوده، قبل از انقلاب در یک توطئه به شهادت می رسد ولی مرگ او بخاطر گازگرفتگی گزارش می شود، لذا شاید در بنیاد شهید پرونده نداشته باشد و اینطور نیست که شهدا حتما باید در بنیاد شهید پروند داشته باشند، شهیدانی داریم که در غربت به دست ظالمین به شهادت رسیده اند که جز خداوند و فرشتگان مأذون او از شهادت آنها خبر ندارند، در سایت عمومی بنیاد شهید و  سامانه خصوصی و داخلی آن نیز تفحص و جستجو کردم به چنین نام و فامیلی برنخوردم، البته شاید نام دیگری داشته باشد، به هر حال، به عنوان یک پژوهشگر وظیفه دارم در راستای تکلیفی که خود برای خودم تعیین کرده ام تا جایی که میتوانم، درباره این شهید غریب روشنگری کنم

🌹 🇮🇷 ❤️ 

نام شهید :سعدالله جمشیدی

فرزند : دادالله

ولادت : ١٥.٦.١٣٢٩ گشک

شهادت: 1347, تخت جمشید، توسط وابستگان به رژیم شاه

آرامگاه:گلزار شهدای محمد آباد مرودشت 

والسلام

ارادتمند : محمد حسین صادقی، مدیر انتشارات هدهد

مطالبی که تاکنون از دوستان دریافت شده تقدیمتان می گردد

🌺 🇮🇷 💗

به نقل از جناب عبدالقادر ستوده، از محمد آباد مرودشت


شهید بزرگوار سعدالله جمشیدی

این جوان خوش فکر و با استعداد یکی از متدینین و مومنین محمدآباد بود، فردی که تا پایان زندگی کوتاه ولی پر بارش در مسیر اعتقادات خود و مبارزه با جهل و نادانی و کمک به محرومین فعال بود. از آنجایی که ما در همسایگی منزل ایشان بودیم، رابطه‌ی بسیار صمیمی و برادرانه‌ای با ایشان داشتیم. یکی از فعالیت‌های پیگیر و مجدانه این بزرگ مرد، مبارزه با فرقه‌ی ضاله بهائیت بود که ساخته و پرداخته‌ی استعمار برای تفرقه و جدایی مردم مسلمان ایران به وجود آمده بود. ایشان انسان هوشمند و پاک و با دانشی بود که توان مقابله با این فرقه‌ی گمراه را در مباحث علمی و دینی داشت ...

شهید سعدالله جمشیدی از حدود سال ۱۳۴۲ در مدرسه ابتدایی که با آمدن دو نفر سپاه دانش به نام‌های آقایان بهمنی و جلایری در محل ساختمان عمارت که متعلق به خوانین بود (به علت نبود مدرسه) تشکیل شد، مشغول کار و فعالیت شد تا اینکه مردم با همکاری یکدیگر دو اطاق سنگ‌چین به عنوان کلاس درس بدون حصار ساختند و دانش آموزان از محل ساختمان عمارت به کلاس‌های درس جدید منتقل شدند و باز به کمک پدران دانش آموزان، میز و صندلی برای دانش آموزان ساخته و خریداری شد و ما اولین گروهی بودیم که در این کلاس‌ها مشغول تحصیل شدیم. لازم به یادآوری است دو نفر معلم سپاهی فوق در همان ساختمان عمارت نیز ساکن بودند.

شهید جمشیدی یک عنصر کلیدی برای مدرسه و دانش آموزان بود، برای اینکه دانش آموزانی که برخی وقت‌ها نسبت به درس بی‌اهمیت می‌شدند با آن‌ها و خانواده صحبت می‌کرد و تشویقشان می‌نمود تا از تحصیل باز نمانند، چون در آن زمان اولویت جامعه تحصیل نبود و به علت فقر شدید مردم علاقه‌ای به تحصیل فرزندان خود نداشتند. لذا مشاهده می‌کنیم تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، تعداد افرادی که در یک شهر کوچک دیپلم داشتند به تعداد انگشتان دست نمی‌رسید، آن هم پسرها؛ دخترها که اصلاً به دبیرستان راه پیدا نمی‌کردند.

شهید جمشیدی هم جزء افرادی بود که توانسته بود تا کلاس ششم ابتدایی در مدرسه جم تخت جمشید درس بخواند که همان مدرک در آن دوران خیلی عالی بود و برای استخدام در ادارات و حتی برای معلمی کفایت می‌کرد. یادآوری می‌شود هم‌دوره‌های شهید جمشیدی و ایشان فاصله‌ی محمدآباد تا تخت جمشید را که حدود هشت کیلومتر است به مدت شش سال پیاده طی می‌کردند و کسی قدرت خرید دوچرخه نداشت و به علت فقر خانواده‌ها، پس از پایان ششم ابتدایی کسی به دبیرستان راه پیدا نمی‌کرد، بجز چند نفری که وضعیت مالی بهتری داشتند، لذا مجبور به ترک تحصیل می‌شدند و برای کمک به خانواده مشغول کارهای مختلفی از جمله کارگری می‌شدند...

این شهید بزرگوار تا سال ۱۳۴۶ در مدرسه ابتدایی محمدآباد مشغول بود. کسانی مثل بنده که در مدرسه ابتدایی آن دوران محصل بودند، خاطرات زیادی از این شهید بزرگوار دارند. در اینجا لازم است از بزرگان آن زمان که امورات محل را سر و سامان می‌دادند یاد کنیم و برای شادی روحشان از خداوند طلب مغفرت نمائیم ...

از فضای فرهنگی و مذهبی آن سال‌ها تصویری خدمتتان تقدیم کنم. روستای محمدآباد در آن زمان از نظر فرهنگی و مذهبی سرآمد منطقه، حتی می‌توان گفت شهرستان بوده که سی جزء قرآن خطی موجود مؤید این مطلب است. در آن زمان میزان اعتقاد و تدین مردم در حد بسیار بالایی بود. انسان‌های بزرگواری بودند که در زمان مثلاً ماه مبارک رمضان، چون برق نبود و دستگاه صوتی وجود نداشت، هنگام سحر روی پشت بام‌ها می‌رفتند و مناجات می‌کردند تا مردم را جهت صرف سحری بیدار کنند. آن‌هایی که هم‌سن من هستند این شرایط را درک کرده‌اند. واقعاً وقتی مناجات خوانده می‌شد، یک حالت روحانی معنوی حاکم می‌شد که تا الان فراموش نشده و علت تأثیرگذاری این مناجات‌ها، اخلاص افرادی بود که خالصانه این عمل ثواب را انجام می‌دادند.

تا سال ۱۳۴۲ اعمال و احکام دینی مردم توسط همین افراد محلی پیگیری و آموزش داده می‌شد و با آمدن سپاه دانش به روستا، حوزه علمیه قم هم اقدام به فرستادن روحانیون جهت تبلیغ کرد که در روستای ما هم این اتفاق افتاد و در ماه‌های مبارک رمضان و محرم و صفر روحانیون به روستاها اعزام می‌شدند. در آن زمان رابطه‌ی بسیار خوبی بین روحانیون و بسیاری از معلمین مدارس حاکم بود. روحانی به مدرسه سرکشی می‌کرد و در زمینه دینی با دانش آموزان صحبت می‌کردند و طوری بود که با همکاری شهید جمشیدی برخی روزها ما که دانش آموز بودیم جهت برگزاری نماز در یک صف و پشت سر هم با نظم خاصی از مدرسه راهی مسجد می‌شدیم...

تا قبل از حضور روحانیون، مراسم مذهبی مخصوصاً محرم و صفر توسط تعزیه‌خوان‌ها به نام‌های میرزا محمد طباطبایی و سید عبدالرحیم و سید عبدالرسول که دارای ایمان و اخلاص ویژه‌ای بودند برگزار می‌شد. اینها با دعوت برخی که تمکن مالی بیشتری داشتند دعوت می‌شدند و چند روز در محل عمارت (که قبلاً در خصوص آن صحبت شد) شبیه‌خوانی می‌کردند. در ماه‌های مبارک رمضان حال و هوای خاصی بود. افراد متدین و مذهبی با برگزاری دعا در منازلشان از ساعت ۱۰ شب تا سحر احیاء می‌گرفتند که نقش و حضور شهید جمشیدی خیلی ویژه بود. و تا قبل از حضور روحانیون در محل، تنها یک اطاق خشتی قدیمی به نام مسجد امام حسن مجتبی در همین مکان مسجد قدیمی که هنوز پابرجاست وجود داشت...

خاطره‌ای از تیمور برنده درباره شهید جمشیدی

جهت اطلاع همدلان جوانتر یادآوری می‌کنم که «شهید صدرالله جمشیدی» پس از اخذ مدرک ششم ابتدایی در اداره پست و تلگراف واحد تخت جمشید (جنب مدرسه - سمت مغرب) مشغول به کار گردید.

به خاطر مقید بودن به شرع مقدس و تربیت خانوادگی صحیح، ظاهراً حاضر به همکاری در برخی مسائل نگردیده و علاوه بر آن یادداشت‌هایی به رشته تحریر در آورده بود که برای مدیران فاش شده بود.

همین دو حرکت (و شاید هم بیشتر) باعث شد که به طرز مشکوکی به قتل برسد. قتل وی از نظر تمام کسانی که شناخت کافی بر او داشتند کاملاً مسجل بود، ولی با امکانات و فرهنگ عامیانه آن روز قابل اثبات نبود.

این توضیح برای روشن شدن چرایی «شهید» بودن آن زنده‌یاد ضروری به نظر می‌رسید.

در آن زمان چون مسجد خشتی موجود گنجایش جمعیت را نداشت، اولین روحانی که به محمدآباد آمد جلسه سخنرانی را در سالن یا دالان عمارت خان (که وصفش رفت) قرار داد. چون اولین ماه رمضانی بود که روحانی آمده بود و همه مردم اعم از خواهر و برادر و کوچک و بزرگ شرکت می‌کردند. زمستان هم بود، مردم روی خاک‌ها با علاقه می‌نشستند و به سخنرانی‌ها گوش فرا می‌دادند. یادم نمی‌رود من خیلی کوچک بودم و با پدر و مادرم در مراسم حضور داشتم. روحانی فوق‌الذکر که سید بزرگواری بود، برای اولین بار موضوع تقلید از مجتهد را مطرح کرد و از مردم خواست که از آیت الله شریعتمداری تقلید کنند و این نشانگر این بود که ایشان از طرف آقای شریعتمداری اعزام شده بود.

مردم در آن زمان خیلی صادق و باورمند بودند و دین در زندگیشان خیلی پررنگ بود، ولی متأسفانه به علت اینکه اطلاعات دینی عمیق نبود، مسائل را سطحی می‌پذیرفتند. چون سطح سواد مردم خیلی کم بود، پرسشگری در حوزه دین صورت نمی‌گرفت. تا اینکه به دلیل مرکزیت محمدآباد که تنها روستایی بود در منطقه دارای مسجد و رونق مذهبی، روحانیون بلندپایه استان فارس مثل آیت الله مجدالدین محلاتی (فرزند مرجع تقلید آیت الله شیخ بهاءالدین محلاتی) برای پیگیری امورات مذهبی به محمدآباد سرکشی می‌کردند. وقتی با کمبود مسجد و فضای آن مواجه شدند، بزرگان محل را جمع کرده و تقاضای ساخت مسجدی جدید را در مکان مسجد خشتی دادند. در این جمع، یکی از بزرگان به ایشان گفت: «ما توانایی ساخت مسجد را نداریم و اگر شما قصد ساختن دارید، خواهشی که داریم این هست که بنای مسجد را نیمه‌کاره رها نکنید.» که آقای محلاتی قول تکمیل آن را دادند و شروع ساخت مسجد آغاز شد...

این قسمت درخصوص ساخت مسجد را از زبان یکی از عزیزان نقل کردم، ولی زمان افتتاح مسجد و حضور آیت الله مجدالدین محلاتی را به یاد دارم و حضور داشتم که جلسه بسیار روحانی و معنوی بود و یکی از فعالین ساخت مسجد و مراسم افتتاحیه، شهید بزرگوار سعدالله جمشیدی بودند...

شهید جمشیدی خیلی فعال بود. زمانی که در مدرسه ابتدایی شاغل بودند (چون من هم از اول در این مدرسه بودم) شاهد تلاش ایشان بودم. مثلاً برای استفاده دانش آموزان و مردم و معلمین اقدام به تشکیل باغی در محدوده مدرسه کرد که آثار آن تا زمان متأسفانه تخریب مدرسه فوق وجود داشت. چون آب قنات در حریم مدرسه در جریان بود و در آن زمان آب لوله‌کشی وجود نداشت و آبی هم که بتوان از آن استفاده کرد، بجز آب قنات که خیلی شیرین و لذت‌بخش بود، وجود نداشت.

متأسفانه قنات فوق که میراث گذشتگان ما بود، در زمان جشن دو هزار و پانصد ساله به خاطر احداث جاده تخت جمشید به پادگان سواره نظام شاه (که در دو راهی محمدآباد در دامنه کوه واقع بود) تخریب شد و از بین رفت. به جای اینکه با احداث یک پل روی خروجی آب قنات اقدام به احداث راه کنند، آبراه و خروجی چاه‌های قنات که از شهرک ولیعصر(ع) امتداد داشت را تخریب کردند و این ظلم عظیم را مرتکب شدند. این در حالی بود که تنها آب کشاورزی محمدآباد از همین آب قنات تأمین می‌شد. زمانی هم که بزرگان محل (که منتخب حکومت هم بودند) به فرمانده نظامی جشن (واقع در پادگان پیاده نظام شاه) مراجعه می‌کنند، با ضرب و شتم مواجه و از دفتر آن فرمانده بیرون رانده می‌شوند و این جنایتی بود که باعث شد بزرگترین و ارزشمندترین میراث فرهنگی، اجتماعی، کشاورزی روستای محمدآباد که قدمتی چند صد ساله داشت از بین برود.

در اوایل این گزارش عرض کردم که شهید جمشیدی جوانی بسیار با ایمان و متدین و با اخلاص بود. روی همین باور دینی، چون در محل ما عناصری از دو فرقه‌ی ضاله بابیت و بهائیت وجود داشت، ایشان تلاش می‌کرد که از گسترش این فرق ضاله جلوگیری کند. لذا در اکثر مباحث دینی که در مسجد یا منازل صورت می‌گرفت حضور می‌یافت و از اسلام دفاع می‌کرد. همین شیوه مبارزه ایشان باعث شد که کینه ایشان در این دو فرقه تشدید شود و در یک فرصتی چند نفر از این افراد ضاله، ایشان را در یک محیط تنها محاصره کنند و به شدت و در حد مرگ ضرب و شتم کنند...

فراز دیگری از زندگینامه شهید سعدالله جمشیدی

لازم به یادآوری است که بحمدالله با پیروزی انقلاب اسلامی، بابیت و بهائیت که ساخته و پرداخته‌ی استعمار جهت ایجاد تفرقه بین شیعیان بود و در حمایت شدید دولت شاه قرار داشت، کم کم رو به افول نهاد و همه مردم در کنار هم با یک دین واحد قرار گرفتند و با حضور در جبهه‌ها و سازندگی کشور فعالانه شرکت کردند و باز با آگاهی مردم نقشه‌ی استعمار نقش بر آب شد. و اما شهید جمشیدی پس از اینکه آقایان جلایری و بهمنی (که به مدت پنج سال در محمدآباد به عنوان معلم حضور داشتند و به استخدام وزارت فرهنگ در آمده بودند) از محمدآباد رفتند، در مخابرات تخت جمشید مشغول به کار شد.

در سال ۱۳۴۸ چون محمدآباد کلاس ششم نداشت، من و دیگر همکلاسی‌ها برای تکمیل مقطع ابتدایی (که با ششم ابتدایی تکمیل می‌شد) راهی کلاس جم تخت جمشید شدیم. از آنجایی که ما با مادر بزرگوار شهید جمشیدی همسایه دیوار به دیوار بودیم و همچنین علاقه‌ای که به شهید داشتیم، هر روز که به مدرسه می‌رفتیم من با جهانشیر ستوده (چون مدرسه با مخابرات یک نرده بیشتر فاصله نداشت) به حاشیه‌ی نرده مخابرات می‌رفتیم و شهید جمشیدی را صدا می‌زدیم، هم از حال ایشان مطلع می‌شدیم هم از حال و وضع مادرش به ایشان اطلاع می‌دادیم...

شهید جمشیدی با ارتباط با حوزه علمیه قم و دریافت مجله مکتب اسلام و نشریه مهم دیگر به نام نور دانش با عناصر مذهبی مرتبط شده بود. شهید جمشیدی هم تحت نظر قرار می‌گیرد و از آنجا که اکثر روسای ادارات یا ساواکی بودند یا با انتخاب و تائید ساواک انتخاب می‌شدند، شهید جمشیدی هم توسط رئیس اداره مخابرات تخت جمشید به شهادت می‌رسد...

 

جریان شهادت این شهید به این صورت رقم می‌خورد که بعد از عید فطر سال ۱۳۴۸، شهید جمشیدی در نماز عید محمدآباد شرکت می‌کند و به محل کارش در مخابرات تخت جمشید مراجعه می‌کند. پنجشنبه‌ای بود. مثل همیشه من و جهانشیر ستوده به حاشیه‌ی دیوار مخابرات رفتیم و شهید جمشیدی را صدا زدیم. هرچه صدا زدیم ایشان نیامد. لذا از نرده‌ها بالا رفتیم و وارد حیاط مخابرات شدیم. باز هرچه صدا زدیم ایشان پاسخ نداد. رفتیم پشت پنجره اطاق ایشان، دیدیم که درب اطاق و پنجره‌ها بسته است و پنجره‌ها با پتو پوشانده شده. در همین اثنا رئیس مخابرات متوجه شد و به طرف ما حمله ور شد. ما از درب مخابرات که باز بود از مخابرات خارج شدیم و آمدیم داخل مدرسه.

رئیس مخابرات یک فرزندخوانده‌ای در مدرسه داشت که با هم همکلاس بودیم. من از ایشان سوال کردم که چرا آقای جمشیدی امروز جواب ما را نداد؟ مگر سر کار نیست؟ گفت: «چرا، ایشان سر کار است ولی دیشب پدرم ایشان را در خواب با یک میله آهنی مورد ضرب و شتم قرار داد و از ناحیه سر و گردن مصدوم کرد و کشت و بعد با روشن کردن ذغال داخل اطاق ایشان و درب و پنجره‌ها را پتو پوشاند تا موضوع کشته شدن ایشان را گاز گرفتگی جلوه دهد.»

ما این موضوع را که متوجه شدیم، به محض اتمام کلاس آمدیم و جریان را به پدرم و عمویم اطلاع دادیم. همان روز هم یک هنرمندی به نام همایون جلوی درب قلعه داشت نمایش عبور با رینگ چرخ از روی یک سیم بکسل در هوا نمایش می‌داد و مردم همه جمع بودند. این خبر همه را شوکه کرد.

پس از اطلاع، اقوام اقدام به پیگیری موضوع می‌کنند. به پاسگاه تخت جمشید مراجعه می‌کنند، ولی نتیجه نمی‌گیرند. رئیس مخابرات پیکر شهید جمشیدی را برای رد گم‌کنی به بیمارستان شیراز انتقال می‌دهد. وقتی اقوام به بیمارستان مراجعه و علت را از دکتر سوال می‌کنند، دکتر در جواب می‌گوید: «کسی که به سرش با جسم سخت ضربه وارد شده باید چگونه باشد؟ ایشان فوت شده اند.» متأسفانه در آن زمان کسی قدرت پیگیری نداشت و اگر هم داشت به نتیجه نمی‌رسید.

این بود پرتوهایی از زندگانی شهیدی بزرگوار و مؤمن و مظلوم. امید که در قیامت مورد شفاعت این شهید عزیز و دیگر شهداء قرار گیریم.

بنده بر اساس وظیفه و حفظ امانتداری آنچه تقدیم کردم در توصیف این شهید، صادقانه و بدون حب و بغض گفتم. با این حال اگر نقدی به این مطالب باشد، خاضعانه حاضر به شنیدن و رفع ابهام هستم... روح شهید جمشیدی شاد و راه نورانی‌اش پررهرو.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

والسلام، عبدالقادر ستوده

روستای محمدآباد مرودشت، فروردین ۱۴۰۵


بر اساس تبدیل تاریخ، روز شهادت شهید سعدالله جمشیدی در عید فطر آنسال

یعنی در روز پنجشنبه 20 آذر 1348 اتفاق افتاده

مصادف با اول شوال 1389

برابر با 11 دسامبر 1969 میلادی 


همانطور که گفته شد باز مطلب آغازین را تکرار می کنم

 احتراما عزیزانی که از شهید گرانقدر سعدالله جمشیدی هرگونه اطلاع یا عکسی دارند تقاضا می شود به نشانی زیر ارسال فرمایند تا با نام خودشان در کتاب و سایت شهدا منتشر گردد

Holyloveandlife@gmail.com  00989176112253   Sadeghi,M.H. 

 این شهید گرامی که ساکن روستای محمدآباد مرودشت، گشک سابق،  بوده، قبل از انقلاب در یک توطئه به شهادت می رسد ولی مرگ او بخاطر گازگرفتگی گزارش می شود، لذا شاید در بنیاد شهید پرونده نداشته باشد و اینطور نیست که شهدا حتما باید در بنیاد شهید پروند داشته باشند، شهیدانی داریم که در غربت به دست ظالمین به شهادت رسیده اند که جز خداوند و فرشتگان مأذون او از شهادت آنها خبر ندارند، در سایت عمومی بنیاد شهید و  سامانه خصوصی و داخلی آن نیز تفحص و جستجو کردم به چنین نام و فامیلی برنخوردم، البته شاید نام دیگری داشته باشد، به هر حال، به عنوان یک پژوهشگر وظیفه دارم در راستای تکلیفی که خود برای خودم تعیین کرده ام تا جایی که میتوانم، درباره این شهید غریب روشنگری کنم

والسلام. صادقی ، هدهد
18/5/1405 دوشنبه





شهید بزرگوار علی قلی قلعه خلیلی

 بسم رب الشهداء والصدیقین پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار علی‌قلی فلاحتی قلعه خلیلی فرزند میرزا قلی و دلبر ولادت: ۸ آبان ۱۳۱۷ بیضا شهادت: ۱۲ د...