بنام خدا، با سلام و عرض ادب
احتراما عزیزانی که از شهید گرانقدر سعدالله جمشیدی هرگونه اطلاع یا عکسی دارند تقاضا می شود به نشانی زیر ارسال فرمایند تا با نام خودشان در کتاب و سایت شهدا منتشر گردد
Holyloveandlife@gmail.com 00989176112253 Sadeghi,M.H.
این شهید گرامی که ساکن روستای محمدآباد مرودشت، گشک سابق، بوده، قبل از انقلاب در یک توطئه به شهادت می رسد ولی مرگ او بخاطر گازگرفتگی گزارش می شود، لذا شاید در بنیاد شهید پرونده نداشته باشد و اینطور نیست که شهدا حتما باید در بنیاد شهید پروند داشته باشند، شهیدانی داریم که در غربت به دست ظالمین به شهادت رسیده اند که جز خداوند و فرشتگان مأذون او از شهادت آنها خبر ندارند، در سایت عمومی بنیاد شهید و سامانه خصوصی و داخلی آن نیز تفحص و جستجو کردم به چنین نام و فامیلی برنخوردم، البته شاید نام دیگری داشته باشد، به هر حال، به عنوان یک پژوهشگر وظیفه دارم در راستای تکلیفی که خود برای خودم تعیین کرده ام تا جایی که میتوانم، درباره این شهید غریب روشنگری کنم
🌹 🇮🇷 ❤️
نام شهید :سعدالله جمشیدی
فرزند : دادالله
ولادت : ١٥.٦.١٣٢٩ گشک
شهادت: 1347, تخت جمشید، توسط وابستگان به رژیم شاه
آرامگاه:گلزار شهدای محمد آباد مرودشت
والسلام
ارادتمند : محمد حسین صادقی، مدیر انتشارات هدهد
مطالبی که تاکنون از دوستان دریافت شده تقدیمتان می گردد
🌺 🇮🇷 💗
به نقل از جناب عبدالقادر ستوده، از محمد آباد مرودشت
شهید بزرگوار سعدالله جمشیدی
این جوان خوش فکر و با استعداد یکی از متدینین و مومنین محمدآباد
بود، فردی که تا پایان زندگی کوتاه ولی پر بارش در مسیر اعتقادات خود و مبارزه با جهل
و نادانی و کمک به محرومین فعال بود. از آنجایی که ما در همسایگی منزل ایشان بودیم،
رابطهی بسیار صمیمی و برادرانهای با ایشان داشتیم. یکی از فعالیتهای پیگیر و مجدانه
این بزرگ مرد، مبارزه با فرقهی ضاله بهائیت بود که ساخته و پرداختهی استعمار برای
تفرقه و جدایی مردم مسلمان ایران به وجود آمده بود. ایشان انسان هوشمند و پاک و با
دانشی بود که توان مقابله با این فرقهی گمراه را در مباحث علمی و دینی داشت ...
شهید سعدالله جمشیدی از حدود سال ۱۳۴۲ در مدرسه ابتدایی که با
آمدن دو نفر سپاه دانش به نامهای آقایان بهمنی و جلایری در محل ساختمان عمارت که متعلق
به خوانین بود (به علت نبود مدرسه) تشکیل شد، مشغول کار و فعالیت شد تا اینکه مردم
با همکاری یکدیگر دو اطاق سنگچین به عنوان کلاس درس بدون حصار ساختند و دانش آموزان
از محل ساختمان عمارت به کلاسهای درس جدید منتقل شدند و باز به کمک پدران دانش آموزان،
میز و صندلی برای دانش آموزان ساخته و خریداری شد و ما اولین گروهی بودیم که در این
کلاسها مشغول تحصیل شدیم. لازم به یادآوری است دو نفر معلم سپاهی فوق در همان ساختمان
عمارت نیز ساکن بودند.
شهید جمشیدی یک عنصر کلیدی برای مدرسه و دانش آموزان بود، برای
اینکه دانش آموزانی که برخی وقتها نسبت به درس بیاهمیت میشدند با آنها و خانواده
صحبت میکرد و تشویقشان مینمود تا از تحصیل باز نمانند، چون در آن زمان اولویت جامعه
تحصیل نبود و به علت فقر شدید مردم علاقهای به تحصیل فرزندان خود نداشتند. لذا مشاهده
میکنیم تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، تعداد افرادی که در یک شهر کوچک دیپلم داشتند
به تعداد انگشتان دست نمیرسید، آن هم پسرها؛ دخترها که اصلاً به دبیرستان راه پیدا
نمیکردند.
شهید جمشیدی هم جزء افرادی بود که توانسته بود تا کلاس ششم
ابتدایی در مدرسه جم تخت جمشید درس بخواند که همان مدرک در آن دوران خیلی عالی بود
و برای استخدام در ادارات و حتی برای معلمی کفایت میکرد. یادآوری میشود همدورههای
شهید جمشیدی و ایشان فاصلهی محمدآباد تا تخت جمشید را که حدود هشت کیلومتر است به
مدت شش سال پیاده طی میکردند و کسی قدرت خرید دوچرخه نداشت و به علت فقر خانوادهها،
پس از پایان ششم ابتدایی کسی به دبیرستان راه پیدا نمیکرد، بجز چند نفری که وضعیت
مالی بهتری داشتند، لذا مجبور به ترک تحصیل میشدند و برای کمک به خانواده مشغول کارهای
مختلفی از جمله کارگری میشدند...
این شهید بزرگوار تا سال ۱۳۴۶ در مدرسه ابتدایی محمدآباد
مشغول بود. کسانی مثل بنده که در مدرسه ابتدایی آن دوران محصل بودند، خاطرات زیادی
از این شهید بزرگوار دارند. در اینجا لازم است از بزرگان آن زمان که امورات محل را
سر و سامان میدادند یاد کنیم و برای شادی روحشان از خداوند طلب مغفرت نمائیم ...
از فضای فرهنگی و مذهبی آن سالها تصویری خدمتتان تقدیم کنم.
روستای محمدآباد در آن زمان از نظر فرهنگی و مذهبی سرآمد منطقه، حتی میتوان گفت شهرستان
بوده که سی جزء قرآن خطی موجود مؤید این مطلب است. در آن زمان میزان اعتقاد و تدین
مردم در حد بسیار بالایی بود. انسانهای بزرگواری بودند که در زمان مثلاً ماه مبارک
رمضان، چون برق نبود و دستگاه صوتی وجود نداشت، هنگام سحر روی پشت بامها میرفتند
و مناجات میکردند تا مردم را جهت صرف سحری بیدار کنند. آنهایی که همسن من هستند
این شرایط را درک کردهاند. واقعاً وقتی مناجات خوانده میشد، یک حالت روحانی معنوی
حاکم میشد که تا الان فراموش نشده و علت تأثیرگذاری این مناجاتها، اخلاص افرادی بود
که خالصانه این عمل ثواب را انجام میدادند.
تا سال ۱۳۴۲ اعمال و احکام دینی مردم توسط همین
افراد محلی پیگیری و آموزش داده میشد و با آمدن سپاه دانش به روستا، حوزه علمیه قم
هم اقدام به فرستادن روحانیون جهت تبلیغ کرد که در روستای ما هم این اتفاق افتاد و
در ماههای مبارک رمضان و محرم و صفر روحانیون به روستاها اعزام میشدند. در آن زمان
رابطهی بسیار خوبی بین روحانیون و بسیاری از معلمین مدارس حاکم بود. روحانی به مدرسه
سرکشی میکرد و در زمینه دینی با دانش آموزان صحبت میکردند و طوری بود که با همکاری
شهید جمشیدی برخی روزها ما که دانش آموز بودیم جهت برگزاری نماز در یک صف و پشت سر
هم با نظم خاصی از مدرسه راهی مسجد میشدیم...
تا قبل از حضور روحانیون، مراسم مذهبی مخصوصاً محرم و صفر توسط
تعزیهخوانها به نامهای میرزا محمد طباطبایی و سید عبدالرحیم و سید عبدالرسول که
دارای ایمان و اخلاص ویژهای بودند برگزار میشد. اینها با دعوت برخی که تمکن مالی
بیشتری داشتند دعوت میشدند و چند روز در محل عمارت (که قبلاً در خصوص آن صحبت شد)
شبیهخوانی میکردند. در ماههای مبارک رمضان حال و هوای خاصی بود. افراد متدین و مذهبی
با برگزاری دعا در منازلشان از ساعت ۱۰ شب تا سحر احیاء میگرفتند که نقش
و حضور شهید جمشیدی خیلی ویژه بود. و تا قبل از حضور روحانیون در محل، تنها یک اطاق
خشتی قدیمی به نام مسجد امام حسن مجتبی در همین مکان مسجد قدیمی که هنوز پابرجاست وجود
داشت...
خاطرهای از تیمور برنده درباره شهید جمشیدی
جهت اطلاع همدلان جوانتر یادآوری میکنم که «شهید صدرالله جمشیدی»
پس از اخذ مدرک ششم ابتدایی در اداره پست و تلگراف واحد تخت جمشید (جنب مدرسه - سمت
مغرب) مشغول به کار گردید.
به خاطر مقید بودن به شرع مقدس و تربیت خانوادگی صحیح، ظاهراً
حاضر به همکاری در برخی مسائل نگردیده و علاوه بر آن یادداشتهایی به رشته تحریر در آورده بود که برای مدیران فاش شده بود.
همین دو حرکت (و شاید هم بیشتر) باعث شد که به طرز مشکوکی به
قتل برسد. قتل وی از نظر تمام کسانی که شناخت کافی بر او داشتند کاملاً مسجل بود، ولی
با امکانات و فرهنگ عامیانه آن روز قابل اثبات نبود.
این توضیح برای روشن شدن چرایی «شهید» بودن آن زندهیاد ضروری
به نظر میرسید.
در آن زمان چون مسجد خشتی موجود گنجایش جمعیت را نداشت، اولین
روحانی که به محمدآباد آمد جلسه سخنرانی را در سالن یا دالان عمارت خان (که وصفش رفت)
قرار داد. چون اولین ماه رمضانی بود که روحانی آمده بود و همه مردم اعم از خواهر و
برادر و کوچک و بزرگ شرکت میکردند. زمستان هم بود، مردم روی خاکها با علاقه مینشستند
و به سخنرانیها گوش فرا میدادند. یادم نمیرود من خیلی کوچک بودم و با پدر و مادرم
در مراسم حضور داشتم. روحانی فوقالذکر که سید بزرگواری بود، برای اولین بار موضوع
تقلید از مجتهد را مطرح کرد و از مردم خواست که از آیت الله شریعتمداری تقلید کنند
و این نشانگر این بود که ایشان از طرف آقای شریعتمداری اعزام شده بود.
مردم در آن زمان خیلی صادق و باورمند بودند و دین در زندگیشان
خیلی پررنگ بود، ولی متأسفانه به علت اینکه اطلاعات دینی عمیق نبود، مسائل را سطحی
میپذیرفتند. چون سطح سواد مردم خیلی کم بود، پرسشگری در حوزه دین صورت نمیگرفت. تا
اینکه به دلیل مرکزیت محمدآباد که تنها روستایی بود در منطقه دارای مسجد و رونق مذهبی،
روحانیون بلندپایه استان فارس مثل آیت الله مجدالدین محلاتی (فرزند مرجع تقلید آیت
الله شیخ بهاءالدین محلاتی) برای پیگیری امورات مذهبی به محمدآباد سرکشی میکردند.
وقتی با کمبود مسجد و فضای آن مواجه شدند، بزرگان محل را جمع کرده و تقاضای ساخت مسجدی
جدید را در مکان مسجد خشتی دادند. در این جمع، یکی از بزرگان به ایشان گفت: «ما توانایی
ساخت مسجد را نداریم و اگر شما قصد ساختن دارید، خواهشی که داریم این هست که بنای مسجد
را نیمهکاره رها نکنید.» که آقای محلاتی قول تکمیل آن را دادند و شروع ساخت مسجد آغاز
شد...
این قسمت درخصوص ساخت مسجد را از زبان یکی از عزیزان نقل کردم،
ولی زمان افتتاح مسجد و حضور آیت الله مجدالدین محلاتی را به یاد دارم و حضور داشتم
که جلسه بسیار روحانی و معنوی بود و یکی از فعالین ساخت مسجد و مراسم افتتاحیه، شهید
بزرگوار سعدالله جمشیدی بودند...
شهید جمشیدی خیلی فعال بود. زمانی که در مدرسه ابتدایی شاغل
بودند (چون من هم از اول در این مدرسه بودم) شاهد تلاش ایشان بودم. مثلاً برای استفاده
دانش آموزان و مردم و معلمین اقدام به تشکیل باغی در محدوده مدرسه کرد که آثار آن تا
زمان متأسفانه تخریب مدرسه فوق وجود داشت. چون آب قنات در حریم مدرسه در جریان بود
و در آن زمان آب لولهکشی وجود نداشت و آبی هم که بتوان از آن استفاده کرد، بجز آب
قنات که خیلی شیرین و لذتبخش بود، وجود نداشت.
متأسفانه قنات فوق که میراث گذشتگان ما بود، در زمان جشن دو
هزار و پانصد ساله به خاطر احداث جاده تخت جمشید به پادگان سواره نظام شاه (که در دو
راهی محمدآباد در دامنه کوه واقع بود) تخریب شد و از بین رفت. به جای اینکه با احداث
یک پل روی خروجی آب قنات اقدام به احداث راه کنند، آبراه و خروجی چاههای قنات که از
شهرک ولیعصر(ع) امتداد داشت را تخریب کردند و این ظلم عظیم را مرتکب شدند. این در حالی
بود که تنها آب کشاورزی محمدآباد از همین آب قنات تأمین میشد. زمانی هم که بزرگان
محل (که منتخب حکومت هم بودند) به فرمانده نظامی جشن (واقع در پادگان پیاده نظام شاه)
مراجعه میکنند، با ضرب و شتم مواجه و از دفتر آن فرمانده بیرون رانده میشوند و این
جنایتی بود که باعث شد بزرگترین و ارزشمندترین میراث فرهنگی، اجتماعی، کشاورزی روستای
محمدآباد که قدمتی چند صد ساله داشت از بین برود.
در اوایل این گزارش عرض کردم که شهید جمشیدی جوانی بسیار با
ایمان و متدین و با اخلاص بود. روی همین باور دینی، چون در محل ما عناصری از دو فرقهی
ضاله بابیت و بهائیت وجود داشت، ایشان تلاش میکرد که از گسترش این فرق ضاله جلوگیری
کند. لذا در اکثر مباحث دینی که در مسجد یا منازل صورت میگرفت حضور مییافت و از اسلام
دفاع میکرد. همین شیوه مبارزه ایشان باعث شد که کینه ایشان در این دو فرقه تشدید شود
و در یک فرصتی چند نفر از این افراد ضاله، ایشان را در یک محیط تنها محاصره کنند و
به شدت و در حد مرگ ضرب و شتم کنند...
فراز دیگری از زندگینامه شهید سعدالله جمشیدی
لازم به یادآوری است که بحمدالله با پیروزی انقلاب اسلامی،
بابیت و بهائیت که ساخته و پرداختهی استعمار جهت ایجاد تفرقه بین شیعیان بود و در
حمایت شدید دولت شاه قرار داشت، کم کم رو به افول نهاد و همه مردم در کنار هم با یک
دین واحد قرار گرفتند و با حضور در جبههها و سازندگی کشور فعالانه شرکت کردند و باز
با آگاهی مردم نقشهی استعمار نقش بر آب شد. و اما شهید جمشیدی پس از اینکه آقایان
جلایری و بهمنی (که به مدت پنج سال در محمدآباد به عنوان معلم حضور داشتند و به استخدام
وزارت فرهنگ در آمده بودند) از محمدآباد رفتند، در مخابرات تخت جمشید مشغول به کار
شد.
در سال ۱۳۴۸ چون محمدآباد کلاس ششم نداشت، من و
دیگر همکلاسیها برای تکمیل مقطع ابتدایی (که با ششم ابتدایی تکمیل میشد) راهی کلاس
جم تخت جمشید شدیم. از آنجایی که ما با مادر بزرگوار شهید جمشیدی همسایه دیوار به دیوار
بودیم و همچنین علاقهای که به شهید داشتیم، هر روز که به مدرسه میرفتیم من با جهانشیر
ستوده (چون مدرسه با مخابرات یک نرده بیشتر فاصله نداشت) به حاشیهی نرده مخابرات میرفتیم
و شهید جمشیدی را صدا میزدیم، هم از حال ایشان مطلع میشدیم هم از حال و وضع مادرش
به ایشان اطلاع میدادیم...
شهید جمشیدی با ارتباط با حوزه علمیه قم و دریافت مجله مکتب
اسلام و نشریه مهم دیگر به نام نور دانش با عناصر مذهبی مرتبط شده بود. شهید جمشیدی
هم تحت نظر قرار میگیرد و از آنجا که اکثر روسای ادارات یا ساواکی بودند یا با انتخاب
و تائید ساواک انتخاب میشدند، شهید جمشیدی هم توسط رئیس اداره مخابرات تخت جمشید به
شهادت میرسد...
جریان شهادت این شهید به این صورت رقم میخورد که بعد از عید
فطر سال ۱۳۴۸، شهید جمشیدی در نماز عید محمدآباد شرکت میکند و به محل کارش
در مخابرات تخت جمشید مراجعه میکند. پنجشنبهای بود. مثل همیشه من و جهانشیر ستوده
به حاشیهی دیوار مخابرات رفتیم و شهید جمشیدی را صدا زدیم. هرچه صدا زدیم ایشان نیامد.
لذا از نردهها بالا رفتیم و وارد حیاط مخابرات شدیم. باز هرچه صدا زدیم ایشان پاسخ
نداد. رفتیم پشت پنجره اطاق ایشان، دیدیم که درب اطاق و پنجرهها بسته است و پنجرهها
با پتو پوشانده شده. در همین اثنا رئیس مخابرات متوجه شد و به طرف ما حمله ور شد. ما
از درب مخابرات که باز بود از مخابرات خارج شدیم و آمدیم داخل مدرسه.
رئیس مخابرات یک فرزندخواندهای در مدرسه داشت که با هم همکلاس
بودیم. من از ایشان سوال کردم که چرا آقای جمشیدی امروز جواب ما را نداد؟ مگر سر کار
نیست؟ گفت: «چرا، ایشان سر کار است ولی دیشب پدرم ایشان را در خواب با یک میله آهنی
مورد ضرب و شتم قرار داد و از ناحیه سر و گردن مصدوم کرد و کشت و بعد با روشن کردن
ذغال داخل اطاق ایشان و درب و پنجرهها را پتو پوشاند تا موضوع کشته شدن ایشان را گاز
گرفتگی جلوه دهد.»
ما این موضوع را که متوجه شدیم، به محض اتمام کلاس آمدیم و
جریان را به پدرم و عمویم اطلاع دادیم. همان روز هم یک هنرمندی به نام همایون جلوی
درب قلعه داشت نمایش عبور با رینگ چرخ از روی یک سیم بکسل در هوا نمایش میداد و مردم
همه جمع بودند. این خبر همه را شوکه کرد.
پس از اطلاع، اقوام اقدام به پیگیری موضوع میکنند. به پاسگاه
تخت جمشید مراجعه میکنند، ولی نتیجه نمیگیرند. رئیس مخابرات پیکر شهید جمشیدی را
برای رد گمکنی به بیمارستان شیراز انتقال میدهد. وقتی اقوام به بیمارستان مراجعه
و علت را از دکتر سوال میکنند، دکتر در جواب میگوید: «کسی که به سرش با جسم سخت ضربه
وارد شده باید چگونه باشد؟ ایشان فوت شده اند.» متأسفانه در آن زمان کسی قدرت پیگیری
نداشت و اگر هم داشت به نتیجه نمیرسید.
این بود پرتوهایی از زندگانی شهیدی بزرگوار و مؤمن و مظلوم.
امید که در قیامت مورد شفاعت این شهید عزیز و دیگر شهداء قرار گیریم.
بنده بر اساس وظیفه و حفظ امانتداری آنچه تقدیم کردم در توصیف
این شهید، صادقانه و بدون حب و بغض گفتم. با این حال اگر نقدی به این مطالب باشد، خاضعانه
حاضر به شنیدن و رفع ابهام هستم... روح شهید جمشیدی شاد و راه نورانیاش پررهرو.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
والسلام، عبدالقادر ستوده
روستای محمدآباد مرودشت، فروردین ۱۴۰۵
همانطور که گفته شد باز مطلب آغازین را تکرار می کنم
احتراما عزیزانی که از شهید گرانقدر سعدالله جمشیدی هرگونه اطلاع یا عکسی دارند تقاضا می شود به نشانی زیر ارسال فرمایند تا با نام خودشان در کتاب و سایت شهدا منتشر گردد
Holyloveandlife@gmail.com 00989176112253 Sadeghi,M.H.
این شهید گرامی که ساکن روستای محمدآباد مرودشت، گشک سابق، بوده، قبل از انقلاب در یک توطئه به شهادت می رسد ولی مرگ او بخاطر گازگرفتگی گزارش می شود، لذا شاید در بنیاد شهید پرونده نداشته باشد و اینطور نیست که شهدا حتما باید در بنیاد شهید پروند داشته باشند، شهیدانی داریم که در غربت به دست ظالمین به شهادت رسیده اند که جز خداوند و فرشتگان مأذون او از شهادت آنها خبر ندارند، در سایت عمومی بنیاد شهید و سامانه خصوصی و داخلی آن نیز تفحص و جستجو کردم به چنین نام و فامیلی برنخوردم، البته شاید نام دیگری داشته باشد، به هر حال، به عنوان یک پژوهشگر وظیفه دارم در راستای تکلیفی که خود برای خودم تعیین کرده ام تا جایی که میتوانم، درباره این شهید غریب روشنگری کنم
No comments:
Post a Comment