Sunday, September 13, 2026

شهیدان گرانقدر زلفعلی فلایی، محمد کاظم پور، کریم محمد زاده و امیر حمزه خبازی

پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار زلفعلی فلایی

فرزند حسین و سروی دهقان

ولادت: ۱۳ مهر ۱۳۴۲، روستای احمدآباد کته (خفرک علیا)، مرودشت، فارس

شهادت: ۱۹ شهریور ۱۳۶۲، منطقه مهاباد - سردشت (کردستان)

آرامگاه: گلزار شهدای احمدآباد کته


شهید زلفعلی فلایی، فرزند حسین و سروی دهقان، در سیزدهم مهر ماه ۱۳۴۲ در روستای احمدآباد کته (خفرک علیا) از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای متدین، زحمت‌کش و کشاورز دیده به جهان گشود . پدرش حسین، کشاورزی زحمت‌کش بود و مادرش سروی دهقان، بانویی خانه‌دار و مؤمنه که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد. خانواده‌ای با آگاهی خوب و تربیتی اصیل که در دامان خود، جوانی چون زلفعلی را پرورش دادند.


زلفعلی سه خواهر و پنج برادر داشت و فرزند وسط خانواده بود . در هفت سالگی راهی دبستان روستای خود شد و تا پایان ابتدایی تحصیل کرد. اما به دلیل مشکلات معیشتی خانواده، از تحصیل باز ماند و وارد عرصه کار و تلاش و کشاورزی و دامپروری سنتی شد.


شهید از همان کودکی، شجاع و پرتلاش بود. در ده سالگی، گوسفندان خانواده و اهالی ده را به چرا می‌برد و پس از چند سال، شاگرد راننده شد. سپس به دلیل درآمد کم، به بنایی روی آورد و با علاقه‌ای که به این حرفه داشت، به سرعت پیشرفت کرد و پس از چند سال، خودش به طور مستقل کار می‌کرد . وجدان کاری عالی، خوش‌اخلاقی و خوش‌برخوردی از ویژگی‌های بارز او بود و اهل صله رحم و رفت‌وآمد با فامیل و دوستان به شمار می‌رفت.


با آغاز جنگ تحمیلی، عشق به دفاع از وطن در وجودش شعله‌ور شد. چند بار قصد رفتن به جبهه داشت، اما به دلیل فوت برادر بزرگش و متأهل بودن برادر دومش، از حضور در جبهه بازماند. سرانجام در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۶۲ به خدمت سربازی اعزام شد. آموزش عمومی را به مدت دو ماه در پادگان صفر پنج 05 کرمان و آموزش تخصصی را طی یک ماه در گلدشت حوالی اشنویه گذراند. سپس به شهرستان نقده منتقل شد و پس از یک ماه، در پادگانی که مقر تیپ ۲۳ نیروهای مخصوص بود، مستقر شدند.


در منطقه کردستان، با حزب منفور کومله و منافقین کوردل به مبارزه پرداخت. گروهان ۳ گردان ۲ از تیپ ۲۳ نیروهای مخصوص، یگان خدمتی او بود. سرانجام در تاریخ ۱۹ شهریور ماه ۱۳۶۲ در درگیری با مزدوران داخلی دشمن، در منطقه مهاباد - سردشت، بر اثر اصابت ترکش به سر و گردن، به فیض شهادت نائل آمد . پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام پس از تشییع باشکوه در گلزار شهدای احمدآباد کته از توابع شهرستان مرودشت، به خاک سپرده شد .


پدرش حسین، در تاریخ ۲۰ دی ۱۳۸۰، پس از سال‌ها تحمل فراق فرزند شهیدش، دار فانی را وداع گفت.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹


وصیت‌نامه شهید زلفعلی فلایی

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام فراوان به پیشگاه مقدس امام زمان (عج) و نایب برحقش، امام خمینی. ای خواهران و برادران مؤمن، من در شرایطی وصیت‌نامه خود را می‌نویسم. حس می‌کنم که به خدمت سربازی وارد شدم که مکتب آن شهادت است. خدا را شاهد می‌گیرم، بر اساس وظیفه حسینی و زنده نگه‌داشتن اسلام، به جبهه نبرد حق علیه باطل آمدم. من یک سرباز جزء اسلام هستم و اگر خداوند تأیید نماید، خود را وابسته به حزب‌الله می‌دانم. تا آخرین قطره خونم سعی می‌کنم با همدوش سایر رزمندگان، دین خود را نسبت به اسلام و انقلاب و ولایت فقیه ادا نمایم.


هوشیار و آگاه باشید، راه پاک شهیدان را دنبال کنید، نگذارید خونشان پایمال شود. از یاد خدا غافل نشوید. مادر عزیزم، دنیا زندانی بیش نیست. ای انسان‌ها، از دستورات اسلام سرپیچی نکنید. پدر عزیزم، درود خداوند بر تو باد که با زحمت‌های فراوان مرا بزرگ کردی. از یاد خدا غافل نشوید. آنگاه به یاد شهدای کربلا باشید و هر وقت ناراحت شدید...


=============================

از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهدای گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا 

======================================


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار محمدکاظم پور

فرزند احمد و زهرا دشت‌نیا

ولادت: ۱ فروردین ۱۳۴۲ خفرک علیا، مرودشت

شهادت: ۱۹ شهریور ۱۳۶۲، منطقه عملیاتی کردستان

آرامگاه: گلزار شهدای سیوند، مرودشت


شهید محمدکاظم پور، فرزند احمد و زهرا دشت‌نیا، در یکم فروردین ماه ۱۳۴۲ در روستای خفرک علیا از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای متدین، زحمت‌کش و آگاه دیده به جهان گشود. پدرش احمد، مغازه‌دار مرغ‌فروشی بود و مادرش زهرا دشت‌نیا، بانویی خانه‌دار و مؤمنه که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد.


محمدکاظم برادر سوم خانواده بود و پنج برادر و دو خواهر داشت. تحصیلات خود را در مدارس روستا گذراند و در کنار تحصیل، به کارگری مشغول شد.


از همان دوران نوجوانی، هم‌زمان با اوج‌گیری انقلاب اسلامی، در مساجد و راهپیمایی‌ها حضوری فعال داشت و به امام خمینی (ره)، جبهه و شهدا عشق می ورزید.


پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، دشمنان انقلاب اسلامی از هر سو کینه‌توزی خود را آشکار ساختند. گروهک‌های مزدور و وطن‌فروش، با حمایت و هدایت ایادی استکبار جهانی، در صدد برآمدند تا با ایجاد جنگ‌های داخلی و ناامنی در مناطق مرزی، این انقلاب نوپا را از پای درآورند. اما دستان پلیدشان توسط ایران قهرمان قطع شد. در همین حال، صدام با تحمیل جنگی نابرابر و ویرانگر بر ملت ایران، آتش کینه‌ی استکبار را شعله‌ورتر کرد. اما در برابر این توطئه‌ها، این ملت غیور و شریف بود که با حماسه‌سازی خود، تاریخ را ورق زد. جوانانی چون کاظم پورها با خون خود، دشمنی با انقلاب را به شکست کشاندند و حماسه‌ای جاوید آفریدند.


او با آغاز جنگ تحمیلی، به‌عنوان سرباز راهی جبهه شد. سرانجام در تاریخ ۱۹ شهریور ماه ۱۳۶۲ در منطقه عملیاتی کردستان، بر اثر اصابت ترکش به سینه، به فیض شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، در گلزار شهدای سیوند از توابع شهرستان مرودشت، به خاک سپرده شد.


محمدکاظم در زمان شهادت مجرد بود.


پدرش احمد، در تاریخ ۱۹ تیر ۱۳۷۲ و مادرش زهرا، در تاریخ ۹ بهمن ۱۳۹۰ دار فانی را وداع گفتند.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹



================+==============


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار کریم محمدزاده

فرزند احمدعلی و نوش‌آفرین بقایی

ولادت: ۱ مهر ۱۳۴۲ سیوند، مرودشت، فارس

شهادت: ۱۹ شهریور ۱۳۶۲ محور مهاباد – سردشت (کردستان)

آرامگاه: گلزار شهدای سیوند


شهید کریم محمدزاده، فرزند احمدعلی و نوش‌آفرین بقایی، در یکم مهر ماه ۱۳۴۲ در شهر سیوند از توابع شهرستان مرودشت، در خانواده‌ای مؤمن، زحمت‌کش و آگاه دیده به جهان گشود. پدرش احمدعلی، صاحب بقالی، باغ میوه و زمین کشاورزی بود و با تلاش خویش، زندگی خانواده را اداره می‌کرد. مادرش نوش‌آفرین بقایی، بانویی خانه‌دار و مؤمنه که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های انقلاب پرورش داد.


کریم یک برادر و چهار خواهر داشت. او از همان کودکی، غیرتی و متعصب بر حجاب و عفاف بود و علاقه‌ی ویژه‌ای به خواهرانش داشت. در کنار تحصیل، به دامپروری سنتی اشتغال داشت و از این راه، برکت و خیر را به خانه‌ی پدری آورد. همچنین سیم‌کش ساختمان بود و به‌عنوان کارگر ماهر شناخته می‌شد.


از همان نوجوانی، در امور مذهبی و انقلابی حضوری فعال داشت و به جبهه، امام خمینی (ره) و شهدا عشق می‌ورزید. مهربان، خوش‌برخورد، فداکار و کمک‌حال دیگران بود و همه او را به نیکی می‌شناختند.


وقتی انقلاب اسلامی ایران، این نور الهی، در سرزمین پارس طلوع کرد، تمامی ایادی استکبار و نظام سلطه جهانی به وحشت افتادند. صدام مزدور، با حمایت همه‌جانبه ابرقدرت‌های شرق و غرب و پشتیبانی مالی و تسلیحاتی اکثر کشورهای غربی و عربی منطقه، جنگی نابرابر و ظالمانه را بر ملت مظلوم ایران تحمیل کرد. هدف آنان چیزی جز نابودی انقلاب اسلامی، تجزیه کشور پهناور ایران و بازگرداندن سلطه استکبار بر این سرزمین مقدس نبود. دشمنان داخلی نیز همچون گروهک‌های مزدور و وطن‌فروش، دست‌نشانده بیگانگان شدند و در مناطق مرزی، آتش جنگ داخلی و ناامنی را برافروختند. اما ملت غیور ایران، با توکل بر خدا و رهبری امام خمینی (ره)، با دستان خالی اما با ایمانی راسخ، در برابر تمامی این توطئه‌ها ایستاد. جوانانی چون کریم محمدزاده، با خون خود، نقشه‌های شوم دشمنان را نقش بر آب کردند و حماسه‌ای جاودان آفریدند که تا همیشه در تاریخ این مرز و بوم خواهد درخشید.


او با آغاز جنگ تحمیلی، به‌عنوان سرباز نزاجا راهی جبهه شد و در تیپ نیروهای مخصوص، گروهان ۲، گردان ۳ مشغول به خدمت گردید. سرانجام در تاریخ ۱۹ شهریور ماه ۱۳۶۲ در محور مهاباد – سردشت، بر اثر اصابت گلوله به سر و شکم، به همراه چند تن از همرزمانش فیض شهادت نائل آمدند. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، در گلزار شهدای سیوند به خاک سپرده شد.


کریم در زمان شهادت مجرد بود.


پدرش احمدعلی، در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۵ و مادرش نوش‌آفرین، در تاریخ ۷ تیر ۱۳۹۱ دار فانی را وداع گفتند.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹


============+============


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار امیرحمزه خبازی

فرزند رمضان و بی‌بی‌جان هدایت‌پور

ولادت: ۳ دی ۱۳۴۳ پاسارگاد، فارس

شهادت: ۱۰ شهریور ۱۳۶۳ مهاباد

آرامگاه: امامزاده حسین، سعادت‌شهر


شهید امیرحمزه خبازی، فرزند رمضان و بی‌بی‌جان هدایت‌پور، در سوم دی ماه ۱۳۴۳ در پاسارگاد دیده به جهان گشود. پدرش رمضان، مردی زحمت‌کش و متدین بود که در سال ۱۳۵۲ یعنی زمانی که امیرحمزه تنها ۹ سال داشت، دار فانی را وداع گفت. مادرش بی‌بی‌جان هدایت‌پور، بانویی صبور و مؤمنه بود که پس از فقدان همسر، با آغوشی پر از مهر و ایمانی راسخ، فرزندان خود را در دامان عشق به اهل بیت (ع) و آرمان‌های اسلام پرورش داد.


امیرحمزه با اسم مستعار سیروس نخستین فرزند خانواده بود که با همسری شایسته ازدواج کرده بود و دو دختر داشت؛ دختر دومش نیز پس از او دار فانی را وداع گفت و به پدر پیوست. امیرحمزه در اداره ارشاد و کتابخانه عمومی سعادت‌شهر مشغول به کار بود و با اخلاق نیکو، فعال و فهمیده‌اش، در میان همکاران و اهالی شهر، به فردی محبوب و مورد اعتماد تبدیل شده بود و عضو انجمن اسلامی و شورای محل بود. او اهل طاعات و عبادات بود و ایثارگری در وجودش موج می‌زد.


با آغاز جنگ تحمیلی، عشق به جبهه و شهادت در دلش شعله‌ور شد. او عضو بسیج بود و به تیپ ۱۱۰۰ شهید بروجردی پیوست و در کردستان، در خط مقدم نبرد با دشمنان انقلاب، حضور یافت.


در آن سال‌های تاریک، وقتی انقلاب اسلامی ایران، این نور الهی، در سرزمین پارس طلوع کرد، تمامی ایادی استکبار و نظام سلطه جهانی به وحشت افتادند. صدام مزدور، با حمایت همه‌جانبه ابرقدرت‌های شرق و غرب و پشتیبانی مالی و تسلیحاتی اکثر کشورهای عربی و غربی منطقه، جنگی نابرابر و ظالمانه را بر ملت مظلوم ایران تحمیل کرد. هدف آنان چیزی جز نابودی انقلاب اسلامی، تجزیه کشور پهناور ایران و بازگرداندن سلطه استکبار بر این سرزمین مقدس نبود. گروهک‌های مزدور و وطن‌فروش نیز دست‌نشانده بیگانگان شدند و در مناطق مرزی، آتش جنگ داخلی و ناامنی را برافروختند. اما ملت غیور ایران، با توکل بر خدا و رهبری امام خمینی (ره)، با دستان خالی اما با ایمانی راسخ، در برابر تمامی این توطئه‌ها ایستاد. جوانانی چون خبازیها، با خون خود، نقشه‌های شوم دشمنان را نقش بر آب کردند و حماسه‌ای جاودان آفریدند که تا همیشه در تاریخ این مرز و بوم خواهند درخشید.


سرانجام این رزمنده دلاور و متدین در تاریخ ۱۰ شهریور ماه ۱۳۶۳ در منطقه کوهستانی مهاباد، به همراه دو نفر دیگر از همرزمانش در حین انجام مأموریت، در اثر واژگونی و تصادف خودرو نظامی بر اثر ضربه مغزی، به فیض شهادت نائل آمدند. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام پس از تشییع باشکوه توسط مردم و همرزمانش در امامزاده حسین سعادت‌شهر به خاک سپرده شد.


مادرش بی‌بی‌جان هدایت‌پور، در تاریخ ۳ اردیبهشت ۱۳۹۳، پس از سال‌ها صبر و انتظار، به فرزند شهیدش پیوست.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹

=============================

از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهدای گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا 

======================================

وصیت‌نامه شهید زلفعلی فلایی (فلاحی)


بسم الله الرحمن الرحیم


با سلام فراوان به پیشگاه مقدس امام زمان (عج) و نایب برحقش امام خمینی. ای خواهران و برادران مؤمن، من در شرایطی وصیت‌نامه خود را می‌نویسم. حس می‌کنم که به خدمت سربازی وارد شدم که مکتب آن شهادت است. خدا را شاهد می‌گیرم، بر اساس وظیفه حسینی و زنده نگه‌داشتن اسلام، به جبهه نبرد حق علیه باطل آمدم. من یک سرباز جزء اسلام هستم و اگر خداوند تأیید نماید، خود را وابسته به حزب‌الله می‌دانم. تا آخرین قطره خونم سعی می‌کنم با همدوش سایر رزمندگان، دین خود را نسبت به اسلام و انقلاب و ولایت فقیه ادا نمایم.


هوشیار و آگاه باشید، راه پاک شهیدان را دنبال کنید، نگذارید خونشان پایمال شود. از یاد خدا غافل نشوید. مادر عزیزم، دنیا زندانی بیش نیست. ای انسان‌ها، از دستورات اسلام سرپیچی نکنید. پدر عزیزم، درود خداوند بر تو باد که با زحمت‌های فراوان مرا بزرگ کردی. از یاد خدا غافل نشوید. آنگاه به یاد شهدای کربلا باشید و هر وقت ناراحت شدید به گلزار شهدا بروید. مادرم، زحماتی که شما کشیدید جبران‌ناپذیر است. مدیون محبت‌های شما می‌باشم. شما را فراموش نمی‌کنم. خدا نگهدار شما باشد. به امید پیروزی رزمندگان اسلام بر کفر. همه را به خدا می‌سپارم.


والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

در تاریخ ۲۲/۵/۶۲


=================


وصیت‌نامه و خاطرات شهید امیرحمزه خبازی


بسم الله الرحمن الرحیم


بنام خدا، شهادت یک انتخاب است. ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیل صفا کانهم بنیان مرصوص. خدا آن مؤمنانی را که در صف جهاد با کافران مانند سد آهنین همدست و پایداری را بسیار دوست می‌دارد. با سلام به مهدی موعود امام زمان و سلام به امام خمینی رهبر کبیر انقلاب اسلامی مان. و سلام به مادر و همسر و برادران مهربانم و سلام به همه دوستان و آشنایانم. امروز که دارم وصیت نامه می‌نویسم عازم به سوی دیدار با معبود می‌باشم چون تشخیص داده‌ام که فعلاً تنها جای دیدار با معبود آنجاست. می‌روم تا اینکه شاید سهمی داشته باشم در این موقعیت که عاشورای حسینی دیگری در ایران تکرار می‌شود. باید با شرکت خود از اسلام پشتیبانی کنیم. و اگر در این میدان زنده ماندم شاهد پیروزی بزرگی که همان پیروزی مسلمین بر کفر است خواهم بود و اگر کشته شوم به مقام والایی دست یافته‌ام. راه حسین را رفته ام. خداوند ما را دارد آزمایش می‌کند چون می‌دانیم به پوچ بودن این دنیا اعتقاد داریم. پس چرا خودمان را گول بزنیم.

در پایان از مادر و برادرم و قوم و خویشان که بخاطر تمام بدیها و ناسپاسیهایی که من به شماها کردم مرا ببخشید و حلال کنید و از همه برای من حلالیت بخواهید از همسرم که دو امانتی از من نزد شماست خوب حفاظت کنید که خود و دو فرزندم که آخرین مونس روزهایم بودید...خوب، دیگر بیشتر از این مزاحمتان نمی‌شوم از تمامی دوستان که زحمت کشیده‌اند در این مراسم حلال کنید خدا یارو نگهدارتان سیروس خبازی.



مصاحبه با یکی از همرزمان شهید امیر حمزه خبازی

بسم الله الرحمن الرحیم


شما که در آن روزها همرزم شهید امیر حمزه (سیروس) خبازی بودید از ایشان چه خاطره هایی دارید؟

یکی از خاطرات که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم این که در سال ۱۳۶۳ بود که با تعدادی از دوستان هم از اهالی شهر خود، به جبهه های حق علیه باطل اعزام شدیم. آن روزها منطقه غرب یکی از مناطق بود که درگیری های زیادی با دشمن داشتیم. من و دوستانم از جمله شهید خبازی به منطقه کردستان رفتیم. من و دوستانم از جمله شهید خبازی به منطقه کردستان رفتیم و در تپه ای به نام قزلچه پایین مستقر شدیم. فرمانده ما شهید ابراهیم حاجی پور پسر عموی شهید خبازی بود که بچه های بسیجی را ساماندهی می‌نمود و شهید سیروس خبازی را به عنوان مسئول تدارکات تپه ؟؟؟ پایین معرفی کرد. شهید خبازی هر روز باید برای آوردن غذا و مهمات و دیگر لوازم مورد ضروری به شهر مهاباد می‌آمد و اکثر روزها در کمین دشمن قرار می‌گرفت. با این وجود هر روز به مأموریت خود ادامه می‌داد و با موفقیت به پایگاه برمی‌گشت. شهید خبازی از روحیه بالایی برخوردار بود، حتی به ما نیز روحیه می‌داد و بسیار اخلاق نیکو و پسندیده‌ای داشت. چون در آن پایگاه یک ماشین بیشتر نبود کار تدارکات به سختی انجام می‌شد. شهید خبازی و شهید حاجی پور با زیرکی و کارآیی که داشتند توانستند از مقر یک ماشین دیگری نیز برای پایگاه ما بگیرند، و این کار باعث سرعت دادن به تدارکات بسیجیان شد. شهید خبازی با وجود این که مسئولیت سنگینی داشت همراه دیگر بچه‌های پایگاه به کمین دشمن می‌آمد، حضور شهید خبازی باعث می‌شد که بچه‌ها با روحیه‌ای بالا به کمین دشمن بروند. با توجه به این که در تپه ؟؟؟ پایین که ما مستقر بودیم تا مهاباد ۳ ساعت راه بود که هرروز بایستی این راه را برای آوردن مهمات و آذوقه شهید خبازی طی می‌کرد، که این باعث تعجب پایگاه‌های هم جوار شده بود. البته با هوشیاری و دقتی که داشت هیچ وقت نمی‌گذاشت پایگاه بدون تدارکات باشد. همان طور که گفتم شهید خبازی هیچ وقت احساس خستگی نمی‌کرد حتی شبها به جای دیگر بسیجیان پایگاه نگهبانی می‌داد. این کار او باعث شده بود که بچه‌های تپه قزلچه پایین او را الگوی خود قرار دهند و همه بچه‌ها او را دوست داشتند. تا این که در تاریخ ۱۰/۶/۶۳ در ساعت ۸:۱۵ هنگامی که برای آوردن تدارکات از مهاباد به پایگاه بود مورد کمین دشمنان اسلام و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران قرار گرفتند. که آن روز تلخ‌ترین روز بچه‌های پایگاه بود. البته در آن روز نیز من و چند نفر از بچه‌های پایگاه از جمله فرمانده ما شهید حاجی پور نیز باهم بودیم که در یک درگیری سنگین سه نفر از دوستانمان یعنی شهید سیروس خبازی، شهید غلام حسین شکری، شهید ابراهیم حاجی پور به درجه شهادت نائل آمدند. شهادت شهید خبازی و دیگر هم‌رزمان در روحیه بچه‌های پایگاه بسیار اثر بدی گذاشته بود. البته با عشقی که شهید خبازی به اباعبدالله الحسین داشت، هرروز منتظر شنیدن شهادت این شهید بزرگوار بودیم و او به خواسته خود یعنی شهادت در راه اسلام رسید. و این بزرگوار در وصیت نامه خود این چنین نوشته بود: ما می‌رویم تا با خون خود درخت اسلام را آبیاری کنیم


===========+++++++++++++========


سند چهارم: خاطره‌ای از شهید سیروس خبازی


بسم الله الرحمن الرحیم


هر کسی که به جبهه‌های حق علیه باطل رفته باشد بدون خاطره نیست. من و دیگر دوستانم که حدود ۲۲ نفر بودند که از سعادت شهر به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شده بودیم به منطقه غرب رفتیم و تپه ای به نام ؟؟؟ پایین مستقر شدیم و ما را ساماندهی کردند و شهید سیروس خبازی را به عنوان مسئول تدارکات معرفی نمودند. هرروز که می‌گذشت یک خاطره بود. در یک روز که شهید خبازی غذا تقسیم می‌کرد، متوجه شد که ۲ نفر از بچه‌ها غذا نخوردند و دیگر غذایی باقی نمانده بود. غذای خود را به یکی از آنها داد و گفت من آشپز خوبی هستم و الان برایتان یک شام خوب درست می‌کنم و برای خودش و یک نفر از بچه‌ها نیمر و درست کرد. البته به خاطر این که آشپزی خوبی که بود به جای نمک شکر در نیمرو ریخته بود و بچه‌ها مجبور شدند که غذا را بخورند. البته خاطرات زیاد است که این یکی از خاطرات آن روزهاست. شهید خبازی روحیه ای بالا و اخلاق نیکو و پسندیده ای داشت که این زبان زد همه بچه‌ها بود. یاد و خاطره او همیشه در دل‌ها زنده خواهد بود و او نیز به خواسته خود یعنی شهادت در راه خدا رسید. روحش شادباد.

==========================

از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهدای گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا 

===================================



شهیدان گرانقدر زلفعلی فلایی، محمد کاظم پور، کریم محمد زاده و امیر حمزه خبازی

پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار زلفعلی فلایی فرزند حسین و سروی دهقان ولادت: ۱۳ مهر ۱۳۴۲، روستای احمدآباد کته (خفرک علیا)، مرودشت، فارس شهادت: ...