بسم رب الشهداء والصدیقین

By: persian hoopoe ( hodhod-e iran ) ***No restriction for nonprofit uses
بسم رب الشهداء والصدیقین

بسم رب الشهداء والصدیقین

بسم رب الشهداء والصدیقین
پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار حبیبالله قشقایی ششبلوکی
فرزند گران و مدینه کرمی
ولادت: ۳ خرداد ۱۳۴۹ فارس - بیضا
شهادت: ۴ تیر ۱۳۶۷ جزیره مجنون (مسمومیت شیمیایی)
آرامگاه: گلزار شهدای قوامآباد، سپیدان، فارس (شماره مزار ۶)
شهید حبیبالله قشقایی ششبلوکی، فرزند گران و مدینه کرمی، در سوم خردادماه ۱۳۴۹ در منطقه بیضا از توابع استان فارس دیده به جهان گشود. پدرش گران، کشاورزی زحمتکش بود و او را با عشق به اهل بیت (ع) و ارزشهای اسلامی پرورش داد و مادرش با محبت اهل بیت فرزندانش را تربیت میکرد.
حبیبالله تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی در بیضا ادامه داد و به بسیج پیوست. او در کارهای روستا فعال بود و از کودکی در پایگاه مقاومت خدمت صادقانه میکرد.
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ دست استکبار جهانی از این سرزمین کوتاه شد و نور امید در دل مستضعفان جهان روشن گشت. اما دشمنان غربی و عربی که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی کامل، صدام مزدور را تحریک کردند تا در آغاز مهرماه ۱۳۵۹ جنگی نابرابر و ظالمانه را بر ملت مظلوم ایران تحمیل کند. آتش این تجاوز، هزاران شهر و روستا و آبادی را در کام خود فرو برد و خسارات جانی و مالی سنگینی بر این ملت تحمیل کرد. در آن روزهای سخت، جوانان غیور این سرزمین همچون سدی محکم و نفوذناپذیر در برابر دشمن ایستادند و با ایمانی راسخ و توکل بر خدا، از دین و ناموس و وطن دفاع کردند. شهید حبیبالله قشقایی نیز یکی از همان دلاوران بود که با عشق به شهادت، راهی جبهههای حق علیه باطل شد.
او در آغاز جوانی ازدواج کرد ولی فرزندی نداشت. در همین دوران چند بار به عنوان بسیجی در جبهههای نبرد حق علیه باطل شرکت کرد و در خطوط مقدم نبرد، در مناطق مختلف بخصوص جزیره مجنون که میعادگاه او با محبوب ازلی بود، دوشادوش رزمندگان اسلام به نبرد با دشمن بعثی مشغول شد و در چندین عملیات جنگی شرکت کرد و به عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و همراه با خطشکنان لشکر ۱۹ فجر به دفاع و حماسهسازی پرداخت.
سرانجام در تاریخ ۴ تیرماه ۱۳۶۷ در جزیره مجنون، در جریان حملات دشمن، دچار مسمومیت شیمیایی شد و به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در گلزار شهدای قوامآباد از توابع شهرستان سپیدان، در شماره مزار ۶ به خاک سپرده شد.
متن کامل وصیتنامه شهید
وصیتنامه پاسدار شهید اسلام، شهید حبیبالله قشقایی
«وَمَنْ يُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا» (نساء ۷۴)
«آنانکه حلق تشنه به خنجر سپردهاند – آب حیات از لب شمشیر خوردهاند.»
...ای حسین، ای سرورم، من هم آمدهام تا در رکابت علیه کفر و ظلم و جهل بجنگم. ما همه وجود آمدهایم تا بجنگیم با گروهی بزرگ از یزیدیان که با تانکها و توپها و زرهپوشها و ماشینهای زیاد و سربازان فراوان در حرکتند. حق با باطل روبرو شده است. دشمن سیلآسا پیش میآید و من میخواهم مثل یکی از اصحاب تو در کربلا بجنگم و من پاسدار اول جبهه، وظیفه دارم که پرچم پرافتخار انقلاب را بر دوش بکشم و فداکاری من، ایمان من، شهادت من پرچم من باشد، رسالت من باشد، اثبات حقانیت من باشد. آنجا دیگر جای صبر و انتظار نیست. چقدر اطمینانبخش... چقدر آدمی خوشحال، آرام، مطلق بسوی شهادت پیش میرود و چقدر طمأنینه، آرامش قلب و آسایش روح برای من وجود دارد.
پیش میتازم، رقصی چنین میانه میدانم آرزوست. دنیا بیاید و تماشا کند. بگذار همه ستارگان، همه سنگها، همه درختها، همه خانهها شاهد باشند. آسمان شاهد باش که در زیر سقف بلند تو یکتنه با انبوهی کبیر از تانکها و زرهپوشها و سربازان کفر و سربازان روبرو شدم، لحظهای تردید به دل راه ندادم. ذرهای از فعالیت شدید دست برنداشتم، مثل ماهی در حال سرخ شدن از نقطهای به نقطه دیگر غلطیدم و رگبار گلوله در اطراف من میبارید. من نیز به چهارطرف تیراندازی میکردم و سربازان کفر را بر خاک میریختم. ای زمین تو شاهد باش که خون از بدنم جاری بود و با خاکهای پای من گلی گلگون بوجود آمده است و انشاءالله میآید، من ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم، احساس میکردم که عاشوراست و در حضور حسین میجنگم و او چابکی و زیرکی مرا تحسین میکند و به عشق بیپایان من و به نیاز من به قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد و میدانم که میداند به او عاشقم، و چگونه حاضرم که در راهش جان ببازم...
من متعلق به خدایم. من دیگر وجود ندارم – منی و منیتی دیگر نیست. من امروز در کنار حسین (ع) نشستهام. خدایا تو میخواهی که ایمان مرا بسنجی و فداکاری مرا نسبت به خود ببینی. پایداری مرا در برابر شدائد و مصائب تماشا کنی و تو میخواهی عشق مرا به خود ببینی. من مثل شمع میسوزم، تار و پود وجودم را عشق تو سرشته است. این قلب من است. بشکاف و ببین – ببین که سر تا پا میسوزم – و از سوختن لذت میبرم که میخواهی که ایمان مرا به خود ببینی – ای خدای بزرگ – من فقط بخاطر این لحظه زندهام – من همه حیات خود را گذراندهام تا برای چنین لحظهای آماده شوم. نمیخواهم که تظاهر به دینداری کنم. جزء مومنین باشم ولی تعصب خشک جلوی عقل و دل مرا بگیرد. نمیخواهم فرد پیروزی باشم که غرور و تکبر بر من مسلط شود. نمیخواهم احساسات انقلابی چنان مرا بگیرد که حقایق عینی را فراموش کنم. میخواهم درد و غم مرا بسوزاند. درحالیکه به عرفان من بیفزاید. میخواهم در آغوش مرگ فرو روم در صورتیکه به حیات ابدی مطمئن باشم.
... میخواهم قربانی شوم تا امت اسلامی من باقی بماند. خدایا در معرکه مرگ و حیات هنگام لقاء بسوی تو میخواهم تنها باشم. در صحنه عالم، هنگامی که مورد آزمایش عشق و عاشقی قرار میگیرم آرزو دارم که تنها تو با من باشی. فقط که رقص مرا در قربانگاه عشق نظاره کنی – خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند و او اسماعیل را مهیای قربانی کرد. هنگامی که پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک میکرد، ندا آمد: دست نگه دار! ابراهیم آزمایش خود را دادی ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود که قربان شود و استحقاق قربانی شدن بیاید. زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بوده به درجه ارزش قربانی شدن رسیده و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین بود. خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم. فوراً اجابت کردم و مشتاقانه بسوی قرارگاه عشق حرکت کردم. اما تو میخواستی که این قربانی هرچه باشکوهتر باشد لذا دوستانم را و عزیزترین کسانم را به قربانی پذیرفتی... و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی. خدایا بگذار گستاخانه در میدان شهادت بتازیم. بگذار خودخواهی و مصلحتطلبی را ابراهیموار در کعبه فداکاری قربانی کنیم. بگذار غرور و تکبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شستشو دهیم. بگذار در معرکههای نبرد بین حق و باطل گستاخانه بتازیم و طاغوت و شیطان را بر زمین بیندازیم. بگذار پروانهوار به دور شمع بسوزیم و از نور خود دنیای ظلمت را روشن کنیم. بگذار خدایا با شمشیر شهادت جبر تاریخ را ببریم و با خون خود ندای هزارساله تاریخ را بشوییم. بگذار از پیله تنگ منیت، خود را آزاد کنیم. بگذار از جاذبههای مادی خود را آزاد کنیم و سبک بر بالهای روح بنشینیم و به اوج آسمانها صعود کنیم. خدایا! آنقدر به ما قدرت تحمل ده که اگر از زمین و آسمان رگبار دشمن و باران تهمت ببارد، در ایمان خالصانه ما به تو خللی وارد نشود و در آسمان امید بیپایان ما به رحمت تو لکه سیاهی ننشیند.
از طرفی دیگر از پدر و مادر عزیزم و از همسر عزیزم و از خواهر و برادران عزیزم و از دوستان و رفقا و از اقوامهای وابسته به من تقاضا دارم که اگر من شهید شدم در عزاداری من ناله و زاری نکنید که باعث ناراحتی روحیه من میشود و دشمنان اسلام و دین و قرآن در این عزاداری من سوءاستفاده میکنند. پدر و مادر عزیزم و همسر مهربانم مرا حلال کنید. زیارت من با شما در بهشت در پهلوی امام بزرگوارمان حسین (ع) میباشد. والسلام. «عمر حضرت امام مستدام باد».
حبیبالله قشقایی
مورخ ۲۵ / ۲ / ۶۶
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹
=============================
از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهید گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا
=============================
In the NAME OF ALLAH
بسم رب الشهداء والصدیقین
پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار سهراب روزگار
فرزند رشید و خانم بیبی
ولادت: 4 شهریور 1345 بیضا، فارس
شهادت: 4 تیر 1367 جزیره مجنون (مفقودالاثر، سپس احراز شهادت)
آرامگاه: گلزار شهدای بشکان بهمهای، سپیدان، فارس (شماره مزار 2)
شهید سهراب روزگار، فرزند رشید و خانم بیبی بهمه، در چهارم شهریور ماه 1345 در شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. پدرش رشید، کشاورزی زحمتکش بود که در سال 1366 دار فانی را وداع گفت و مادرش خانم بیبی، بانویی مؤمن و صبور که در سال 1385 به رحمت ایزدی پیوست.

سهراب در خانوادهای کشاورز و زحمتکش رشد یافت و در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. او نیز همچون پدرش به کشاورزی اشتغال داشت و با تلاش و پشتکار، در کنار خانواده به امرار معاش میپرداخت.
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در 22 بهمن 1357 دست استکبار جهانی از این سرزمین کوتاه شد و نور امید در دل مستضعفان جهان روشن گشت. اما دشمنان غربی و عربی که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی کامل، صدام مزدور را تحریک کردند تا به این سرزمین مقدس حمله کند. جنگی نابرابر و ظالمانه در آغاز مهرماه 1359 بر ملت ایران تحمیل شد؛ جنگی که در آن هزاران شهر و روستا و آبادی در مرزهای ما ویران شد، بسیاری از مردم آواره و بیخانمان شدند و خسارات جانی و مالی سنگینی بر این ملت مظلوم تحمیل گردید.
در چنین شرایطی، جوانان غیور این مرز و بوم، همچون سدی محکم و نفوذناپذیر، در برابر دشمن تا دندان مسلح ایستادند. سهراب نیز عشق به دفاع از دین و میهن در وجودش شعلهور شد. او به عنوان بسیجی و سپس پاسدار وظیفه راهی جبهههای حق علیه باطل شد و در جمعی لشکر 19 فجر سپاه فارس مشغول به خدمت گردید. او در خطوط مقدم نبرد با دشمن بعثی ایستادگی کرد و در جزیره مجنون حضوری چشمگیر و خالصانه داشت.
سرانجام در تاریخ 4 تیر ماه 1367 در جزیره مجنون به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام مدتها در منطقه برجا ماند و در شمار شهدای مفقودالاثر قرار گرفت. پس از سالها جستجو، پیکر مطهرش از طریق پلاک شناسایی شد و در جریان تفحص، شهادت ایشان احراز گردید. سپس با تشییعی باشکوه، در گلزار شهدای بهمهای از توابع شهرستان سپیدان به خاک سپرده شد و به کاروان عاشوراییان زمان پیوست.
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ??
بسم رب الشهداء والصدیقین
پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار عبدالرضا نظری
فرزند فلامرز و رقیه آرین
ولادت: 1 فروردین 1347 روستای برکه، بیضا، فارس
شهادت: 4 تیر 1367 جزیره مجنون (مفقودالاثر، سپس احراز شهادت)
آرامگاه: گلزار شهدای دارالرحمه شیراز

شهید عبدالرضا نظری، فرزند فلامرز و رقیه آرین، در یکم فروردین ماه 1347 در روستای برکه از توابع شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. پدرش فلامرز، کشاورزی زحمتکش بود و مادرش رقیه آرین، بانویی مؤمن و صبور که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) پرورش داد.
عبدالرضا آخرین فرزند پسر خانواده بود و دو برادر و یک خواهر داشت. او از همان کودکی، یار و یاور پدر در کار کشاورزی بود و با تلاش و پشتکار، در کنار خانواده به امرار معاش میپرداخت.
در بهمن 1357 تاریخ ایران ورق خورد. انقلاب شکوهمند اسلامی، پس از سالها مجاهدت ملت مسلمان به رهبری امام خمینی (ره)، به پیروزی رسید و دست استکبار جهانی از این سرزمین مقدس کوتاه شد. اما این پیروزی، خواب را از چشمان دشمنان این مرز و بوم ربود. مستکبران غربی و مرتجعان عربی، که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی کامل، صدام مغرور را تحریک کردند تا در آغاز مهرماه 1359 جنگی نابرابر و ظالمانه را بر ملت مظلوم ایران تحمیل کند. آتش این تجاوز، هزاران شهر و روستا و آبادی را در کام خود فرو برد و خسارات جانی و مالی سنگینی بر این ملت تحمیل کرد.
در آن روزهای سخت که دشمن تا دندان مسلح، مرزهای میهن را میکوبید، جوانان غیور این سرزمین، همچون سدی محکم و نفوذناپذیر در برابر او ایستادند. عبدالرضا نیز به عنوان بسیجی و پاسدار وظیفه در لشکرهای المهدی و 19 فجر بارها راهی جبهههای حق علیه باطل شد و در خطوط مقدم نبرد با دشمن بعثی ایستادگی و حماسه سازی کرد.
سرانجام در تاریخ 4 تیر ماه 1367 در اخرین روزهای جنگ تحمیلی در جزیره مجنون، در جریان تک دشمن مفقود شد و سالها در شمار شهدای مفقودالاثر قرار گرفت. سرانجام در تاریخ 10 شهریور ماه 1378 پس از تفحص، شهادت ایشان احراز گردید و پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای دارالرحمه شیراز (قطعه پراکنده) به خاک سپرده شد.
پدرش فلامرز، در سال 1393 پس از سالها تحمل فراق فرزند شهیدش، دار فانی را وداع گفت و به فرزند شهیدش پیوست.
روحشان شاد، یادشان گرامی و راه شهدا پررهرو باد. ??
بسم رب الشهداء والصدیقین
پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار شهرام فرحمند
فرزند مهراب و خدیجه کشاورز
ولادت: 4 اردیبهشت 1346، روستای علیآباد، بیضا، فارس
شهادت: 4 تیر 1367 جزیره مجنون (تک دشمن)
آرامگاه: گلزار شهدای علیآباد تنگ،(شماره مزار 1)

شهید شهرام فرهمند، فرزند مهراب و خدیجه کشاورز، در چهارم اردیبهشت ماه 1346 در روستای علیآباد از توابع شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. پدرش مهراب، کشاورزی زحمتکش بود و مادرش خدیجه، بانویی مؤمن و دلسوز که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) پرورش می داد.
شهرام چهار برادر و یک خواهر داشت و یکی از برادرانش نیز جانباز شده است. او از همان دوران کودکی و با وجود سن کم، در کار کشاورزی و باغداری یار و مددکار خانواده بود. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستای علیآباد و جعفرآباد بیضا گذراند و پس از آن برای ادامه تحصیل به شیراز مهاجرت کرد. او ضمن شاگردی در بازار، موفق به کسب مدرک دیپلم در رشته تجربی شد. همزمان با عضویت در پایگاه بسیج، در تأمین امنیت شهری فعالیت گستردهای داشت.
شهرام از روحیهای عاشورایی داشت، بسیار با محبت و با نجابت و مظلوم بود، در کمک به والدین و اطرافیان مطیع و فرمانبردار بود. از همان کلاس پنجم که برای ادامه تحصیل به روستای دیگر و سپس شیراز میرفت، کارهای شخصی خود را خودش انجام میداد و استقلال و خودسازی را از کودکی آموخته بود.
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در 22 بهمن 1357 دست استکبار جهانی از این سرزمین کوتاه شد و نور امید در دل مستضعفان جهان روشن گشت. اما دشمنان غربی و عربی که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی کامل، صدام مزدور را تحریک کردند تا به این سرزمین مقدس حمله کند. جنگی نابرابر و ظالمانه در آغاز مهرماه 1359 بر ملت ایران تحمیل شد؛ جنگی که در آن هزاران شهر و روستا و آبادی در مرزهای ما ویران شد، بسیاری از مردم آواره و بیخانمان شدند و خسارات جانی و مالی سنگینی بر این ملت مظلوم تحمیل گردید.
در چنین شرایطی، عشق به دفاع از دین و میهن در وجود شهرام شعلهور شد. او در سال 1365 به جبهه اعزام شد و دوشادوش رزمندگان به نبرد با دشمن بعثی مشغول شد. قبل از سربازی نیز چند بار به عنوان بسیجی در جبهه ها خدمت خالصانه و شجاعانه کرده بود. شهرام که طالب علم بود، در جبهه نیز به تحصیل ادامه داد و در آزمون سراسری شرکت کرد و در رشته پزشکی پذیرفته شد. او به عنوان بسیجی دانشجو در لشکر 19 فجر و با سمت سرگروه شناسایی در جبهههای حق علیه باطل حضور یافت.
سرانجام در تاریخ 4 تیر ماه 1367 در جزیره مجنون، در جریان تک دشمن به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام مدتها در منطقه برجا ماند و در شمار شهدای مفقودالاثر قرار گرفت. سرانجام در 26 آذر ماه 1376 پس از تفحص، پیکر مطهرش شناسایی و در گلزار شهدای علیآباد تنگ از توابع شهرستان سپیدان، در شماره مزار 1 به خاک سپرده شد.
فرازی از وصیتنامه شهید
«بنام آنکه خاصان خود را به درگاه خود میخواند. مثل اینکه مولایم امام خمینی با لحنی آرام صدایم میزند و درب جهاد را به رویم گشودهاند. این بار با خود پیمان بستهام که دیگر برنگردم، مگر اینکه به مقصودم برسم. میروم تا لرزه بر اندام دشمنان بیندازم، میروم تا شهید شوم تا بدین وسیله بتوانم خدمتی به اسلام و مسلمین و وطن اسلامیام کرده باشم. میروم تا ثابت کنم هنوز ایران پر از جوانان از خود گذشته است. میروم تا شاید با شهید شدنم مایه سرافرازی پدر بزرگوارم، مادر گرامیام، برادران و خواهران عزیز و اقوام و دوستان ارجمندم شوم. به جبهه میروم تا این شیطان پلید نفس را ذلیل خود سازم، خدایا تو را به مقربان درگاهت قسم میدهم کسانی را که میخواهند در لباس حزبالله به اسلام ضربه بزنند یا ظلمی به مردم روا سازند نابود بفرما. در پایان از همه شما عزیزان میخواهم مرا حلال کنید.»
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ??
---
منابع
1. دانشنامه شهیدان، «شهرام فرهمند»
2. ستایش فارس، «شهید شهرام فرهمند»
============================
از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهدای گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا
=============================
بسم رب الشهداء والصدیقین پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار علیقلی فلاحتی قلعه خلیلی فرزند میرزا قلی و دلبر ولادت: ۸ آبان ۱۳۱۷ بیضا شهادت: ۱۲ د...