Monday, October 12, 2026

شهید بزرگوار علی قلی قلعه خلیلی

 بسم رب الشهداء والصدیقین


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار علی‌قلی فلاحتی قلعه خلیلی

فرزند میرزا قلی و دلبر

ولادت: ۸ آبان ۱۳۱۷ بیضا

شهادت: ۱۲ دی ۱۳۶۰ نوسود، غرب

آرامگاه: گلزار شهدای تخته‌سنگ، بیضا، فارس



شهید علی‌قلی فلاحتی قلعه خلیلی، فرزند میرزا قلی و دلبر، در هشتم آبان‌ماه ۱۳۱۷ دیده به جهان گشود. او در خانواده‌ای زحمت‌کش و کشاورز پرورش یافت، علی‌قلی شش فرزند داشت؛ چهار دختر و دو پسر که یکی از آن‌ها جانباز است. پدرش نیز در زمانی که علی‌قلی به شهادت رسید، پیر و از کار افتاده بود.


علی قلی مردی متدین، آگاه، غیرتمند و دلسوز بود. در روزگاری که انقلاب اسلامی ایران، همچون خورشیدی از پس ابرهای تاریک ظلم و استبداد سر برآورد، علی‌قلی از پیشگامان همراهی با انقلاب بود. او با اطاعت از امام خمینی (ره) و حضور در گروه‌های مقاومت و شورای روستا، نقش فعالی در خدمات‌رسانی به مردم و پیشبرد اهداف انقلاب داشت. قبل از انقلاب نیز برنامه‌های زیادی برای همراهی با نهضت اسلامی انجام داد.


با آغاز جنگ تحمیلی و هجوم دشمن بعثی، عشق به دفاع از دین و وطن در وجود علی‌قلی شعله‌ور شد. او که در مکتب قرآن و اهل بیت (ع) و عاشورا پرورش یافته بود، با عزمی راسخ و قلبی سرشار از ایمان، به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت.


سرانجام در تاریخ ۱۲ دی‌ماه ۱۳۶۰ در عملیات محمد رسول الله در نوسود بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به ناحیه سر، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام مفقود شد و پس از تفحص در گلزار شهدای تخته‌سنگ از توابع شهرستان بیضا به خاک سپرده شد.

لازم به ذکر است که در زمستان سال ۱۳۶۰ منطقه نوسود در استان کرمانشاه که از شهریور ۱۳۵۹ توسط ارتش عراق اشغال شده بود و گروه‌های ضدانقلاب نیز از آن به‌عنوان مسیری برای نفوذ به خاک ایران استفاده می‌کردند، صحنه یکی از مهم‌ترین عملیات‌های غرب کشور به نام عملیات محمد رسول‌الله (ص) در تاریخ ۱۲ دی ۱۳۶۰ با رمز «لااله‌الاالله، محمد رسول‌الله» با هدف انسداد مسیرهای ورود ضد انقلاب، پاکسازی و تأمین امنیت شهرهای مرزی اورامانات، تصرف ارتفاعات کلیدی و در نهایت تصرف شهر طویله عراق طراحی و اجرا شد. در این عملیات، رزمندگان از دو محور اصلی وارد عمل شدند: محور مریوان به فرماندهی حاج احمد متوسلیان و محور پاوه به فرماندهی حاج محمدابراهیم همت.

نیروها پس از راهپیمایی چندین ساعته در مسیرهای ناهموار و برف‌گرفته، در سحرگاه ۱۲ دی وارد نبرد شدند، در حالی که برف سنگینی (بیش از ۳ متر) منطقه را پوشانده بود و رزمندگان بدون سنگر و سرپناه، در سرمای استخوان‌سوز کوهستان‌های مرزی با ارتفاع ۲۳۰۰ تا ۲۹۶۰ متر می‌جنگیدند. در ساعات اولیه، بخش‌های وسیعی از ارتفاعات و شهرهای مرزی آزاد شد و رزمندگان به دروازه شهر طویله عراق رسیدند...

دستاوردهای این عملیات شامل حدود ۱۰۰۰ نفر کشته، ۴۵۰۰ نفر مجروح و ۱۹۱ نفر اسیر از دشمن، انهدام ۱۵ قبضه توپ، ۶ قبضه خمپاره‌انداز، ۴ دستگاه تانک و چندین خودروی نظامی، و به غنیمت گرفتن ۸۰ قبضه سلاح سبک بود؛ این عملیات که رزمنده 42 سالهٔ حماسه ساز، شهید علی قلی فلاحتی قلعه خلیلی، یکی از خط شکنانش بود اولین عملیات منظمی بود که نیروهای ایرانی از مرز عبور کرده و وارد خاک عراق شدند و موفقیت و روحیه برخاسته از آن، زمینه‌ساز تشکیل تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) شد.

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹


=============================

از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهید گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا 

=============================

شهید بزرگوار صفرعلی طاهری

 بسم رب الشهداء والصدیقین


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار صفرعلی طاهری

فرزند هیبت‌علی و گل‌افروز اصلاحی

ولادت: ۱ مهر ۱۳۵۲، فارس - بیضا - بیضا

شهادت: ۴ خرداد ۱۳۶۷، شلمچه (تک دشمن)

آرامگاه: گلزار شهدای قلعه‌نو، بیضا، فارس (مزار ۲).



شهید صفرعلی طاهری، فرزند هیبت‌علی و گل‌افروز اصلاحی، در یکم مهرماه ۱۳۵۲ در روستای قلعه نو از توابع شهرستان بیضا در استان فارس دیده به جهان گشود. پدرش هیبت‌علی، کشاورز بود و او در خانواده‌ای زحمت‌کش و مؤمن پرورش یافت. صفرعلی سه خواهر و سه برادر داشت.


دوران ابتدایی خود را در دبستان شهید مرتضی نبیر پور قلعه نو بیضا گذراند. او از همان دوران نوجوانی عضو گروه مقاومت بود و پس از مدرسه به کارگری مشغول می‌شد. پس از پایان تحصیلات نیز به کارگری ادامه داد.


در روزگاری که انقلاب اسلامی ایران، همچون خورشیدی از پس ابرهای تاریک ظلم و استبداد سر برآورد و کاخ ستم را فرو ریخت، دشمنان قسم‌خورده این مرز و بوم که تاب دیدن استقلال و آزادی ملت ایران را نداشتند، با تحریک و تجهیز رژیم بعثی، آتش جنگی نابرابر را بر این سرزمین گشودند. جنگی که نه فقط مرزها، که خانه‌ها، مزارع و آرزوهای مردم را نشانه گرفته بود. در آن روزها که هر وجب از خاک این دیار به بهای خون فرزندانش حفظ می‌شد، دلاوران ایرانی با قلبی سرشار از ایمان و عشقی به وسعت وطن، از جان و مال و خانواده خود گذشتند و به میدان‌های نبرد شتافتند تا عزت و سربلندی این سرزمین را جاودانه کنند.


صفزعلی طاهری، این نوجوان دریادل و از خودگذشته، که امام خمینی (ره) آن‌ها را رهبر خود نامید، دفاع از دین و ناموس و وطن را بر آسایش و آرامش خویش ترجیح داد و شجاعانه قدم به میدان‌های نبرد گذاشت. او که در مکتب قرآن و اهل بیت (ع) پرورش یافته بود، با عزمی راسخ و قلبی سرشار از ایمان، سه بار از طریق بسیج به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شد و دوشادوش رزمندگان اسلام به نبرد با دشمن بعثی پرداخت.


سرانجام در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۶۷ در آخرین روزهای جنگ تحمیلی، در جریان تک دشمن در منطقه شلمچه، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در گلزار شهدای قلعه‌نو از توابع شهرستان سپیدان، در شماره مزار ۲ به خاک سپرده شد.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹

=============================

از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهید گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا 

=============================



شهید بزرگوار حبیب الله قشقایی شش بلوکی

 بسم رب الشهداء والصدیقین


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار حبیب‌الله قشقایی شش‌بلوکی

فرزند گران و مدینه کرمی

ولادت: ۳ خرداد ۱۳۴۹ فارس - بیضا

شهادت: ۴ تیر ۱۳۶۷ جزیره مجنون (مسمومیت شیمیایی)

آرامگاه: گلزار شهدای قوام‌آباد، سپیدان، فارس (شماره مزار ۶)

شهید حبیب‌الله قشقایی شش‌بلوکی، فرزند گران و مدینه کرمی، در سوم خردادماه ۱۳۴۹ در منطقه بیضا از توابع استان فارس دیده به جهان گشود. پدرش گران، کشاورزی زحمت‌کش بود و او را با عشق به اهل بیت (ع) و ارزش‌های اسلامی پرورش داد و مادرش با محبت اهل بیت فرزندانش را تربیت می‌کرد.


حبیب‌الله تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی در بیضا ادامه داد و به بسیج پیوست. او در کارهای روستا فعال بود و از کودکی در پایگاه مقاومت خدمت صادقانه می‌کرد.


با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ دست استکبار جهانی از این سرزمین کوتاه شد و نور امید در دل مستضعفان جهان روشن گشت. اما دشمنان غربی و عربی که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی کامل، صدام مزدور را تحریک کردند تا در آغاز مهرماه ۱۳۵۹ جنگی نابرابر و ظالمانه را بر ملت مظلوم ایران تحمیل کند. آتش این تجاوز، هزاران شهر و روستا و آبادی را در کام خود فرو برد و خسارات جانی و مالی سنگینی بر این ملت تحمیل کرد. در آن روزهای سخت، جوانان غیور این سرزمین همچون سدی محکم و نفوذناپذیر در برابر دشمن ایستادند و با ایمانی راسخ و توکل بر خدا، از دین و ناموس و وطن دفاع کردند. شهید حبیب‌الله قشقایی نیز یکی از همان دلاوران بود که با عشق به شهادت، راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد.


او در آغاز جوانی ازدواج کرد ولی فرزندی نداشت. در همین دوران چند بار به عنوان بسیجی در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شرکت کرد و در خطوط مقدم نبرد، در مناطق مختلف بخصوص جزیره مجنون که میعادگاه او با محبوب ازلی بود، دوشادوش رزمندگان اسلام به نبرد با دشمن بعثی مشغول شد و در چندین عملیات جنگی شرکت کرد و به عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و همراه با خط‌شکنان لشکر ۱۹ فجر به دفاع و حماسه‌سازی پرداخت.


سرانجام در تاریخ ۴ تیرماه ۱۳۶۷ در جزیره مجنون، در جریان حملات دشمن، دچار مسمومیت شیمیایی شد و به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در گلزار شهدای قوام‌آباد از توابع شهرستان سپیدان، در شماره مزار ۶ به خاک سپرده شد.


متن کامل وصیت‌نامه شهید


وصیت‌نامه پاسدار شهید اسلام، شهید حبیب‌الله قشقایی


«وَمَنْ يُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا» (نساء ۷۴)


«آنانکه حلق تشنه به خنجر سپرده‌اند – آب حیات از لب شمشیر خورده‌اند.»


...ای حسین، ای سرورم، من هم آمده‌ام تا در رکابت علیه کفر و ظلم و جهل بجنگم. ما همه وجود آمده‌ایم تا بجنگیم با گروهی بزرگ از یزیدیان که با تانک‌ها و توپ‌ها و زره‌پوش‌ها و ماشین‌های زیاد و سربازان فراوان در حرکتند. حق با باطل روبرو شده است. دشمن سیل‌آسا پیش می‌آید و من می‌خواهم مثل یکی از اصحاب تو در کربلا بجنگم و من پاسدار اول جبهه، وظیفه دارم که پرچم پرافتخار انقلاب را بر دوش بکشم و فداکاری من، ایمان من، شهادت من پرچم من باشد، رسالت من باشد، اثبات حقانیت من باشد. آنجا دیگر جای صبر و انتظار نیست. چقدر اطمینان‌بخش... چقدر آدمی خوشحال، آرام، مطلق بسوی شهادت پیش می‌رود و چقدر طمأنینه، آرامش قلب و آسایش روح برای من وجود دارد.


پیش می‌تازم، رقصی چنین میانه میدانم آرزوست. دنیا بیاید و تماشا کند. بگذار همه ستارگان، همه سنگ‌ها، همه درخت‌ها، همه خانه‌ها شاهد باشند. آسمان شاهد باش که در زیر سقف بلند تو یک‌تنه با انبوهی کبیر از تانک‌ها و زره‌پوش‌ها و سربازان کفر و سربازان روبرو شدم، لحظه‌ای تردید به دل راه ندادم. ذره‌ای از فعالیت شدید دست برنداشتم، مثل ماهی در حال سرخ شدن از نقطه‌ای به نقطه دیگر غلطیدم و رگبار گلوله در اطراف من می‌بارید. من نیز به چهارطرف تیراندازی می‌کردم و سربازان کفر را بر خاک می‌ریختم. ای زمین تو شاهد باش که خون از بدنم جاری بود و با خاک‌های پای من گلی گلگون بوجود آمده است و ان‌شاءالله می‌آید، من ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم، احساس می‌کردم که عاشوراست و در حضور حسین می‌جنگم و او چابکی و زیرکی مرا تحسین می‌کند و به عشق بی‌پایان من و به نیاز من به قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد و می‌دانم که می‌داند به او عاشقم، و چگونه حاضرم که در راهش جان ببازم...


من متعلق به خدایم. من دیگر وجود ندارم – منی و منیتی دیگر نیست. من امروز در کنار حسین (ع) نشسته‌ام. خدایا تو می‌خواهی که ایمان مرا بسنجی و فداکاری مرا نسبت به خود ببینی. پایداری مرا در برابر شدائد و مصائب تماشا کنی و تو می‌خواهی عشق مرا به خود ببینی. من مثل شمع می‌سوزم، تار و پود وجودم را عشق تو سرشته است. این قلب من است. بشکاف و ببین – ببین که سر تا پا می‌سوزم – و از سوختن لذت می‌برم که می‌خواهی که ایمان مرا به خود ببینی – ای خدای بزرگ – من فقط بخاطر این لحظه زنده‌ام – من همه حیات خود را گذرانده‌ام تا برای چنین لحظه‌ای آماده شوم. نمی‌خواهم که تظاهر به دین‌داری کنم. جزء مومنین باشم ولی تعصب خشک جلوی عقل و دل مرا بگیرد. نمی‌خواهم فرد پیروزی باشم که غرور و تکبر بر من مسلط شود. نمی‌خواهم احساسات انقلابی چنان مرا بگیرد که حقایق عینی را فراموش کنم. می‌خواهم درد و غم مرا بسوزاند. درحالی‌که به عرفان من بیفزاید. می‌خواهم در آغوش مرگ فرو روم در صورتی‌که به حیات ابدی مطمئن باشم.


... می‌خواهم قربانی شوم تا امت اسلامی من باقی بماند. خدایا در معرکه مرگ و حیات هنگام لقاء بسوی تو می‌خواهم تنها باشم. در صحنه عالم، هنگامی که مورد آزمایش عشق و عاشقی قرار می‌گیرم آرزو دارم که تنها تو با من باشی. فقط که رقص مرا در قربانگاه عشق نظاره کنی – خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند و او اسماعیل را مهیای قربانی کرد. هنگامی که پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می‌کرد، ندا آمد: دست نگه دار! ابراهیم آزمایش خود را دادی ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود که قربان شود و استحقاق قربانی شدن بیاید. زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بوده به درجه ارزش قربانی شدن رسیده و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین بود. خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم. فوراً اجابت کردم و مشتاقانه بسوی قرارگاه عشق حرکت کردم. اما تو می‌خواستی که این قربانی هرچه باشکوه‌تر باشد لذا دوستانم را و عزیزترین کسانم را به قربانی پذیرفتی... و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی. خدایا بگذار گستاخانه در میدان شهادت بتازیم. بگذار خودخواهی و مصلحت‌طلبی را ابراهیم‌وار در کعبه فداکاری قربانی کنیم. بگذار غرور و تکبر را با آب اخلاص و خلوص و صدق و تواضع شستشو دهیم. بگذار در معرکه‌های نبرد بین حق و باطل گستاخانه بتازیم و طاغوت و شیطان را بر زمین بیندازیم. بگذار پروانه‌وار به دور شمع بسوزیم و از نور خود دنیای ظلمت را روشن کنیم. بگذار خدایا با شمشیر شهادت جبر تاریخ را ببریم و با خون خود ندای هزارساله تاریخ را بشوییم. بگذار از پیله تنگ منیت، خود را آزاد کنیم. بگذار از جاذبه‌های مادی خود را آزاد کنیم و سبک بر بال‌های روح بنشینیم و به اوج آسمان‌ها صعود کنیم. خدایا! آنقدر به ما قدرت تحمل ده که اگر از زمین و آسمان رگبار دشمن و باران تهمت ببارد، در ایمان خالصانه ما به تو خللی وارد نشود و در آسمان امید بی‌پایان ما به رحمت تو لکه سیاهی ننشیند.


از طرفی دیگر از پدر و مادر عزیزم و از همسر عزیزم و از خواهر و برادران عزیزم و از دوستان و رفقا و از اقوام‌های وابسته به من تقاضا دارم که اگر من شهید شدم در عزاداری من ناله و زاری نکنید که باعث ناراحتی روحیه من می‌شود و دشمنان اسلام و دین و قرآن در این عزاداری من سوءاستفاده می‌کنند. پدر و مادر عزیزم و همسر مهربانم مرا حلال کنید. زیارت من با شما در بهشت در پهلوی امام بزرگوارمان حسین (ع) می‌باشد. والسلام. «عمر حضرت امام مستدام باد».


حبیب‌الله قشقایی

مورخ ۲۵ / ۲ / ۶۶


 روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹


=============================

از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهید گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا 

=============================


Sunday, October 11, 2026

كوثر نور

 In the NAME OF ALLAH

Kawthar of Light


The sunniest night in the world

It is the night of Hazrat Zahra's birthday


The sky is raining pure light

The rain of light on the earth is beautiful


all those continuous lights

are the traces of the wings of God's angels


God's dearest one was born

the one who is as mother of her father


Her beautiful rainbow arc is visible

from both sides of the bridge of time


Our heart is the home of Fatima

The heart of every Shiite is the hut of

Mowla (Ali)


Our chest is full of her love

Kausar of light is in our hearts


Tonight, O sunflowers

is the sunniest night in the world


By Mohammad Hossein Sadeghi


هوالجمیل

برای گروههای سرود و تواشیح کودکان و نوجوانان

کوثر نور

آفتابی ترین شب دنیا

شب میلاد حضرت زهراست

آسمان نور ناب می بارد

بارش نور بر زمین زیباست

آنهمه نورهای پی در پی

رد بال فرشتگان خداست

نازنین خدا تولد شد

نازنینی که مادر باباست

قوس رنگین کمان زیبایش

از دو سوی پل زمان پیداست

دل ما جایگاه فاطمه است

دل هر شیعه کلبه مولاست

سینه ما پر از محبت اوست

کوثر نور در دل ماهاست

امشب ای آفتابگردانها

آفتابی ترین شب دنیاست

والسلام

ارادتمند و ملتمس دعا

محمدحسین صادقی، زرقان فارس

Hodhodiran.ir

Hodhodzar@gmail.com



شهیدان سهراب روزگار، عبدالرضا نظری و شهرام فرحمند


بسم رب الشهداء والصدیقین

پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار سهراب روزگار

فرزند رشید و خانم بی‌بی

ولادت: 4 شهریور 1345 بیضا، فارس

شهادت: 4 تیر 1367 جزیره مجنون (مفقودالاثر، سپس احراز شهادت)

آرامگاه: گلزار شهدای بشکان بهمه‌ای، سپیدان، فارس (شماره مزار 2)

شهید سهراب روزگار، فرزند رشید و خانم بی‌بی بهمه، در چهارم شهریور ماه 1345 در شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. پدرش رشید، کشاورزی زحمت‌کش بود که در سال 1366 دار فانی را وداع گفت و مادرش خانم بی‌بی، بانویی مؤمن و صبور که در سال 1385 به رحمت ایزدی پیوست.


سهراب در خانواده‌ای کشاورز و زحمت‌کش رشد یافت و در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. او نیز همچون پدرش به کشاورزی اشتغال داشت و با تلاش و پشتکار، در کنار خانواده به امرار معاش می‌پرداخت.

 

با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در 22 بهمن 1357 دست استکبار جهانی از این سرزمین کوتاه شد و نور امید در دل مستضعفان جهان روشن گشت. اما دشمنان غربی و عربی که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی کامل، صدام مزدور را تحریک کردند تا به این سرزمین مقدس حمله کند. جنگی نابرابر و ظالمانه در آغاز مهرماه 1359 بر ملت ایران تحمیل شد؛ جنگی که در آن هزاران شهر و روستا و آبادی در مرزهای ما ویران شد، بسیاری از مردم آواره و بی‌خانمان شدند و خسارات جانی و مالی سنگینی بر این ملت مظلوم تحمیل گردید.

 

در چنین شرایطی، جوانان غیور این مرز و بوم، همچون سدی محکم و نفوذناپذیر، در برابر دشمن تا دندان مسلح ایستادند. سهراب نیز عشق به دفاع از دین و میهن در وجودش شعله‌ور شد. او به عنوان بسیجی و سپس پاسدار وظیفه راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد و در جمعی لشکر 19 فجر سپاه فارس مشغول به خدمت گردید. او در خطوط مقدم نبرد با دشمن بعثی ایستادگی کرد و در جزیره مجنون حضوری چشمگیر و خالصانه داشت.

 

سرانجام در تاریخ 4 تیر ماه 1367 در جزیره مجنون به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام مدت‌ها در منطقه برجا ماند و در شمار شهدای مفقودالاثر قرار گرفت. پس از سال‌ها جستجو، پیکر مطهرش از طریق پلاک شناسایی شد و در جریان تفحص، شهادت ایشان احراز گردید. سپس با تشییعی باشکوه، در گلزار شهدای بهمه‌ای از توابع شهرستان سپیدان به خاک سپرده شد و به کاروان عاشوراییان زمان پیوست.

 

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ??

 

بسم رب الشهداء والصدیقین

 

پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار عبدالرضا نظری

فرزند فلامرز و رقیه آرین

ولادت: 1 فروردین 1347 روستای برکه، بیضا، فارس

شهادت: 4 تیر 1367 جزیره مجنون (مفقودالاثر، سپس احراز شهادت)

آرامگاه: گلزار شهدای دارالرحمه شیراز


شهید عبدالرضا نظری، فرزند فلامرز و رقیه آرین، در یکم فروردین ماه 1347 در روستای برکه از توابع شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. پدرش فلامرز، کشاورزی زحمت‌کش بود و مادرش رقیه آرین، بانویی مؤمن و صبور که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) پرورش داد.

 

عبدالرضا آخرین فرزند پسر خانواده بود و دو برادر و یک خواهر داشت. او از همان کودکی، یار و یاور پدر در کار کشاورزی بود و با تلاش و پشتکار، در کنار خانواده به امرار معاش می‌پرداخت.

 

در بهمن 1357 تاریخ ایران ورق خورد. انقلاب شکوهمند اسلامی، پس از سال‌ها مجاهدت ملت مسلمان به رهبری امام خمینی (ره)، به پیروزی رسید و دست استکبار جهانی از این سرزمین مقدس کوتاه شد. اما این پیروزی، خواب را از چشمان دشمنان این مرز و بوم ربود. مستکبران غربی و مرتجعان عربی، که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی کامل، صدام مغرور را تحریک کردند تا در آغاز مهرماه 1359 جنگی نابرابر و ظالمانه را بر ملت مظلوم ایران تحمیل کند. آتش این تجاوز، هزاران شهر و روستا و آبادی را در کام خود فرو برد و خسارات جانی و مالی سنگینی بر این ملت تحمیل کرد.

 

در آن روزهای سخت که دشمن تا دندان مسلح، مرزهای میهن را می‌کوبید، جوانان غیور این سرزمین، همچون سدی محکم و نفوذناپذیر در برابر او ایستادند. عبدالرضا نیز به عنوان بسیجی و پاسدار وظیفه در لشکرهای المهدی و 19 فجر بارها راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد و در خطوط مقدم نبرد با دشمن بعثی ایستادگی و حماسه سازی کرد.

 

سرانجام در تاریخ 4 تیر ماه 1367 در اخرین روزهای جنگ تحمیلی در جزیره مجنون، در جریان تک دشمن مفقود شد و سال‌ها در شمار شهدای مفقودالاثر قرار گرفت. سرانجام در تاریخ 10 شهریور ماه 1378 پس از تفحص، شهادت ایشان احراز گردید و پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای دارالرحمه شیراز (قطعه پراکنده) به خاک سپرده شد.

 

پدرش فلامرز، در سال 1393 پس از سال‌ها تحمل فراق فرزند شهیدش، دار فانی را وداع گفت و به فرزند شهیدش پیوست.

 

روحشان شاد، یادشان گرامی و راه شهدا پررهرو باد. ??

 

بسم رب الشهداء والصدیقین

 

پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار شهرام فرحمند

فرزند مهراب و خدیجه کشاورز

ولادت: 4 اردیبهشت 1346، روستای علی‌آباد، بیضا، فارس

شهادت: 4 تیر 1367 جزیره مجنون (تک دشمن)

آرامگاه: گلزار شهدای علی‌آباد تنگ،(شماره مزار 1)


شهید شهرام فرهمند، فرزند مهراب و خدیجه کشاورز، در چهارم اردیبهشت ماه 1346 در روستای علی‌آباد از توابع شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. پدرش مهراب، کشاورزی زحمت‌کش بود و مادرش خدیجه، بانویی مؤمن و دلسوز که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) پرورش می داد.

 

شهرام چهار برادر و یک خواهر داشت و یکی از برادرانش نیز جانباز شده است. او از همان دوران کودکی و با وجود سن کم، در کار کشاورزی و باغداری یار و مددکار خانواده بود. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستای علی‌آباد و جعفرآباد بیضا گذراند و پس از آن برای ادامه تحصیل به شیراز مهاجرت کرد. او ضمن شاگردی در بازار، موفق به کسب مدرک دیپلم در رشته تجربی شد. همزمان با عضویت در پایگاه بسیج، در تأمین امنیت شهری فعالیت گسترده‌ای داشت.

 

شهرام از روحیه‌ای عاشورایی داشت، بسیار با محبت و با نجابت و مظلوم بود، در کمک به والدین و اطرافیان مطیع و فرمانبردار بود. از همان کلاس پنجم که برای ادامه تحصیل به روستای دیگر و سپس شیراز می‌رفت، کارهای شخصی خود را خودش انجام می‌داد و استقلال و خودسازی را از کودکی آموخته بود.

 

با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در 22 بهمن 1357 دست استکبار جهانی از این سرزمین کوتاه شد و نور امید در دل مستضعفان جهان روشن گشت. اما دشمنان غربی و عربی که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی کامل، صدام مزدور را تحریک کردند تا به این سرزمین مقدس حمله کند. جنگی نابرابر و ظالمانه در آغاز مهرماه 1359 بر ملت ایران تحمیل شد؛ جنگی که در آن هزاران شهر و روستا و آبادی در مرزهای ما ویران شد، بسیاری از مردم آواره و بی‌خانمان شدند و خسارات جانی و مالی سنگینی بر این ملت مظلوم تحمیل گردید.

 

در چنین شرایطی، عشق به دفاع از دین و میهن در وجود شهرام شعله‌ور شد. او در سال 1365 به جبهه اعزام شد و دوشادوش رزمندگان به نبرد با دشمن بعثی مشغول شد. قبل از سربازی نیز چند بار به عنوان بسیجی در جبهه ها خدمت خالصانه و شجاعانه کرده بود. شهرام که طالب علم بود، در جبهه نیز به تحصیل ادامه داد و در آزمون سراسری شرکت کرد و در رشته پزشکی پذیرفته شد. او به عنوان بسیجی دانشجو در لشکر 19 فجر و با سمت سرگروه شناسایی در جبهه‌های حق علیه باطل حضور یافت.

 

سرانجام در تاریخ 4 تیر ماه 1367 در جزیره مجنون، در جریان تک دشمن به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام مدت‌ها در منطقه برجا ماند و در شمار شهدای مفقودالاثر قرار گرفت. سرانجام در 26 آذر ماه 1376 پس از تفحص، پیکر مطهرش شناسایی و در گلزار شهدای علی‌آباد تنگ از توابع شهرستان سپیدان، در شماره مزار 1 به خاک سپرده شد.

 

فرازی از وصیت‌نامه شهید

 

«بنام آنکه خاصان خود را به درگاه خود می‌خواند. مثل اینکه مولایم امام خمینی با لحنی آرام صدایم می‌زند و درب جهاد را به رویم گشوده‌اند. این بار با خود پیمان بسته‌ام که دیگر برنگردم، مگر اینکه به مقصودم برسم. می‌روم تا لرزه بر اندام دشمنان بیندازم، می‌روم تا شهید شوم تا بدین وسیله بتوانم خدمتی به اسلام و مسلمین و وطن اسلامی‌ام کرده باشم. می‌روم تا ثابت کنم هنوز ایران پر از جوانان از خود گذشته است. می‌روم تا شاید با شهید شدنم مایه سرافرازی پدر بزرگوارم، مادر گرامی‌ام، برادران و خواهران عزیز و اقوام و دوستان ارجمندم شوم. به جبهه می‌روم تا این شیطان پلید نفس را ذلیل خود سازم، خدایا تو را به مقربان درگاهت قسم می‌دهم کسانی را که می‌خواهند در لباس حزب‌الله به اسلام ضربه بزنند یا ظلمی به مردم روا سازند نابود بفرما. در پایان از همه شما عزیزان می‌خواهم مرا حلال کنید.»

 

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ??

 

---

 

منابع

1. دانشنامه شهیدان، «شهرام فرهمند»

2. ستایش فارس، «شهید شهرام فرهمند»

 

============================

از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهدای گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا 

=============================

شهیدان حاتم احمدی، خسرو زارع مویدی، محمدرضا درودی و فرج بیگلر

بسم رب الشهداء والصدیقین


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار حاتم احمدی

فرزند فرج‌الله و سلطان رضایی

ولادت: ۱ فروردین ۱۳۴۷، روستای سِسنیان، بیضا، فارس

شهادت: ۲۱ خرداد ۱۳۶۷، شلمچه (بر اثر اصابت ترکش به سینه)

آرامگاه: گلزار شهدای روستای سِسنیان، بیضا


شهید حاتم احمدی، فرزند فرج‌الله و سلطان رضایی، در یکم فروردین ماه ۱۳۴۷ در روستای سِسنیان از توابع شهرستان بیضا، در خانواده‌ای مؤمن و کشاورز دیده به جهان گشود. پدرش فرج‌الله، مردی زحمت‌کش بود که از راه کشاورزی، روزی حلال به خانه می‌آورد و مادرش سلطان رضایی، بانویی مؤمن و صبور، فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و ارزش‌های اسلامی پرورش داد.


حاتم آخرین فرزند خانواده بود و دو خواهر و چهار برادر داشت. پیش از تولد او، یکی از برادرانش در هفده سالگی از دنیا رفت و پدر و مادر، داغدار این فقدان بودند. حاتم تحصیلات خود را تا پایه پنجم ابتدایی در زادگاهش ادامه داد، اما به سبب دشواری‌های زندگی و کمبود امکانات در روستاها، که گریبانگیر بسیاری از کشاورزان بود، نتوانست به تحصیل ادامه دهد و برای یاری خانواده، به کشاورزی و دامداری روی آورد.


حاتم از اخلاقی نیکو و سیره‌ای پسندیده برخوردار بود. با همه مهربان بود، به دیگران احترام می‌گذاشت و هیچ‌گاه در پی آزار کسی نبود. خوش‌برخورد و باگذشت بود، غیرتی در راه حق داشت و همواره در حد خود به نیازمندان و مستمندان کمک می‌کرد.


با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ دست جهانخواران و مستکبران از این سرزمین کوتاه شد. این انقلاب، نور امید را در دل مستضعفان جهان روشن ساخت و خواب را از چشمان استکبار جهانی و ایادی مزدورش ربود. از این رو، دشمنان غربی و عربی که تاب دیدن ایرانِ مستقل و مقتدر را نداشتند، با همدستی و هماهنگی، صدام مزدور را تحریک کردند تا به این سرزمین مقدس حمله کند. جنگی نابرابر و ظالمانه در آغاز مهرماه ۱۳۵۹ بر ملت ایران تحمیل شد؛ جنگی که در آن هزاران شهر، روستا و آبادی در مرزهای ما ویران شد و بسیاری از مردم، آواره و بی‌خانمان شدند.


اما جوانان غیور ایران زمین و مردم شهیدپرور این مرز و بوم، همچون سدی محکم و نفوذناپذیر در برابر دشمن تا دندان مسلح ایستادند و با ایمانی راسخ و توکل بر خدا، دشمن را شکست دادند. از جمله همین شهید بزرگوار، شهید حاتم احمدی، که در راه دفاع از دین و ناموس و وطن، از جان شیرین خود گذشت.


روزها، ماه‌ها و سال‌ها از پی هم گذشتند تا حاتم در سن نوزده سالگی، در تاریخ هجدهم خرداد ۱۳۶۶ به خدمت مقدس سربازی اعزام شد. دوران آموزشی را در پادگان نورآباد گذراند و سپس از طریق سپاه، راهی جبهه‌های جنگ حق علیه باطل گردید و در رسته ادوات به خدمت مشغول شد.


بیست و یکم خرداد ۱۳۶۷، روزی بود که حاتم در جبهه شلمچه، پس از حدود یکسال خدمت خالصانه و عاشقانه، به ندای سرور و سالار شهیدان لبیک گفت و بر اثر اصابت ترکش به سینه، به معراج رفت و به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، در گلزار شهدای روستای سِسنیان به خاک سپرده شد.


پدرش فرج‌الله در سال ۱۳۷۹ و مادرش سلطان رضایی در سال ۱۳۷۸ پس از سال‌ها تحمل فراق فرزند شهیدشان، دار فانی را وداع گفتند.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹




بسم رب الشهداء والصدیقین


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار خسرو زارع مؤیدی

فرزند مسیح و رقیه مهری

ولادت: ۱۴ فروردین ۱۳۴۱، روستای دشمن‌زیاری، بیضا، فارس

شهادت: ۲۰ خرداد ۱۳۶۷، شیراز (بر اثر عوارض ناشی از مصدومیت شیمیایی در شلمچه)

آرامگاه: گلزار شهدای روستای دشمن‌زیاری، بیضا


شهید خسرو زارع مؤیدی، فرزند مسیح و رقیه مهری، در چهاردهم فروردین ماه ۱۳۴۱ در روستای دشمن‌زیاری از توابع شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. پدرش مسیح، کشاورزی زحمت‌کش بود و مادرش رقیه مهری، بانویی مؤمن و صبور که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) پرورش داد. مادرش در سال ۱۳۴۲ در حالی که خسرو تنها یک سال داشت، دار فانی را وداع گفت و پدرش در سال ۱۳۶۹ به او پیوست.


خسرو تحصیلات خود را تا پایان دوره ابتدایی ادامه داد و سپس برای کمک به معیشت خانواده، به کشاورزی و کارگری روی آورد. او در سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد و ثمره این پیوند پاک، چهار پسر و یک دختر بود.


خسرو از اخلاقی بسیار عالی برخوردار بود. قوم و خویش‌دوست و اهل صله رحم، اهل کمک به دیگران و بسیار با غیرت، ساده‌زیست، مؤمن و متوکل به خداوند بود و در تمام امور زندگی، توکل و رضا به رضا و قضای الهی را سرلوحه خود قرار داده بود.


با آغاز جنگ تحمیلی و تجاوز دشمن بعثی به خاک میهن، خسرو با وجود اینکه متأهل و دارای فرزند بود، عشق به دفاع از دین و ناموس و وطن در وجودش شعله‌ور شد. او به‌عنوان بسیجی به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شد و در عملیات کربلای ۵ در شلمچه حضور یافت. در جریان این عملیات، بر اثر موج‌گرفتگی و بمباران شیمیایی دشمن بعثی به شدت مجروح شد و به بیمارستان نمازی شیراز منتقل گردید.


سرانجام در تاریخ ۲۰ خرداد ماه ۱۳۶۷، پس از تحمل رنج و درد ناشی از عوارض شیمیایی، در بیمارستان نمازی شیراز به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، در گلزار شهدای روستای دشمن‌زیاری از توابع شهرستان بیضا به خاک سپرده شد.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹




بسم رب الشهداء والصدیقین


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار محمدرضا درودی

فرزند غلامحسین و بیگ‌ناز تابنده

ولادت: ۶ خرداد ۱۳۳۹ روستای گلیجان، مرودشت

شهادت: ۱۵ مهر ۱۳۵۹ اهواز (بر اثر اصابت ترکش خمپاره)

آرامگاه: گلزار شهدای روستای گلیجان، مرودشت


شهید محمدرضا درودی، فرزند غلامحسین و بیگ‌ناز تابنده، در ششم خرداد ماه ۱۳۳۹ در روستای گل‌ایجان (گلیگون در گویش عامیانه) از توابع شهرستان مرودشت دیده به جهان گشود. پدرش غلامحسین، کشاورزی زحمت‌کش بود و مادرش بیگ‌ناز تابنده، بانویی مؤمن و صبور که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) پرورش داد.


محمدرضا تحصیلات خود را تا دوم راهنمایی ادامه داد و سپس برای کمک به معیشت خانواده، به کار بنایی روی آورد. او در خانواده‌ای کشاورز و زحمت‌کش رشد یافت و همواره اخلاقی بسیار عالی در منزل و در جامعه داشت و مورد رضایت همه بود.


سال ۱۳۵۷ سالی بود که تاریخ، ورق خورد. در بهمن آن سال، زمستانی که باید سرد و خاموش می‌بود، بهارگونه شد و نور انقلاب، از پنجره‌های این سرزمین به درون تابید. دست استعمار از منابع این سرزمین قطع شد و دیوصفتان فراری شدند اما این شکوفایی، دشمنان بسیاری داشت.


بیست و دوم بهمن ۱۳۵۷ آغاز راهی نو بود و دو سال بعد، مهر ۱۳۵۹ آغاز آزمونی سخت. تنها چند ماه پس از تولد دوباره‌ی این ملت، رژیم بعث عراق، با تحریک و پشتیبانی قدرت‌های غربی و عربی، آتش جنگی نابرابر را در مرزهای غربی و جنوبی این سرزمین برافروخت. صدام، مزدور استکبار، گمان می‌کرد که ایران نوپا، در برابر هجوم او تاب نخواهد آورد. اما او نمی‌دانست که این ملت، دلی دارد به وسعت ایمان و اراده‌ای به استواری کوه.


محمدرضا، فرزند همان خاک و همان ایمان بود. او که تا دوم راهنمایی خوانده و در کار بنایی، دستانش با سنگ و آجر آشنا بود، هنگامی که صدای تجاوز دشمن به گوشش رسید، نتوانست بی‌تفاوت بماند، لباس رزم پوشید و راهی جبهه‌های جنوب شد. او در روزهای آغازین جنگ، به عنوان سرباز ژاندارمری، در خطوط مقدم، در اهواز، در میان گرد و غبار و آتش، ایستاد.


و سرانجام، در پانزدهم مهر ماه ۱۳۵۹، تنها چند روز پس از آغاز رسمی جنگ، خمپاره‌ای از دشمن، پیکر پاکش را در برگرفت. محمدرضا به آسمان پر کشید و در اوج جوانی، در بیست سالگی، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش را در زادگاهش، گل‌یجان، به خاک سپرده شد.


او آخرین پسر خانواده بود. مادرش بیگ‌ناز تابنده، در سال ۱۳۷۰، پس از سال‌ها تحمل فراق فرزند شهیدش، دار فانی را وداع گفت و به فرزندش پیوست.


امروز، مدرسه‌ای در محله‌ی زادگاهش به نام «شهید درودی» مزین است و یاد و خاطره‌اش در دل مردم روستای گل‌یجان زنده نگه داشته می‌شود.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹




بسم رب الشهداء والصدیقین


پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار فرج بیگلر (امیرفرج)

فرزند حیدر و منظر زارع

ولادت: ۶ مرداد ۱۳۴۵، روستای اشجرد ابرج، مرودشت، فارس

شهادت: ۲۲ خرداد ۱۳۶۷، شلمچه (بر اثر اصابت گلوله به سر)

آرامگاه: گلزار شهدای روستای اشجرد ابرج، مرودشت


شهید فرج بیگلر، فرزند حیدر و منظر زارع، در ششم مرداد ماه ۱۳۴۵ در روستای اشجرد ابرج از توابع شهرستان مرودشت دیده به جهان گشود. پدرش حیدر، کشاورزی زحمت‌کش بود که پیش از شهادت فرزندش دار فانی را وداع گفت و مادرش منظر زارع، بانویی مؤمن و صبور که در سال ۱۳۷۹ به فرزند شهیدش پیوست.


فرج در خانواده‌ای کشاورز و زحمت‌کش رشد یافت. او یک برادر و سه خواهر داشت و تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در رشته انسانی ادامه داد، اما با آغاز جنگ تحمیلی، درس را رها کرد و راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد.


این شهید بزرگوار از اصحاب مسجد امام حسین (ع) روستای اشجرد بود و یکی از برگزارکنندگان مراسم مذهبی و عزاداری اهل بیت (ع) به شمار می‌رفت. او اهل ورزش بود و در فوتبال، والیبال و هندبال مهارت داشت و عضو تیم مدرسه و پادگان بود. فرج جوانی با اخلاق بسیار عالی، قوم و خویش‌دوست و اهل صله رحم بود و همواره کمک‌حال دیگران بود.


این شهید بزرگوار بسیار باغیرت بود. علی‌رغم اینکه می‌توانست زندگی خوبی در اینجا داشته باشد، ولی آرام و قرار نداشت برای مبارزه با دشمنان بی‌شماری که از سراسر جهان به کمک دشمن پلید ما آمده بودند. او به عنوان پاسدار کمیته امداد در جبهه‌های حق علیه باطل حضور یافت و اعزامی از تهران به جبهه‌های جنوب شتافت. در جبهه، در لشکر ۲۸ روح‌الله مشغول به خدمت شد و در شلمچه به نبرد با دشمن بعثی پرداخت.


فرج در نامه‌ای که از خود به یادگار گذاشته، خطاب به مفقودین نوشته است:

«چه کسی سرهای شما را بر روی زانوی خود گذاشت؟ چه عزیزی در دم مردن برای شما مادری کرد، به جز زهرا (س) مادرمان؟»


سرانجام در تاریخ ۲۲ خرداد ماه ۱۳۶۷، در شلمچه، بر اثر اصابت گلوله به سر، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام، در گلزار شهدای روستای اشجرد ابرج به خاک سپرده شد.


او را «امیرفرج» نیز می‌نامیدند؛ نامی که نشان از بزرگی روح و غیرت دینی او داشت.


روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. 🌹

شهید بزرگوار علی قلی قلعه خلیلی

 بسم رب الشهداء والصدیقین پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار علی‌قلی فلاحتی قلعه خلیلی فرزند میرزا قلی و دلبر ولادت: ۸ آبان ۱۳۱۷ بیضا شهادت: ۱۲ د...