Saturday, October 17, 2026

شهیدان بزرگوار علیمراد رستگار، حیدرعلی قربان نژاد و عبدالحمید مؤیدی


شنبه 05 مهر 25 , ساعت 8:21 عصر

بسم رب الشهداء والصدیقین 

پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار علی‌مراد رستگار 

فرزند کهیار و مرصع رجایی

ولادت: 3 شهریور 1346 روستای کوشک محمدآباد، بیضا، فارس

شهادت: 4 تیر 1367 جزیره مجنون (تک دشمن)

آرامگاه: جزیره مجنون (مفقودالاثر)

 

شهید علی‌مراد رستگار، فرزند کهیار و مرصع رجایی، در سوم شهریور ماه 1346 در روستای کوشک محمدآباد از توابع شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. پدرش کهیار، مردی زحمت‌کش بود و مادرش مرصع رجایی، بانویی مؤمن و صبور که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) و ارزش‌های اسلامی پرورش داد.

 

علی‌مراد پسر اول خانواده بود و سه برادر و چهار خواهر داشت. او تحصیلات خود را تا اول راهنمایی در روستای زادگاهش ادامه داد، اما به دلیل مشکلات اقتصادی و سختی‌های معیشتی، از ادامه تحصیل بازماند و برای کمک به خانواده، به بازار کار روی آورد و در کنار خانواده، بار زندگی را بر دوش کشید. او جوانی خوش‌برخورد و شوخ‌طبع بود، اما در مواقع لازم بسیار جدی و بااراده می‌شد. ساده‌زیست، مردمدار و همواره در خدمت اهالی روستا و دوستان و همرزمان بود. غیرت و ایثارگری از همان کودکی در وجودش موج می‌زد و از خودگذشتگی، خصلت همیشگی او بود.

 

با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، نور امید در دل ملت ایران روشن شد و دست استکبار جهانی از این سرزمین کوتاه گردید. اما دشمنان کینه‌توز که تاب تحمل استقلال این ملت را نداشتند، با تحریک صدام و حمایت همه‌جانبه غرب و شرق، جنگی نابرابر را در مهرماه 1359 بر ما تحمیل کردند. این جنگ، نه فقط نبرد برای خاک، بلکه نبردی میان حق و باطل بود. علی‌مراد نیز که در فضای پرشور انقلاب رشد یافته بود، با قلبی سرشار از ایمان و عشق به امام، مکتب عشق و ایثار را در جبهه‌ها جستجو کرد و برای دفاع از دین و ناموس، از جان و مال خود گذشت.

 

با آغاز جنگ تحمیلی و تجاوز دشمن بعثی به میهن اسلامی، عشق به دفاع از دین و ناموس و وطن در وجود علی‌مراد شعله‌ور شد. او که علاقه‌ی زیادی به سپاه، بسیج، امام خمینی (ره) و جبهه‌ها و شهیدان داشت، بارها و بارها از خانه و کاشانه خود دل کند و به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت. او به عنوان بسیجی در لشکر 19 فجر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در خطوط مقدم نبرد با دشمن بعثی ایستادگی کرد.

 

سرانجام در تاریخ 4 تیر ماه 1367 در جزیره مجنون، در جریان تک دشمن در روزهای پایانی جنگ تحمیلی، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در منطقه بر جای ماند و در شمار شهدای مفقودالاثر قرار گرفت.

 

علی‌مراد مجرد بود. پدرش کهیار در سال 1392 و مادرش مرصع، در سال 1393 پس از سال‌ها تحمل فراق فرزند شهیدشان، چشم از جهان فرو بستند.

 

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ??

 

==============

 

پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار حیدرعلی قربان‌نژاد

فرزند جهانگیر و فاطمه دام‌بر

ولادت: 25 مرداد 1343 روستای کوشک هزار، بیضا، فارس

شهادت: 2 فروردین 1365 منطقه زادکوه، مهاباد (درگیری با گروهک‌های ضدانقلاب)

آرامگاه: گلزار شهدای زادگاهش (کوشک هزار)

 

شهید حیدرعلی قربان‌نژاد، فرزند جهانگیر و فاطمه دام‌بر، در 25 مرداد 1343 در روستای کوشک هزار از توابع بخش بیضا دیده به جهان گشود. پدرش جهانگیر، کشاورزی زحمت‌کش بود و مادرش فاطمه، بانویی خانه‌دار و مؤمن که فرزندان را با عشق به اهل بیت (ع) پرورش داد. حیدرعلی در میان پنج فرزند خانواده، جایگاه ویژه‌ای داشت و مجرد بود.

 

او دوران ابتدایی را در زادگاهش گذراند و تا دوم راهنمایی ادامه داد، اما سپس ترک تحصیل کرد و همچون پدرش به کشاورزی روی آورد. حیدرعلی جوانی متدین و مهربان بود. در جمع دوستان و خانواده خوش برخورد و متبسم بود، اما در برابر ناملایمات و مسئولیت‌ها، بسیار با اراده و گره گشا و با غیرت و عاشق اهلبیت بود و به نماز اول وقت و شرکت در مراسم اهلبیت سفارش میکرد و یکی از جانفداهای انقلاب اسلامی و امام خمینی بود.

 

انقلاب اسلامی ایران، که با خون پاک شهیدان به ثمر نشست، خواب را از چشمان دشمنان این مرز و بوم ربود. آنان که منافع نامشروع خود را در نابودی این انقلاب الهی می‌دیدند، با تحمیل یک جنگ هشت‌ساله و ایجاد ناامنی در مرزهای غربی توسط گروهک‌های مزدور و وابسته، به دنبال تجزیه ایران عزیز و بازگرداندن سلطه استکبار بودند. حیدرعلی در این میان، میدان جهاد و دفاع از کیان اسلامی را بر آسایش و زندگی دنیوی ترجیح داد. او با حضور در خطوط مقدم غرب کشور و مقابله با ضدانقلاب و مزدوران بیگانه، ثابت کرد که سرباز راستین ولایت است و برای حفظ امنیت و اسلامیت این سرزمین، حاضر است خون خود را نثار کند.

 

با آغاز جنگ تحمیلی، شور نوجوانی و عشق به دفاع از دین و میهن، او را به جبهه‌های حق علیه باطل کشاند. حیدرعلی به عنوان بسیجی و از طریق سپاه بارها به جبهه رفت و در خطوط مقدم نبرد حماسه آفرید.

 

او در 18 مرداد 1362 به خدمت سربازی اعزام شد و پس از گذراندن شش ماه دوره آموزشی در تهران، به جبهه‌های سومار (منطقه کله‌قندی) اعزام گردید. پس از پایان خدمت سربازی، بار دیگر به جبهه‌های غرب کشور بازگشت و در منطقه مهاباد، در پادگان شهید دستغیب و منطقه زاوه‌کوه مستقر شد. پدرش نقل می‌کند که پس از پایان سربازی به او گفتند دیگر به جبهه نرود تا برایش به خواستگاری بروند، اما حیدرعلی پاسخ داد: «پدر، اگر هر فرد در ایران حقیقت جبهه را بفهمد، لحظه‌ای در خانه نخواهد ماند.» او بی‌تاب و بی‌قرار بود و آخرین بار که به خانه آمد، تنها چهار روز ماند و زودتر از موعد به جبهه بازگشت.

 

سرانجام در 29 اسفند 1364 حیدرعلی به همراه چند تن از همرزمانش در نزدیکی قبرستان روستای زاوه کوه مهاباد در حال گشت‌زنی بودند که با کمین گروهک ضدانقلاب کومله مواجه شدند. در این درگیری، او ابتدا یکی از همرزمان مجروحش را به عقب منتقل کرد و در حین انتقال نفر دوم، بر اثر اصابت گلوله به قلب، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. تاریخ ثبت رسمی شهادت ایشان 2 فروردین 1365 است و پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

 

مادرش، فاطمه دام‌بر، در سال 1387 و پدرش، جهانگیر قربان‌نژاد، در سال 1401 پس از سال‌ها تحمل فراق فرزند شهیدشان، دار فانی را وداع گفتند و به فرزندشان پیوستند.

 

متن کامل وصیت‌نامه شهید حیدرعلی قربان‌نژاد

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با نام و یاد خدایی که نیاز به مکان ندارد... تا پیشتازان و واماندگان از میان همه انسان‌ها شناخته شوند. و با درود بی‌پایان به منجی عالم بشریت، آقا امام زمان مهدی موعود (عج) و سلام و درود بر نایب بر حقش، حضرت آیت‌الله العظمی امام خمینی، امید امام به امت.

 

اینجانب حیدرعلی قربان‌نژاد، فرزند جهانگیر، شناسنامه هجده، روستایی هزار بیضاء، وظیفه خود دانستم که ندای امام عزیز را لبیک بگویم و برای سومین بار به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل، نور علیه ظلمت، اعزام شوم. هم‌اکنون که این وصیت‌نامه را می‌نویسم، با چشم و گوش باز می‌نویسم که خدای نکرده منافق‌های از خدا بی‌خبر فکر نکنند که ما با چشم و گوش بسته به جبهه می‌رویم.

 

و همّ نیتم فقط خداست. اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله. شهادت می‌دهم که جز خدای یگانه، خدایی نیست و محمد (صلی الله علیه و آله) فرستاده و رسول خداست. و شهادت می‌دهم که امام عزیز، فرستاده امام زمان (عج) است و از امام زمان دستور می‌گیرد.

 

و از برادرانم می‌خواهم که اگر من لیاقت شهید شدن را داشتم و شهید شدم، راهم را ادامه دهند و جبهه‌ها را فراموش نکنند. شاید بعضی از شماها بگویند که اگر ما در زمان امام حسین (ع) بودیم، نمی‌گذاشتیم که امام حسین را بکشند. در آن زمان ما نبودیم ولی الان دوره امام حسین است. و از پدر و مادر می‌خواهم که در عزای من گریه نکنند و ناراحت نشوند، چون که من امانتی بودم در دست شما و شما هم حکم انسانی را داشتید که از من نگهداری می‌کردید.

 

و برادران، شماها راه مرا ادامه دهید و مبادا که با شهادت من، جبهه را فراموش کنید. و از خواهران مهربانم تقاضا دارم که با حجاب خود، مشت محکمی بر دهان دشمنان بزنید. در پایان این را بگویم که اگر انشاءالله شهید شدم، مرا در کوشک هزار بیضا دفن کنید.

 

والسلام.

تاریخ: 18 / 12 / 1364

حیدرعلی قربان‌نژاد، فرزند جهانگیر

 

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد. ??

 

==============

 

پرتوی از زندگانی شهید بزرگوار عبدالحمید مؤیدی

فرزند براتعلی و گلی خلیلی

ولادت: 1 آبان 1340 روستای دشمن‌زیاری، بیضا، فارس

شهادت: 22 اسفند 1364 اروندکنار (عملیات والفجر 8)

آرامگاه: آرامستان روستای سوه بیضا

 

شهید عبدالحمید معیدی، فرزند براتعلی و گلی خلیلی، در یکم آبان ماه 1340 در روستای سوه seveh از توابع شهرستان بیضا دیده به جهان گشود. او اولین فرزند خانواده بود و در میان هشت فرزند، جایگاه ویژه‌ای داشت. پدرش براتعلی، کشاورزی زحمت‌کش بود و عبدالحمید نیز از کودکی در کارهای کشاورزی همراه پدر بود و با سختی‌های زندگی روستایی آشنا شد.

 

با اوج‌گیری انقلاب اسلامی، عبدالحمید که جوانی پرشور و عاشق امام و انقلاب بود به جمع انقلابیون از خودگذشته پیوست و در مراسم مختلف مذهبی و انقلابی نقش فعال داشت.

او تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم (نیمه‌تمام) ادامه داد، اما به دلیل شرایط زندگی و دغدغه‌های انقلابی، تحصیل را نیمه‌کاره گذاشت.

شهید در پایگاه مقاومت و در فعالیت‌های عمرانی و اجتماعی و مذهبی روستا حضوری فعال داشت. او به عنوان عضو شورای اسلامی روستا توسط مردم انتخاب شد و در این جایگاه، برای آبادانی و رفع مشکلات مردم روستا تلاش‌های بی‌وقفه‌ای کرد و زحماتش در یاد اهالی باقی ماند. عبدالحمید انسانی خوش‌برخورد و شوخ‌طبع بود، اما در کارها و مسئولیت‌هایش بسیار جدی و بااراده عمل می‌کرد. مردمداری و ساده‌زیستی از ویژگی‌های بارز او بود. با غیرت و ایثارگر بود و همواره از خودگذشتگی نشان می‌داد و فقط برای رضای خداوند کار می کرد.

 

با طلوع خورشید انقلاب اسلامی در بهمن 1357 فصل نوینی در تاریخ این کهن‌بوم گشوده شد؛ فصلی که در آن مستضعفان به میدان آمدند و دست تطاول بیگانگان از این خاک پاک کوتاه شد. اما این استقلال و آزادی، به مذاق زورگویان عالم خوش نیامد. جبهه‌ای متشکل از استکبار شرق و غرب، ارتجاع عرب و مزدوران داخلی، برای خاموش کردن این نور الهی، جنگی تمام‌عیار را بر ملت ایران تحمیل کردند. دشمن گمان می‌کرد با به آتش کشیدن شهرها و روستاها می‌تواند این ملت را از پای درآورد، غافل از آنکه پشتوانه این انقلاب، دل‌های پاک جوانان روستاها و شهرهایی بود که از دل زمین و خاک، برای دفاع از آسمان و اعتقادشان برخاستند. عبدالحمید مؤیدی نیز از همین تبار بود؛ جوانی که در سنگر خدمت به مردم (شورای اسلامی و پایگاه مقاومت) و در سنگر دفاع از میهن (جبهه‌های حق علیه باطل)، عشق به خدا و وطن را به نمایش گذاشت و ثابت کرد که پاسداری از انقلاب، تنها با سلاح نیست، بلکه با خدمت خالصانه به خلق خدا نیز معنا می‌یابد.

 

با آغاز جنگ تحمیلی، عشق به دفاع از دین و میهن او را به جبهه‌های حق علیه باطل کشاند. عبدالحمید به عنوان بسیجی، بارها به جبهه رفت؛ هم پیش از دوران سربازی و هم پس از آن. او در لشکر المهدی حضور یافت و سرانجام در عملیات والفجر 8 در منطقه اروندکنار، در تاریخ 22 اسفند ماه 1364 بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض عظیم شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام در زادگاهش به خاک سپرده شد.

 

عبدالحمید در زمان شهادت مجرد بود و مادر گرامی شان، مرحومه فاطمه دام بر، چندین سال قبل از شهادت فرزندش، در سال 1351 از دنیا رفته بود.

======

فرازی از یکی از نامه شهید بزرگوار عبدالحمید مؤیدی

 

شهید در یکی از نامه‌ هایش، ضمن نگرانی برای خانواده اش، به آنها روحیه می دهد و می خواهد که توکل به خداوند داشته باشند و خود را تحت حمایت حضرت ولیعصر عج می داند، در قسمتی از نامه او به خانواده‌اش می‌گوید:

 

«....تا آخرین روز، این قلب بازده و آماده به کار باید این راه را پیشه کنیم و پیشقدم و ادامه‌دهیم. پدر، شما هیچ لزومی ندارد که به سرکشی من بیایید چون اولاً نمی‌گذارند، ثانیاً برای سلامتی من می‌آیید که این هم به وسیله نامه هر چند روز یک بار برایتان می‌فرستم و خبر می‌دهم و بعد، هرچه پدر خدا خواسته همان است و هر چه سرنوشت باشد همان. من و شما در برابر سرنوشت ذره‌ای هم نیستیم. پدر در فکر من نباش؛ به کارهای روزمره خودت ادامه بده...

...گفته بودند جایی که من رفته ام بد است، پدر درست است. اختیار من تا لحظه‌ای که به اینجا آمده بودم دست شما بود و مرا راهنمایی و شور میکردی اما در هر حال راهنمای من دیگر بزرگ‌تر است.

ناجی بزرگ ولیعصر و نایب بر حقش، این حمینی بت شکن و دین آن و راه آن است که هرچه بیشتر شناخت باید به آن پیدا بشود و در راه ایشان آگاه‌تر، ایمانی استوارتر و خونی مبارزتر از دیگران در رگ دارد.

و من اینجا را که به راهنمایی قلب مملو از عشق آمدم و شناختم و من خودم خواسته ام و خودم راهی که در پیش دارم ادامه می دهم. پدر من در 40 روز دیگر، یعنی ده روز پیش از عید اگر خدا از من راضی شود.......؟؟؟

والسلام... عبدالحمید مؤیدی

 

روحشان شاد، یادشان گرامی و راه شهدا پررهرو باد. ??

 

 

============================

از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهدای گرانقدر به ایتای 09176112253 صادقی، انتشارات هدهد ارسال فرمایید. والسلام، التماس دعا 

=============================

No comments:

شهیدان علیرضاوعلی ناز زارع،موسوی، شریفی،احمدی از بیضا

============================= از خانواده محترم و دوستان و همرزمان تقاضاداریم نظرات تکمیلی و تصحیحی خود را درباره این شهدای گرانقدر به ایتای ...